«شکست منافقین از همان روز اول که چشم طمع به وطن دوختند، مهر شده بود و ما فقط مأمور اجرای این حکم الهی بودیم.»
به گزارش فراق، سرهنگ ایرج رادمهر، فرمانده گردان ۷۹۶ تکاور در عملیات مرصاد آنچه بر دلاوران این مرز و بوم در مواجهه با منافقین گذشت را برای تاریخ بازگو کرده است که در ادامه با هم میخوانیم.

بگذارید از همان روزهای پیش از نبرد بگویم، از غروری که چشمانشان را کور کرده بود. تصورشان این بود که تا تهران یک راه صاف و هموار پیش رو دارند. این را از دفترچهای میگویم که شب پنجم عملیات به دستمان رسید. فرمانده گرواهم، مهدیزاده، آن را از دل آتش بیرون کشید و ما تحویل فرمانده نیروی زمینی دادیم و ایشان هم به مرحوم هاشمی رفسنجانی. وقتی ورق زدم، نقشه تمام جنایتشان پیش چشمم جان گرفت: طرح هجوم به صداوسیما، جماران، پادگانهای همدان و کرمانشاه… اینها برنامهریزی چندروزه نبود، تدارک یک فتح کامل بود.
اما تقدیر، پوزه غرورشان را به خاک مالید. یادم هست ما در گردنه قلاجه مستقر بودیم. مردمی که از ترس جنگ آواره کوه و بیابان شده بودند، ناخواسته سدّی در برابر سیل منافقین شدند. جمعیت وحشتزده، سرعت نفوذشان را گرفت. آنها اما برای باز کردن راه، از هیچ جنایتی روگردان نبودند. دیدم که چطور خودروهای مردم را به دره پرت میکردند. زن و بچه، پیر و جوان، مجروح بیپناه… تفنگی روی شانه بیدفاعها نشانه میرفتند و ماشه را میکشیدند. ما پشت بیسیم، صدای التماس هموطنانمان را میشنیدیم و بغض راه گلویمان را میبست.
سختتر از همه، جنایت بیمارستان اسلامآباد بود. مهدیزاده پشت بیسیم فریاد میزد: «بیمارستان را زدند! زخمیها را روی تخت کشتند!» نیروهایشان حتی به همراهان بیماران هم رحم نکردند. نکته عجیبتر، حضور زنان منافق در لباس نظامی بود؛ چهرههایشان را مردانه کرده بودند و در صف جلادها، تفنگ به دست گرفته و به خلق خدا شلیک میکردند.
در میان آتش و خون، ما عقب رانده شدیم و دشمن دورمان زد. اما تسلیم که نه، ایستادیم. به همراه برادر حمیدنیا از سپاه و با هدایت تیمسار علییاری، حلقه محاصره را شکستیم و یگانها را دوباره منظم کردیم. آن بالا، نیروی هوایی عراق دیوانهوار تپهها را بمباران میکرد. خون بسیجی و سرباز بر زمین جاری بود، اما پدافند همدان مقتدرانه ایستاد و نگذاشت دشمن، آسمان را یکسره از آن خود کند.
و آن لحظه تاریخی… آن را هیچوقت فراموش نمیکنم. ۲۵ کیلومتر دورتر بودیم که بیسیمشان را شنود کردیم. یکی از فرماندهانشان با وحشت فریاد میزد: «به مریم بگویید ما را به قتلگاه فرستادند!» اینجا برایشان چهارراه مرگ شده بود. از زمین و آسمان بر سرشان آتش میبارید. افسر اطلاعاتیشان با ناامیدی میگفت: «فشار خیلی زیاده، راهی جز فرار نداریم.»
آمده بودند تا فاتح تهران باشند، اما در تنگه مرصاد، سرنوشتشان جز فرار و هلاکت در کوههای اطراف نبود. آنها اسیر که میگرفتند، چون قصد پیشروی سریع داشتند، نمیتوانستند با خود حمل کنند؛ پس بیمحابا همه را به شهادت میرساندند. اما بدانید که این مزدوران، هرگز تاب ایستادن در برابر مردان خدا را نداشتند. شکستشان از همان روز اول که چشم طمع به وطن دوختند، مهر شده بود و ما فقط مأمور اجرای این حکم الهی بودیم.
انتهای پیام

































