• امروز : یکشنبه - ۲۲ شهریور - ۱۴۰۵
  • برابر با : Sunday - 13 September - 2026

روی خط

گروهک منافقین زیر فشار شدید موساد به دلیل ناکارآمدی / تحلیل افسر اطلاعاتی آمریکایی برای سیا: «زباله‌های انسانی از منافقین با ارزش‌ترند چون با اولی می‌توان برق تولید کرد!» دادستانی که سرکردگان منافقین را مجبور به فرار از کشور کرد / امام خمینی(ره): اینان از شدت یأس به جنون کشیده شدند اعتراض به طرح رژیم صهیونیستی برای معلم‌های آلبانیایی/ صهیونیست‌ها در تیرانا آموزش مبارزه با یهودستیزی آغاز کردند «زباله‌های خلق» و آمار اعدامی خیالی / نمایش‌های منافقین با تاکسیدرمی لاشه رجوی پایان یافت هشدار به کاربران فضای مجازی درباره فعالیت منافقین در پوشش رسانه محلی / جوانان و نوجوانان عزیز باید جریان‌شناسی بیاموزند ۶۱ سال فرار؛ از خانه‌های تیمی تا طویله تیرانا / اختلاف‌های درونی بر سر جانشینی مریم قجر به دنبال احتمال استرداد وی به اوج رسید ماده خفاشی به نام «مهناز» به سمت دربان اولی برای محافظت از تاکسیدرمی رجوی رسید / منافقین «مردار سیاسی» هستند حساب‌های اینستاگرام فعالان آلبانیایی در بحبوحه اعتراض‌های«ضد دولتی» بسته شد 

روایت «مسعود دریاباری» از نحوه نجات خود از فرقه رجوی

چگونه از «رمادی» به ایران رسیدم

  • کد خبر : 46151
  • 17 اردیبهشت 1403 - 7:36
ashraf754

مسعود دریاباری، عضو نجات یافته از فرقه رجوی در روایتی نوشت: بعد از دیدن صحنه های جنایات سازمان مجاهدین در عملیات مروارید، مصمم شدم که هر طور شده از این سازمان جدا شوم. مدام صحنه های به خاک و خون کشیدن مردم بی گناه کرد در ذهنم مرور می شد و با خود می‌اندیشیدم که جای من واقعاً در این سازمان نیست.

من برای عقیده ای متفاوت و برای آزادی به سازمان پیوسته بودم، مفاهیمی که هیچ رده پایی از آن ها را در سازمان ندیدم. هر روز که می گذشت به ابعاد بیشتری از چهره واقعی سازمان پی می بردم. پرده های جنایات هولناکشان بیشتر و بیشتر بر من آشکار می شد و من بیشتر و بیشتر به هم می ریختم.

بالاخره در سال ۱۳۷۲ درخواستم مبنی بر جدایی از سازمان را به مسئولم تحویل دادم. ابتدا چند بار با نشست گذاشتن سعی کردند که مرا از تصمیمی که گرفته بودم منصرف کنند ولی وقتی متوجه شدند که قصد من واقعاً جدیست، مرا به زندان مهمانسرا در خیابان صد بردند.

در زندان ابتدا مسئولین با من برخورد گرمی کردند تا مرا مجاب کنند از تصمیمم صرف نظر کنم. مدتی که گذشت و با اراده من برای جدا شدن مواجه شدند، دیگر حرف زدن های معمولی جایش را به ضرب و شتم داد و هر روز که مسئولین می آمدند مرا مورد ضرب و شتم قرار می دادند. برای اینکه شکنجه گران سازمان را نشناسم چشم بند به من می زدند و این کار معمولاٌ با ورود مسئولین انجام می شد. حالا دیگر برایم مسجل شده بود جایی که ایستاده بودم زمین تا آسمان با آنچه در تصورم بودم متفاوت است. مسئولینی که گمان می گردم در پی آزادی و اهداف متعالی بشری هستند، به شدیدترین شکل ممکن در حال نقض حقوق من به عنوان یک انسان بودند. همان افرادی که دم از آزادی می زدند مرا به جرم آنکه دیگر نمی خواستم در مسیرشان باشم، زندانی کرده بودند و شکنجه می کردند. کسانی که زمانی معتمد من بودند حالا شکنجه گرم شده بودند، زندان بانم شده بودند.
همه این مسائل باعث می شد روز به روز بر تصمیم برای جدایی، مصمم تر شوم.

حدود ۴۵ روز در زندان اشرف محبوس بودم، بعد مرا به اردوگاه شهر رمادیه فرستادند. در اردوگاه چندین بار به سراغم آمدند تا مرا برگردانند ولی من باز قبول نکردم چون می دانستم برگشتم به معنی بازگشت به چاهی است که هرگز رنگ آزادی را نخواهم چشید.

در اردوگاه رمادی مانند بقیه ساکنان مشغول به کار شدم تا بتوانم مخارج زندگی روزمره ام را تامین کنم. بعد از شش یا هفت ماه، تصمیم گرفتم به ایران برگردم.
برای این کار مقداری پول جمع کرده بودم و فردی را در اردوگاه پیدا کردم و قرار شد که در ازای مقداری پول من را به مرز ایران برساند. من آن موقع ۵۰ دینار به او دادم و من را به شهر کردی کلار رساند ولی از بخت بد توسط نیروهای مسعود بارزانی دستگیر شدم.

دو الی سه روز در زندان تحت بازجویی بودم. راهنمایی همان فردی که مرا به کلار رسانده بود در اینجا به دادم رسید. او از قبل به من گفته بود که به دلیل کردکشی مجاهدین در عملیات مروارید، اینها هر نیروی هوادار و یا جداشده سازمان را که ببینند می کشند.

به همین دلیل من هم اصلاً از سابقه ام و اینکه عضو جدا شده از مجاهدین خلق هستم حرفی به میان نیاوردم. فقط گفتم که من اسیر بودم و از اردوگاه رمادی فرار نموده و اکنون قصد دارم به ایران بروم. در این چند روز نیروهای مسعود بارزانی بعد از تحقیقات مبنی بر اینکه من در اردوگاه رمادی بودم به من اعتماد نموده و بعد از سه روز من را نزدیک مرز ایران رها کردند.

من در مرز خودم را به نیروهای مرزی ایران تسلیم کردم. به این ترتیب بالاخره در سال ۷۳ وارد ایران شدم.

اکنون که به گذشته نگاه می کنم از تصمیم خودم بسیار خوشحال هستم چون بعد از آمدن به ایران تشکیل خانواده دادم و معنی زندگی را دریافتم و متوجه شدم حرفهایی که رجوی در مورد زندگی و عقیده و جهاد می گفت یک مشت حرف مفت و بی ارزش بود که هیچ مصرف بیرونی نداشت و به درد فریبکاری می خورد تا بتواند نیروهایش را در مناسبات نگهدارد.

انتهای پیام

لینک کوتاه : https://feraghnews.ir/?p=46151

نوشته های مشابه

10شهریور
جریان فاسد
روایتی مستند از فسادهای اخلاقی منافقین پیش از انقلاب اسلامی

جریان فاسد