• امروز : یکشنبه - ۲۲ شهریور - ۱۴۰۵
  • برابر با : Sunday - 13 September - 2026

روی خط

گروهک منافقین زیر فشار شدید موساد به دلیل ناکارآمدی / تحلیل افسر اطلاعاتی آمریکایی برای سیا: «زباله‌های انسانی از منافقین با ارزش‌ترند چون با اولی می‌توان برق تولید کرد!» دادستانی که سرکردگان منافقین را مجبور به فرار از کشور کرد / امام خمینی(ره): اینان از شدت یأس به جنون کشیده شدند اعتراض به طرح رژیم صهیونیستی برای معلم‌های آلبانیایی/ صهیونیست‌ها در تیرانا آموزش مبارزه با یهودستیزی آغاز کردند «زباله‌های خلق» و آمار اعدامی خیالی / نمایش‌های منافقین با تاکسیدرمی لاشه رجوی پایان یافت هشدار به کاربران فضای مجازی درباره فعالیت منافقین در پوشش رسانه محلی / جوانان و نوجوانان عزیز باید جریان‌شناسی بیاموزند ۶۱ سال فرار؛ از خانه‌های تیمی تا طویله تیرانا / اختلاف‌های درونی بر سر جانشینی مریم قجر به دنبال احتمال استرداد وی به اوج رسید ماده خفاشی به نام «مهناز» به سمت دربان اولی برای محافظت از تاکسیدرمی رجوی رسید / منافقین «مردار سیاسی» هستند حساب‌های اینستاگرام فعالان آلبانیایی در بحبوحه اعتراض‌های«ضد دولتی» بسته شد 

روایتی از «علی علیدوست قزوینی» آزاده دوران دفاع مقدس

وقتی «بهروز» کید «کریم ملازم» را بی‌ثمر گذاشت

  • کد خبر : 43078
  • 07 آذر 1402 - 9:23
monafegin 1

«آن روز بهروز را صدا کردند تا از او بپرسند حاضر است برای اینکه به ایران برگردد به منافقین بپیوندد یا نه، بهروز جوابی داد که افسر عراقی را خشمگین کرد.»

به گزارش فراق، «علی علیدوست قزوینی» از آزادگان دوران دفاع مقدس به مناسبت هفته بسیج خاطره جالبی از یک بسیجی در اسارت را روایت کرده که نشان از روحیه بالا و شجاعت بسیجیان است.

در ادامه این خاطره را می‎خوانید:

یک روز از بلندگو اسم بهروز را خواندند و بهروز به مقر فرماندهی رفت و بعد از ۱۰ دقیقه برگشت، پرسیدم: چه کارت داشتند؟ گفت: یکی از همسایه‌های ما آمده و به منافقین پیوسته، نامه نوشته و از من خواسته که به منافقین بپیوندم، «ملازم کریم» هم نامه را برایم خواند و گفت: نیم ساعت وقت می‌دهم تا فکر کنی و جواب بدی! حالا می‌خواهم با شما مشورت کنم که جواب ملازم را چه بدهم نظر شما چیه؟

گفتم: اگه دوباره صدات کرد بگو من دلم برای خانواده‌ام تنگ شده و از غربت خسته شدم می‌خوام به ایران برگردم. گفت: اگر قانع نشد چی بگم؟ گفتم: تحمل کتک خوردن داری؟ گفت: البته که دارم! گفتم: اگر با این حرف‌ها کوتاه نیامد بگو: من یک تار موی سفید بابام را به کل کشور‌های عربی نمی‌دهم. با این حرف شاید کتک بخوری، ولی ملازم از شما ناامید خواهد شد.

ما هنوز مشغول صحبت بودیم که دوباره از بلندگو صدایش کردند و رفت، ولی خیلی زود برگشت! پرسیدم: چه شد؟ گفت: هیچی، آخری را اول گفتم؛ پرسیدم: یعنی چی؟ گفت: هیچی، وقتی وارد اتاق شدم ملازم گفت:‌ها بهروز! فکرهاتو کردی، میری پیش دوستت و به مجاهدین (منافقین) ملحق می‌شوی یا نه گفتم: بله، فکر کردم باید بگم که من نمی‌رم و می‌خوام به ایران برگردم و من یک تار موی سفید پدرم را به کل کشور‌های عربی نمی‌دم.

ملازم وقتی این حرف را شنید در حالی‌که از غیظ داشت منفجر می‌شد از پشت میزش بلند شد و دنبالم کرد و گفت: حالا آنقدر خاک به سر کشور‌های عربی شده است که تو قشمر (مسخره) با یک تار موی پدرت عوض نمی‌کنی. و دنبالم کرد من نیز پا به فرار گذاشتم و از مقر زدم بیرون بدون این‌که یک سیلی بخورم. آمدم بیرون و ملازم ماند و کید بی‌ثمرش!

انتهای پیام

لینک کوتاه : https://feraghnews.ir/?p=43078

نوشته های مشابه

10شهریور
جریان فاسد
روایتی مستند از فسادهای اخلاقی منافقین پیش از انقلاب اسلامی

جریان فاسد