چهارم ژوئن، روزی است که سازمان ملل به یاد کودکان بیگناه قربانی تجاوز (از جنگ لبنان ۱۹۸۲ تا هر خشونت دیگری) نامگذاری کرده است. اما در میان انبوه پروندههای آزار کودکان در جهان، رفتار گروهک منافقین با کودکان تحت سرپرستی خود، نمونهای کامل از یک جنایت سازمانیافته است که در رسانههای جمعی کمتر به آن پرداخته شده. برای درک این حقیقت، نیازی به گزارشهای بینالمللی نیست؛ کافی است روایت یک شاهد عینی از درون خود این گروهک منحوس را بخوانیم: داستان کودکی چهارساله به نام «رضا» که مادرش در عملیات تروریستی موسوم به «فروغ جاویدان» به هلاکت رسید.

بتول ملکی، از اعضای فراری منافقین، در کتاب «شقایقهای زخمی» (صفحه ۷۵) تعریف میکند: «در پایگاه جلالزاده کار میکردم. آنجا بچه ۴ سالهای بود که مادرش در عملیات فروغ جاویدان کشته شده بود… آن بچه را داده بودند به زنی به نام فخری.» این کودک را «رضا» صدا میزدند. بتول ملکی هر وقت به محل زندگی فخری میرفت، میدید که «رضا دم درب نشسته و مادرش را صدا میزند. همیشه گریه میکرد و او هم جرئت بغل کردن بچه را نداشت؛ چون مسئولین دعوا میکردند و توجیهشان این بود که اگر تو این کار را بکنی، بچه به تو عادت خواهد کرد.»
بتول ملکی اعتراض میکند که این بچه هر شب چند بار از خواب بیدار میشود و گریه میکند؛ اما جواب میشنود: «تو ول کن و زیاد در قید این جور چیزها نباش، خودش عادت خواهد کرد.» سؤال ملکی این بود: «بچه چه چیزی را عادت خواهد کرد؟ اینکه مادر ندارد؟» و این سؤال، تمام ایدئولوژی پوچ منافقین را به نمایش میکشد: آنها میخواستند یک کودک چهارساله را به بیمادری، تنهایی و فراموشی عاطفه عادت دهند و این یعنی قتل تدریجی یک کودک.
اما فاجعه بزرگتر آنجا بود که ملکی میگوید: «بعد از مدتی دیدم که از رضا هیچ خبری نیست!» این جمله کوتاه، قصهای تلخ را کامل میکند: کودکی که چوب خطای پدر و مادرش را میخورد، ناگهان از کمپ منافقین گم میشود و دیگر هیچ کس او را نمیبیند.البته ناپدید شدن «رضا» تنها یک نمونه از جنایات روی داده توسط این تروریستها بود؛ هزاران کودک در کمپهای منافقین در عراق همین سرنوشت را داشتهاند.
منافقین که در بیرون ماهیت خشن و درندگی دارند همواره درون خود نیز هیچ وجدان انسانی ندارند.
انتهای پیام

































