• امروز : یکشنبه - ۲۲ شهریور - ۱۴۰۵
  • برابر با : Sunday - 13 September - 2026

روی خط

گروهک منافقین زیر فشار شدید موساد به دلیل ناکارآمدی / تحلیل افسر اطلاعاتی آمریکایی برای سیا: «زباله‌های انسانی از منافقین با ارزش‌ترند چون با اولی می‌توان برق تولید کرد!» دادستانی که سرکردگان منافقین را مجبور به فرار از کشور کرد / امام خمینی(ره): اینان از شدت یأس به جنون کشیده شدند اعتراض به طرح رژیم صهیونیستی برای معلم‌های آلبانیایی/ صهیونیست‌ها در تیرانا آموزش مبارزه با یهودستیزی آغاز کردند «زباله‌های خلق» و آمار اعدامی خیالی / نمایش‌های منافقین با تاکسیدرمی لاشه رجوی پایان یافت هشدار به کاربران فضای مجازی درباره فعالیت منافقین در پوشش رسانه محلی / جوانان و نوجوانان عزیز باید جریان‌شناسی بیاموزند ۶۱ سال فرار؛ از خانه‌های تیمی تا طویله تیرانا / اختلاف‌های درونی بر سر جانشینی مریم قجر به دنبال احتمال استرداد وی به اوج رسید ماده خفاشی به نام «مهناز» به سمت دربان اولی برای محافظت از تاکسیدرمی رجوی رسید / منافقین «مردار سیاسی» هستند حساب‌های اینستاگرام فعالان آلبانیایی در بحبوحه اعتراض‌های«ضد دولتی» بسته شد 

روایتی از بهرام خواجوی

وقتی مسیر اروپا از کمپ منافقین در عراق می‌گذشت / منافقین انگشتانم را شکستند

  • کد خبر : 55942
  • 17 خرداد 1405 - 14:15

«داخل سلول یک بخاری نفتی کوچک گذاشته بودند. نفتش را برداشتم، روی خودم ریختم و آتش روشن کردم. آتش گرفتم. نگهبانان از راه رسیدند و به جای این‌که آتش را خاموش کنند، مرا به باد کتک گرفتند.»

ashraf 12 1

به گزارش فراق، سال‌ها حضور در گروهک سراسر فریب و منفور منافقین برای برخی افراد فراری با تجربه‌هایی تلخ و پرهزینه همراه بوده است. بهرام خواجوی در این روایت از بخشی از آن تجربه‌ها سخن می‌گوید.

من اصلاً قصد نداشتم به منافقین ملحق شوم، اما اواخر جنگ ایران و عراق اوضاع در ایران چندان خوب نبود و من دیگر نمی‌خواستم در کشور بمانم؛ بنابراین به استانبول رفتم. به مدت سه ماه در یک پانسیون بودم و ایرانیان دیگری نیز در آنجا زندگی می‌کردند.

در تمام مدتی که آنجا بودم، این هم‌وطنان یک کلمه هم حرف نزدند، اما زمانی که می‌خواستم از آنجا بروم، رازشان را برملا کردند و تشویقم کردند که در کنار آنها بمانم. گفتند اگر با ما به عراق بیایی، سازمان ما کمکت می‌کند که به اروپا بروی و حتی ممکن است مقداری پول به تو بدهد.

نتوانستم مقاومت کنم و همراهشان به بغداد رفتم، اما در آنجا مشاهده کردم که ارتباط نزدیکی با رژیم بعث دارند؛ که دشمن مملکت ما به شمار می‌رفت. گفتم می‌خواهم برگردم، اما مجبورم کردند بمانم.

وقتی به کمپ منافقین رفتم، سعی کردم فرار کنم. از داخل قرارگاه یک ماشین برداشته بودم که فرار کنم، ولی دستگیر و زندانی‌ام کردند. باز هم می‌گفتم می‌خواهم از اینجا بروم، اما گوششان بدهکار نبود.

برای این‌که ماجرا خاتمه پیدا کند، تهدیدشان کردم و گفتم اگر نگذارید از اینجا بروم، خودم را می‌کشم. زمستان بود و هوا سرد؛ داخل سلول یک بخاری نفتی کوچک گذاشته بودند. نفتش را برداشتم، روی خودم ریختم و آتش روشن کردم. آتش گرفتم.

نگهبانان از راه رسیدند و به جای این‌که آتش را خاموش کنند، مرا به باد کتک گرفتند. بعد مرا به بیمارستان فرستادند؛ البته قبلش انگشتانم را شکسته بودند. در بیمارستان چندین بار عملم کردند و پوست پیوند زدند.

هنوز رد زخم‌ها روی شکم و دست و پایم مانده است. دو سال تمام روی تخت بیمارستان بودم. هنوز درست و حسابی نمی‌توانستم سر پا بایستم که مرا به پاکستان بردند و در مرز ایران رهایم کردند. هیچ پولی به من ندادند. تمام بدنم درد می‌کرد، اما موفق شدم هر طور بود خودم را به ایران برسانم و نزد خانواده‌ام برگردم.

انتهای پیام

لینک کوتاه : https://feraghnews.ir/?p=55942

نوشته های مشابه

10شهریور
جریان فاسد
روایتی مستند از فسادهای اخلاقی منافقین پیش از انقلاب اسلامی

جریان فاسد