• امروز : چهارشنبه - ۲۰ خرداد - ۱۴۰۵
  • برابر با : Wednesday - 10 June - 2026
روایتی از بهرام خواجوی

وقتی مسیر اروپا از کمپ منافقین در عراق می‌گذشت / منافقین انگشتانم را شکستند

  • کد خبر : 55942
  • 17 خرداد 1405 - 14:15

«داخل سلول یک بخاری نفتی کوچک گذاشته بودند. نفتش را برداشتم، روی خودم ریختم و آتش روشن کردم. آتش گرفتم. نگهبانان از راه رسیدند و به جای این‌که آتش را خاموش کنند، مرا به باد کتک گرفتند.»

ashraf 12 1

به گزارش فراق، سال‌ها حضور در گروهک سراسر فریب و منفور منافقین برای برخی افراد فراری با تجربه‌هایی تلخ و پرهزینه همراه بوده است. بهرام خواجوی در این روایت از بخشی از آن تجربه‌ها سخن می‌گوید.

من اصلاً قصد نداشتم به منافقین ملحق شوم، اما اواخر جنگ ایران و عراق اوضاع در ایران چندان خوب نبود و من دیگر نمی‌خواستم در کشور بمانم؛ بنابراین به استانبول رفتم. به مدت سه ماه در یک پانسیون بودم و ایرانیان دیگری نیز در آنجا زندگی می‌کردند.

در تمام مدتی که آنجا بودم، این هم‌وطنان یک کلمه هم حرف نزدند، اما زمانی که می‌خواستم از آنجا بروم، رازشان را برملا کردند و تشویقم کردند که در کنار آنها بمانم. گفتند اگر با ما به عراق بیایی، سازمان ما کمکت می‌کند که به اروپا بروی و حتی ممکن است مقداری پول به تو بدهد.

نتوانستم مقاومت کنم و همراهشان به بغداد رفتم، اما در آنجا مشاهده کردم که ارتباط نزدیکی با رژیم بعث دارند؛ که دشمن مملکت ما به شمار می‌رفت. گفتم می‌خواهم برگردم، اما مجبورم کردند بمانم.

وقتی به کمپ منافقین رفتم، سعی کردم فرار کنم. از داخل قرارگاه یک ماشین برداشته بودم که فرار کنم، ولی دستگیر و زندانی‌ام کردند. باز هم می‌گفتم می‌خواهم از اینجا بروم، اما گوششان بدهکار نبود.

برای این‌که ماجرا خاتمه پیدا کند، تهدیدشان کردم و گفتم اگر نگذارید از اینجا بروم، خودم را می‌کشم. زمستان بود و هوا سرد؛ داخل سلول یک بخاری نفتی کوچک گذاشته بودند. نفتش را برداشتم، روی خودم ریختم و آتش روشن کردم. آتش گرفتم.

نگهبانان از راه رسیدند و به جای این‌که آتش را خاموش کنند، مرا به باد کتک گرفتند. بعد مرا به بیمارستان فرستادند؛ البته قبلش انگشتانم را شکسته بودند. در بیمارستان چندین بار عملم کردند و پوست پیوند زدند.

هنوز رد زخم‌ها روی شکم و دست و پایم مانده است. دو سال تمام روی تخت بیمارستان بودم. هنوز درست و حسابی نمی‌توانستم سر پا بایستم که مرا به پاکستان بردند و در مرز ایران رهایم کردند. هیچ پولی به من ندادند. تمام بدنم درد می‌کرد، اما موفق شدم هر طور بود خودم را به ایران برسانم و نزد خانواده‌ام برگردم.

انتهای پیام

لینک کوتاه : https://feraghnews.ir/?p=55942

نوشته های مشابه

23دی
وقتی عناصر منافقین روی یک زن حامله شرط‌‌‌‌بندی ‌کردند
روایت قماری وحشیانه از زبان شاهد عینی

وقتی عناصر منافقین روی یک زن حامله شرط‌‌‌‌بندی ‌کردند

13مرداد
بچه‌های کرمانشاه گفتند به علی قسم الان حسابش را می‌رسیم
روایت شهید صیاد شیرازی از شکست منافقین در عملیات «مرصاد»

بچه‌های کرمانشاه گفتند به علی قسم الان حسابش را می‌رسیم

10مرداد
سرنخی که از جیب منافقین به هلاکت رسیده کشف شد
ناگفته‌های «مرصاد» به روایت یک رزمنده

سرنخی که از جیب منافقین به هلاکت رسیده کشف شد