رسانه آلبانیایی: حضور فرقه رجوی در آلبانی مانند دینامیت است
فرقه رجوی با مدارک هویتی اعضای خود چه میکند؟
نگونبختانی که به توسری خوردن عادت کردند
وحشت آفرینی رجوی در نشستهای «طعمه»
ماجرای چربیگیری در شکنجهگاههای رجوی + فیلم
روش برخورد رجوی با هر کسی که توجهها را از او دور میکرد
متهم ردیف ۵۵ دادگاه نفاق به درک واصل شد
روشهای پیچیده کنترل ذهن در دنیای تاریک مجاهدین خلق
میر باقر صداقی، ایران ستارگان، سوئیس، پنجم اکتبر ۲۰۱۶:… داداش در آخر خواستم بگویم حال مادر خوب نیست چند روزیست که در بیمارستان بستری است خیلی دوستت دارد میخواهد صدایت را بشنود همیشه سراغت را از من میگیرد متاسفانه در این مورد دیگر جوابهای من چاره ساز نیست الان دقیقا ۲۷ سال است که مادر صدای تو را نشنیده است دیگر چه باید بشود تا دل این سازمان جهنمی به یک مادرپیر به رحم بیاید .به هر حال ذیلا شماره تلفن مادر را …
سلام علیکم ؛
ضمن عرض احترام بدینوسیله از شما و تمام کسانی که می توانند به یک خواهر دردمند کمک کنند می خواهم به یاری خانواده ما بشتابید.
برادرمن قربان مددی۳۱ سال است که اسیر فرقه رجوی شده و سالهای زیادی است که از او بی خبرهستیم.
لذا از شما تقاضامندیم ما را از سلامتی وی با خبر سازید و شرایطی را فراهم نمایید تا اجازه یک ملاقات کوتاه ویا صحبت تلفنی با نامبرده برای ما فراهم گردد.
همچنین به آنها این طور گفتند که خانواده هایتان هیچ تمایلی به بازگشت شما ندارند . ما ضمن تکذیب این سخنان ازاین سازمان بشردوستانه خواهشمندیم شرایطی را فراهم نماید تا نامبرده را ببینیم یا حداقل ارتباط تلفنی با او داشته باشیم. همچنین امکان سفر و دیدارحضوری ما درآلبانی فراهم گردد.
سال هاست که چشم انتظار این هستم از تو خبری برای من برسد.یکی بیاید و بگوید فریدون من می آید. یک نفر بگوید می توانم دوباره فریدونم را ببینم . مادر جان دل تنگ تو هستم و می خواهم دستهایت را ببوسم، تو را بغل کنم و فراق چندین ساله را در آغوش تو گریه کنم.
تنها درخواست مادر اردشیر صحت از فرزند اسیرش
فرزند عزیزم سلام
بیش از بیست سال است از تو خبری ندارم.
نمی توانستی در این مدت مادر رنج دیده خود را حداقل از احوالت باخبر سازی؟!!
در طول این مدت بارها به ترکیه و عراق رفتم تا خبری از تو کسب کنم ولی دریغ و افسوس که همیشه دست خالی برگشتم.
علی جهانی، وبلاگ آیینه، بیست و هشتم سپتامبر ۲۰۱۶:… دوستان عزیز. مریم رجوی و سران فرقه که جلوتر از شما از عراق فرار کردند این شکست فضاحت بار را پیروزی می دانند و آنرا جشن گرفتند تا به شما بگویند که این خروج از عراق پایان استراتژی سازمان نبوده است و همچنین سران سازمان در کمپ تیرانا هم دست از سر شما بر نمی دارند و برای نگه داشتن شما همچنان در این تشکیلات قرون وسطایی یک سری محدودیتهای از قبیل گرفتن …
تو پسر مذهبی بودی ، درچند جای قرآن سفارش پدر ومادر شده است چرا ما را فراموش کردی؟. با این همه پیمان جانم من تو را می خواهم. دلم هوایت را کرده است. می خواهم ببو یمت،ببو سمت و در آغوش بگیرمت.
اینجانب رقیه گویا خواهر اسیر گروهک منافقین، محمد رضا گویا هستم .
بدینوسیله از حضرتعالی خواهشمندم اقدامات لازم را مبنی بر ارسال نامه زیربه دست برادر عزیزم که سالها منتظر او هستیم ، مبذول فرمایید.
پیشاپیش از توجهی که به این خواسته خواهید نمود نهایت تقدیر و تشکر به عمل می آید.
نمی دانم نامه را از کجا شروع کنم . من احمد هستم . این نامه را در روز عید قربان سال ۱۳۹۵برای شما مینویسم . اگر یادت باشد پدر مهربانمان هر ساله در این روز عزیز با چه عشقی یک قربانی سر می برید ولی الان در جمع ما نیست. چه روزهای خوبی داشتیم . از آن روزی که شما رفتی ما هیچ روز خوشی نداشتیم.
نامه سراسر عشق و دلتنگی
یک خواهر دلشکسته برای برادرش
دایی های عزیزم مجید وجلال سلام
من احسان فرزند سیمین هستم . حدود سی سال است که ازرفتنتان می گذرد. دراین ایام من تحصیلاتم را به پایان رساندم ومشغول به کارهستم .
اینجا همه خانواده درآرامش زندگی میکنند وهرازچندگاهی که دورهم جمع می شویم ازشما نیزیاد میکنیم جایتان درمیان ما خالی است .
چند روز بعد فردی با منزل ما تماس گرفت و گفت: من با احمدرضا کار دارم. بعد از این که پسرم با این فرد تلفنی صحبت کرد، گفتم احمد من از صدای این آقا ترسیدم.
زهرا شراعی خواهر یکی از اسیران فرقه رجوی به نام مالک شراعی می باشد که می گوید برادرعزیز و نور چشم من در سال ۱۳۷۵ از بندرعباس به مقصد خوزستان سفری بدون بازگشت داشت.
وی ادامه می دهد که هر کجا رفتیم و هر چه گشتیم پیدایش نکردیم تا اینکه سال ۱۳۸۲ با ما تماس گرفت و خبر داد در سازمان منافقین و در اشرف است.
لیلا حیدرپور اهل رودسر
مادراسماعیل رضائیان از اعضای گرفتار در فرقه بدنام رجوی خیانت و جنایت رجوی درحق ملت ایران واعضای اغفال شده اش گستره و پهنای زیادی دارد که زبان وقلم ازبیان تمام عیارآن قاصر و ناتوان است.
پیمان ۱۷ ساله بود که ساعت ۶ صبح یک روز عید به کوهنوردی رفت و بعد سر از اسارتگاه اشرف در آورد. مادر پیمان گفت: “روزهای آخر سال ۱۳۷۶ بود، در حالی که در تدارک نوروز بودیم، یک روز مانده به سال جدید، پیمان کردامیر و مهدی حمید فر بدون خبر رفتند و بدون این که ما کوچک ترین اطلاعی از رفتن آن ها داشته باشیم … برای یافتن آن ها آواره شهرها شدیم.”
در این میان خانواده های اعضای گرفتار در فرقه بدنام رجوی خاصه مادران از قربانیان اصلی خباثت رجوی ها محسوب می شوند که دراین نوشته به شرح زندگانی مادرانی پرداخته می شود که در اثر ناجوانمردی و ظلم و جور رجوی ها بی آنکه عزیزان شان را درآغوش بکشند؛ ناکام وچشم انتظاردارفانی را وداع گفته و به دیار اعلاء شتافتند و به آرامش رسیدند.
داداش جون تو را سلام میدم به اندازه تمام ستاره هاى دنیا که قابل شمارش نیست وبه بلندى دلتنگى من که بیشتر و بزرگتر از این جهان است که ستارگان بیشمار را در خود جاى می دهد داداش جون چه شبها بوده که از فراقت اشک ریختم و نخوابیدم خدا میداند که از غم هجران تو قلبم بیمار شده!