• امروز : یکشنبه - ۲۲ شهریور - ۱۴۰۵
  • برابر با : Sunday - 13 September - 2026

روی خط

گروهک منافقین زیر فشار شدید موساد به دلیل ناکارآمدی / تحلیل افسر اطلاعاتی آمریکایی برای سیا: «زباله‌های انسانی از منافقین با ارزش‌ترند چون با اولی می‌توان برق تولید کرد!» دادستانی که سرکردگان منافقین را مجبور به فرار از کشور کرد / امام خمینی(ره): اینان از شدت یأس به جنون کشیده شدند اعتراض به طرح رژیم صهیونیستی برای معلم‌های آلبانیایی/ صهیونیست‌ها در تیرانا آموزش مبارزه با یهودستیزی آغاز کردند «زباله‌های خلق» و آمار اعدامی خیالی / نمایش‌های منافقین با تاکسیدرمی لاشه رجوی پایان یافت هشدار به کاربران فضای مجازی درباره فعالیت منافقین در پوشش رسانه محلی / جوانان و نوجوانان عزیز باید جریان‌شناسی بیاموزند ۶۱ سال فرار؛ از خانه‌های تیمی تا طویله تیرانا / اختلاف‌های درونی بر سر جانشینی مریم قجر به دنبال احتمال استرداد وی به اوج رسید ماده خفاشی به نام «مهناز» به سمت دربان اولی برای محافظت از تاکسیدرمی رجوی رسید / منافقین «مردار سیاسی» هستند حساب‌های اینستاگرام فعالان آلبانیایی در بحبوحه اعتراض‌های«ضد دولتی» بسته شد 

روایت یک عضو جداشده از لحظه‌ای که توانست حق و حقیقت را درک کند

وقتی ناله‌های یک مادر را از عمق وجود دیدم + فیلم

  • کد خبر : 39415
  • 25 اردیبهشت 1402 - 13:40
abdollahi

من در لحظه ذهنم سر خانم عبداللهی عوض شد و دیگر هیچ وقت در نشست ها از این مادر فداکار بدگویی نکردم .

به گزارش فراق، مصطفی بهشتی، عضو جداشده از فرقه رجوی با انتشار روایتی از دوران اسارت خود در این فرقه نوشت: بعد از مصدوم شدن صدها نفر در ماجرای ۱۹فروردین در اشرف و خون‌ریزی رجوی، مقر ما را مسئول ضلع غربی کرده بودند. با حمید دهقان که در موشک باران لیبرتی کشته شد، پست بودم. ساعت ۱۲ ظهر و هوا خیلی گرم بود. ضلع غربی تا هشت کیلومتری روستای بالا دست، صاف و پر از خار بود.  ما در همین ضلع کیوسک داشتیم. مهناز گرامی هم با یک خودروی لوکس به کیوسک ما برای سرکشی آمد. در همین لحظه دیدم مادر ثریا عبداللهی از سمت مقابل با یک نفر دیگر به طرف ما می‌آیند. در آن زمان اسم این مادر را شنیده بودم ولی ندیده بودمش. دیدم این مادر به طرف یک تخته سنگ رفت و آنجا نشست. یک مرتبه دیدم داد زد؛ «حتی از اینجا و این فاصله نمی‌گذارید پسرم را ببینم.» گفتم این زن کیست؟ مهناز گرامی گفت، نقیب ثریا، مادر اصلان (سرهنگ ثریا) هستش.

در همان روزها برای ما نشست گذاشته بودند که مرز سرخ شنیدن صدای خانواده است یعنی نباید به صدای آن ها گوش می دادیم. حمید دهقان که نفر دوم بود رفت داخل کیوسک و من به بهانه رفتن به سرویس بهداشتی به صدای این مادر که خانم ثریا عبداللهی بود گوش دادم. چنان «اصلان، اصلان» با اشک و گریه می‌گفت که بغض گلویم را گرفت. با وجود این که خیلی از نشست‌ها به خاطر وی گذاشته شده بود، در ذهنم گوش نمی کردم اما با خودم می گفتم اگر ناله های این مادر الکی یا نمایش است آدم که همین طوری نمی تواند بغض گلویش را بگیرد و از عمق وجود در گرمای سوزان روی یک تخته سنگ گریه کند.

من در لحظه ذهنم سر خانم عبداللهی عوض شد و دیگر هیچ وقت در نشست ها از این مادر فداکار بدگویی نکردم .

این اولین خاطره و آشنایی من با حق و حقیقت بود. از آن پس دیگر هیچ وقت نگفتم خانواده ها دشمن ما هستند. هر چه زمان جلوتر می رفت و نزدیک درب اشرف می رفتیم بیشتر و بیشتر به ناله های برحق این مادران پی بردم تا اینکه سرانجام توانستم خودم را نجات دهم.

انتهای پیام

لینک کوتاه : https://feraghnews.ir/?p=39415

نوشته های مشابه

10شهریور
جریان فاسد
روایتی مستند از فسادهای اخلاقی منافقین پیش از انقلاب اسلامی

جریان فاسد