هرکس که کمی از پشت پرده و سابقه جریان فاسد منافقین سر در آورد، میداند که عنوان «مجاهد» ظاهری، چیزی جز پردهای نازک برای پنهانکردن فساد و هرجمرج اخلاقی در این جریان نیست.

خودم وقتی لابهلای اسناد و خاطرات اعضای سابق این گروهک میچرخم، حسابی تعجب میکنم که چطور آدمهایی با ادعای مذهبیگری، میتوانند تا این حد در باتلاق بیبندوباری فرو برود.
از همان ابتدا که این جریان در شهریور ۱۳۴۴ توسط محمد حنیفنژاد، سعید محسن و عبدالرضا نیکبین پایهگذاری شد ظاهراً شرط مذهبی بودن را برای عضوگیری گذاشته بودند، اما در عمل چیز دیگری رقم خورد.
بگذارید از همان شروط عضوگیری شروع کنم. آنها میگفتند که فقط افراد مذهبی و معتقد را جذب میکنند و کسانی که زیر نظر ساواک نباشند یا انضباط سازمانی را نپذیرند، کنار گذاشته میشوند. همچنین وابستگی به خانواده و مظاهر زندگی مصرفی را ممنوع اعلام کرده بودند تا اعضا کاملاً در اختیار سازمان باشند (سازمان مجاهدین خلق پیدایی تا فرجام، ص ۲۹۵). اما این ظاهرِ فریبنده، خیلی زود ترک خورد. احمدرضا کریمی، از اعضای سابق، صراحتاً گفته که سازمان از همان ابتدا ریشه مارکسیستی داشت و این التقاط، پایههای اخلاقی را از اول سست بنا کرد.
اما جالبتر از همه، رفتارهای عاطفی غیر معقول و جنسی در این جریان است. محمد گرگانی، عضو سابق، اعتراف کرده که اگر مردی مسئول یک دختر در سازمان میشد، باید رابطه عاطفی را با مسئولیت سازمانی جمع میکرد و مرزها را حفظ میکرد؛ اما میگوید که دخترهای جوان و احساساتی، گاهی ذهن افراد را مشغول میکردند (محمد محمدی، خاطرات و تأملات در زندان شاه، ص ۹۷). حالا این «مشغول شدن ذهن» را در کنار ترفندهای سازمانی بگذارید که احمد احمد، دیگر عضو سابق، روایت کرده: وقتی روابط عاطفی اعضای متأهل را میدیدند، با حیلهگری آن را تضعیف میکردند. مثلاً به یکی از اعضا به نام پرویز گفتند که تو به همسرت خیلی وابستهای و بعد دستور دادند با یکی از دختران سازمان دوست شود تا همسرش متوجه شود و زندگیشان از هم بپاشد. این یعنی ساختار بهراحتی خانوادهها را به نفع اهداف خود نابود میکرد.
نمونه بارز این دستکاریها، سرنوشت فردی به نام سیمین صالحی است. او بعد از ازدواج با ایرج قهرمانلو، بدون اطلاع همسرش با عباس جاودانی و بهرام آرام ارتباط برقرار کرد و سرکردگان به او القا کرد که همسرش مانع رشد سیاسیاش است. نتیجهاش جدایی از قهرمانلو، ازدواج با آرام و نهایتاً حادثهای که یک چشمش را از دست داد. خودِ لطفالله میثمی هم تعریف کرده که یکی از زنان ردهبالا به بهرام گفته بوده: «چه اشکالی دارد بچههای زندان از هم استفاده کنند؟ وقتی مذهب نباشد، هیچ استدلالی برای رد کارهای غیراخلاقی نیست»
وحید افراخته، که خودش از اعضای سابق است، صریحتر از همه پرده برمیدارد. محسن زال در کتاب چریک مجاهد خلق نوشته است که افراخته میگوید سازمان تصمیم گرفت زنان و دختران را جذب کند، مخصوصاً از میان کسانی که در محیط بسته بزرگ شده بودند و دچار عقده حقارت بودند؛ این دختران با نیات صادقانه وارد میشدند اما کاملاً تحت سلطه قرار میگرفتند و هر دستوری را انجام میدادند جالب اینکه برای ازدواجهای تشکیلاتی، شرط همردهبودن را گذاشته بودند اما برای کادرهای بالا مثل رضا، شهرام و آرام این شرط را نادیده میگرفتند و رتبه دختر مورد نظر را بالا میآوردند تا بتوانند با او ازدواج کنند. افراخته بهصراحت مینویسد که این روابط جنسی بر مصالح تشکیلاتی ترجیح داده میشد و نمونهاش رفتوآمدهای آرام به خانه پدر و مادر سیمین و باردار شدن اوست.
اما اوج فساد را در بازجوییهای محمدعلی فقیه دزفولی میبینیم که میگوید: «هرچه جلوتر میرفتیم، مشاهده ناجوریها بیشتر میشد. افراد بالای گروه روزبهروز بیشتر در فساد خود فرو میرفتند. از دو سال پیش بهتدریج نحوه زندگی آنها از حالت محدود زندگی فریبنده یک مسلمان زاهد تغییر کرد و به زندگی تجملی و مجلل تبدیل شد. لباس شیک میپوشیدند و خانههای مخفی را به عشرتکده تبدیل و دختران عضو گروه را برای هوسرانی خود اغفال میکردند و مواردی هم میدیدم که برخی از آنها حامله هم شدند» حالا تصور کنید گروهی که ادعای مبارزه با فساد حکومت پهلوی را داشت، در پنهانترین خانههای خود، چه نمایشی از رذالت اجرا میکرد.
منافقین با نقاب مذهب، عدالت و اخلاق، بهانهای برای هوسرانی پیدا کرده بودند و هر چه جلوتر هم رفتند، بیشتر در باتلاق بیبندوباری غرق شدند. راستی، اگر این است «مجاهدت» آنها، جنایتها و خیانتهای امروزیشان را باید چه نام نهاد؟ شما بگویید
فراق: سیاوش خیراندیش
انتهای پیام

































