مادران، قربانیان فراموش شده ۱۸
قسمت هجدهم
خانم طاهره تقی پور مادر احمد رضا و محمد رضا ایران پور می گوید:
پسر سوم من احمدرضا آموزش موسیقی می دید و یک بار در تالار حافظ شیراز در مسابقات استانی نفر سوم شد.
دو شب نگه داشتند، پذیرایی کردند، فیلم و عکس گرفتند و برای صلیب فرستادند که این خانواده دروغ گفته و با فرزندانش ملاقات داشته است.
آه دل مادر عبدالرضا جوکار و مادر پیمان کردامیر، که من آن ها را می شناختم و چشم انتظار از دنیا رفتند. من و پدر بچه ها شب و روز مریم و مسعود رجوی را نفرین می کنیم که بچه های مرا زندانی کرده اند همچنین سجاد سپهری نمک خور نمکدان شکن را که به اسم دوست به خانه من آمد ولی فرزندانم را در دام رجوی انداخت.
امروزه، در عصر فناوری و ارتباطات، در شرایطی که جهان به دهکده جهانی تبدیل شده، چرا عزیزان ما از دسترسی به اینترنت و تلفن همراه و شبکههای مجازی محرومند؟
وزارت خارجهی کشور استرالیا
از این رو در تمام ده سفر ما به عراق از بیم اینکه فرزندانمان تنها با ساعتی ملاقات با اعضای خانواده بر ترسهای خود غلبه کنند و احساسات و عواطف انسانی در آن ها احیا گردد، اجازه نداد که ما با ایشان ملاقات کنیم. خانوادههای بسیاری در ایران هستند که سرنوشت شان شبیه ماست و فرزندانشان به روشهای مختلف توسط این فرقه ربوده شده است.
به امید رهایی تمام اسرای فکری، ذهنی و فیزیکی این فرقهی خشونت طلب و به امید داشتن دنیایی سراسر صلح و دوستی.
لینک کوتاه : https://feraghnews.ir/?p=6666
- ارسال توسط : feraghnews.ir

ما هر طور بود تحقیق کردیم و شماره سجاد را که به فرزندانم نزدیک بود پیدا کردیم و زنگ زدیم و گفتم از قصد و نیت فرزندانم با خبر شده ام. اگر به آن ها دسترسی داری بگو برگردند تا به پلیس اطلاع نداده ام.
شب بسیار سردی بود و می خواستند شب ما را از آن اتاق ها بیرون کنند. ما غذا، وسیله و اسباب خواب نداشتیم، آن اطراف بیابان بود و چیزی نبود که ما تهیه کنیم. به ما غذا و آب ندادند .یکی از همراهان به نگهبانان شان گفت مثلا ما خانواده افراد شما و سربازان شما هستیم دست کم به ما کمی غذا بدهید. دیگر از رو رفتند و مقداری غذا آوردند. البته نصف شب شده بود و من از فرط خستگی خوابم برده بود. وقتی مرا صدا زدند که شام بخورم فکر کردم بچه ها را آورده اند ببینیم .سراسیمه بلند شدم، وقتی دیدم از فرزندانم خبری نیست شام هم نخوردم. آن شب را بدون پتو و در سرما با سختی صبح کردیم.
ما به اتفاق دو دختر و یک دامادم با وسیله شخصی به مرز مهران رفتیم. از ده صبح با قاچاق برها و عده ای زائر راه افتادیم. از کوه و تپه بالا رفتیم. ساعت ها در راه بودیم. خیلی سختی کشیدیم و ساعت ده شب رسیدم به جایی که ماشین های عراقی آمدند و ما را سوار کردند. صبح به کربلا رسیدیم. از آنجا به اشرف رفتیم. دیدیم انگار عوض شده اند و به استقبال ما آمدند و پذیرایی مختصری کردند.
































