• امروز : پنج شنبه - ۳۰ مهر - ۱۴۰۵
  • برابر با : Thursday - 22 October - 2026

روایت امروزی از «منافقان انقلاب»

  • کد خبر : 56888
  • 28 مهر 1405 - 11:50

۱. در بخش عمده‌ای از وصیت‌نامۀ شهیدسیّداسدالله لاجوردی، به مسألۀ نفوذ برخی نیروهای سیاسی در ساختار درونیِ جمهوری اسلامی پرداخته شده که خود وی، از تعبیر «منافقان انقلاب» برای معرفی آنها استفاده کرده است. او در این متن، چنین تعابیر و توصیفاتی را برای بیان ماهیّت این لایه از نیروهای سیاسی در جمهوری اسلامی آورده است: «خطر منافقین انقلاب»، «شیوه‌های منافقانه»، «سازش‌کاران»، «مدافعان عملیِ ضدانقلاب»، «التقاط به‌گونۀ منافقین خلق»، «بهره‌گیری از تجربیّات مثبت و منفیِ همپالگی‌های چپ و منافق‌شان»، «پیوند تشکیلاتی با منافقین خلق»، «خطر به‌مراتب زیادتر از خطر منافقین خلق»، «عوض‌کردن مسیر فقه»، «تصرّف صفوفِ مقدّمِ حزب‌اللهی‌ها»، «عقل و ارادۀ منفصل برخی تصمیم‌گیرندگان»، «گسترش فکر التقاطی و انحرافیِ سازمان ضدخدایی‌شان» و «اندیشه‌های مادّی‌گرایانه». افزون بر این وصیّت‌نامه، خاطرات معتبر و متعدّدی از وی نشان می‌دهند که او تا پایان زندگی‌اش در سال هفتادوهفت، همچنان نسبت به این مسأله، معتقد و حسّاس بود و در پی آن بود که امکان و مسیری برای افشا و تصفیه بیابد. در نهایت، با شهادت وی، باب تأمّل و تدقیق دربارۀ این مسألۀ بنیادین و گره گشوده‌نشده، بسته شد. درعین‌حال، روشن است که با حذف لاجوردی از میدان، عرصه برای پیشروی این لایۀ سیاسی در درون ساختار قدرت، به‌شدّت فراهم گردید. در دولت سازندگی، اینان در حاشیه بودند؛ چنان‌که یا در مرکز بررسی‌های استراتژیک ریاست‌جمهوری حضور داشتند یا در حلقه‌های روشنفکری و دانشگاهی یا …، اما سرانجام در سال هفتادوشش، قدرت سیاسی را تصرّف کردند. لاجوردی نیز درست یک سال پس از قدرت‌گیریِ اینان به شهادت رسید، درحالی‌که موقعیّت و مجال برای ترور او، در سال‌های پیش از این نیز وجود داشت. روشن است که این تقارن، بی‌سبب نبود. اگر لاجوردی، یک سال دیگر زنده می‌بود و فتنۀ سال هفتادوهشت را مشاهده می‌کرد، به‌قطع می‌گفت آنچه را که در نیمۀ نخست دهۀ شصت پیش‌بینی کردم، امروز رخ داد و فرضیۀ نفاق دوم، تأیید شد.

banisadr

۲. نظریۀ لاجوردی این بود که در کنار برافتادن پردۀ نفاق از چهرۀ منافقین، لایۀ دیگری از نفاق وجود دارد که بسیار خطرناک‌تر از نفاق اول است. او بر این باور بود که «نفاق اول»، نتوانست تاب بیاورد و در خردادماه سال شصت، به خشونت و ترور و اغتشاش شهری رو آورد و آشکارا در برابر انقلاب، صف‌آرایی کرد، اما «نفاق دوم»، پخته‌تر و صبورانه‌تر و هوشمندانه‌تر عمل خواهد کرد و این‌چنین بی‌پروا و محاسبه‌نشده، اقدام نخواهد کرد. این تصوّر لاجوردی، توهم نبود، چون لایۀ سیاسی‌ای که وی آنها را منافقان انقلاب خواند، مغزِ متفکّر و سازمان‌بخش همۀ فتنه‌های دهه‌های بعدی بودند؛ از فتنۀ سال هفتادوهشت تا فتنۀ سال هشتادوهشت و فتنه‌های بعدی. مسألۀ این فتنه‌ها، «ماهیّتِ جمهوری اسلامی» بود، و هرگز نباید این داستان‌های سیاسی را به منازعه‌های حزبی و ناچیز، تقلیل داد. دورۀ نفاق اول، به سر آمده و این بخش از نفاق، دیگر نفاق نیست و به قدرت سیاسی نیز دسترسیِ مستقیم ندارد و تنها می‌تواند خط ترور و اغتشاشِ خشونت‌بار را در پیش بگیرد؛ به‌طوری‌که در فتنۀ هجدهم دی‌ماه سال گذشته نیز شاهد سازمان‌دهیِ اغتشاش خیابانی از سوی منافقین بودیم. اما دهه‌هاست که نفاق دوم، متولّد شده و این نفاق، در درون قدرت سیاسی، حضور و حیات دارد و تصمیم‌سازی و گاه، تصمیم‌گیری می‌کند؛ نفاقِ بسیار پیچیده‌ای که خود را متعلّق و متعهّد به انقلاب اسلامی نشان می‌دهد، اما در حقیقت، «غیرخودی» و «ضد» است که در اثر «نفوذ»، جاگیر شده است. جالب این‌که اگر امام راحل، مجال نداد که منافقان خلق به درون قدرت سیاسی راه بیایند، امام شهید نیز پس از سال‌ها تحمّل و مدارا و مراقبه، در داستان فتنۀ سال هشتادوهشت، اصحاب این فتنه را برنتابید و تصریح کرد که فتنه و فتنه‌گران، «خط قرمز نظام» هستند و نباید در قدرت حضور داشته باشند. این «تصفیۀ دوم» و معطوف به «نفاق دوم» بود. بااین‌حال، دولت‌های لیبرال از اصحاب فتنه، به‌صورت غیرمستقیم و نهانی استفاده کردند، یا چهره‌های به‌ظاهر سفید و بی‌نقشِ آنها را به‌کار گرفتند. نیروهای نفاق دوم، تقسیم‌کار کرده بودند؛ چنان‌که برخی از آنها، کنشگری عینی و مستقیم بر عهده داشتند و ازاین‌جهت، سوخته شدند، و از برخی دیگر، همدل و همراه بودند و نقش‌های فرعی‌تر و نامحسوس‌تر را ایفا کردند. دهه‌هاست با حضور این لایۀ سیاسیِ رقیق و ظاهرالصلاح در قدرت سیاسی مواجه هستیم و می‌دانیم که کارشکنی‌ها و سنگ‌اندازی‌ها، گاهی با چندین واسطه، از سوی جریان نفاق دوم، صورت می‌گیرد. وضع به‌گونه‌ای است که باید گفت انقلاب از درون، به زنجیر کشیده شده است.

۳. شاید در ذهن برخی، این اشکال پدید بیاید که اکنون در متن یک جنگ سرنوشت‌ساز و تاریخی، نباید به این گرۀ درونی و مناقشه‌برانگیز پرداخت و نباید اولویت نخست را فراموش کرد. تردیدی در میان نیست که در وضع کنونی، باید جنگ و مسأله‌های آن را اصل و اساس انگاشت و همه‌چیز را در نسبت با جنگ، فهم و ارزیابی کرد، اما حقیقت این است که سخن‌گفتن از لایۀ دوم نفاق، امری است که به غایت و بنیانِ جنگ کنونی، پیوسته است. روشن است که سیاست آمریکا در همۀ دوره‌ها، حرکت در راستای فروپاشیِ جمهوری اسلامی بوده و اینک نیز دولت آمریکا می‌خواهد از طریق «تجزیۀ ایران» و ایجاد یک «جمهوری اسلامیِ غیرانقلابی» در مرکز ایران، معادله و موازنه را تغییر بدهد. اگر چنین شود، آن‌گاه «بلعیدن ایران»، میسّر خواهد شد. این مسیری است که آمریکا باید برای بلعیدن ایران و تبدیل‌کردن آن به «گاو شیرده»، طی کند. جمهوری اسلامی، البته با ماهیّت انقلابی‌اش، مانع ذاتی در برابر طرح بلعیدن ایران است، اما جمهوری اسلامی، اگر مسخ و مستحیل شود و از غایات انقلابی‌اش درگذرد و مایل به سازش و انفعال شود و برتری و سروری آمریکا را بپذیرد، دیگر یک تهدید تصوّر نخواهد شد. درحالی‌که این نظام سیاسی، هیچ نیروی براندازِ جدّی و مقبولی ندارد و حداکثر این است که بتوان نواحی حاشیه‌ای و پیرامونی ایران را به برخی از آنها سپرد، اما ناحیۀ مرکزی را باید به «شکل جدیدِ جمهوری اسلامی» سپرد. این شکل جدید، حاصل گذار از «انقلاب» به «نظام» و از «اسلام انقلابی» به «اسلام رحمانی» است که دین اقلّی را می‌پذیرد و ساختارهای اجتماعی را به سوی سکولاریسم سوق می‌دهد. این طرح، دهه‌هاست که در درون خود ایران و از سوی برخی نیروهای سیاسی، دنبال می‌شود که «لیبرال» و «تکنوکرات» خوانده می‌شوند. معارضۀ این نیروها با رهبر دوم، بر سر همین مسأله بود و رهبر دوم نیز، همواره مانع تحقّق این هدف بود. اینک گمان می‌کنند که پس از ترور رهبر دوم، زمینه برای این چرخش هویّتی و کلان، فراهم است و می‌توان همۀ آنچه را دهه‌ها معلّق مانده است، با ترکیبی از «اغتشاش داخلی» و «تهاجم خارجی»، تحقّق بخشید. برخی نیروهای سیاسیِ میانه‌رو و دگراندیش، اینک در تهران، در انتظار چنین لحظه‌ای هستند تا قدرت سیاسی به آنها واگذار شود.

۴. تکنوکرات‌ها و لیبرال‌ها، نه اکنون، بلکه دهه‌هاست به نقطۀ مشترک رسیده‌اند و خواهان تغییر منطق حکمرانی در جمهوری اسلامی هستند. آنچه‌که آنها در قالب «تصاحب دولت‌ها» دنبال می‌کردند، نوعی «کودتای هویّتی» بود که با پوشش رسمی و قانونی انجام می‌شد. در صورت ظاهر، همه‌چیز در هندسۀ قانونی در جریان بود و براندازی و استحاله و کودتا در میان نبود، اما در عمق، جمهوری اسلامیِ دیگری در آستانۀ تولّد و تکوین بود. مهم‌ترین بخش این طرح، ساختن جامعه‌ای متناسب با تجدیدنظرهای بنیادی در جمهوری اسلامی بود تا بتوان با تکیه بر این بدنۀ اجتماعی، چرخش اساسی را رقم زد. این همان حلقۀ مفقودۀ منافقین بود؛ فقدان بدنۀ اجتماعیِ وسیع و مردمی. اما در طرح نفاق دوم، دهه‌ها برای تولید و بازتولید بدنۀ اجتماعی، زمینه‌سازی و مقدّمه‌چینی صورت گرفته و بستر برای استحاله، فراهم شده است. در این روایت، پاره‌ای از جامعه، به جانب تجدّد گرایش یافته و خواهان تغییر سبک زندگی و دگرگونی در سیاست است و می‌خواهد زندگی را بر آرمان ترجیح بدهد. ازاین‌رو، در برابر حاکمیّت می‌ایستد و آن را وادار به انفعال می‌کند. اگر در فتنه‌های دهه‌های هفتاد و هشتاد، مواجهۀ چالشی و هتاکانه با رهبر دوم، بسیار اندک بود، اما در دهه‌های بعد و به‌خصوص در سال‌های اخیر، این شخص رهبر دوم است که به کانون مخالفت و معارضه تبدیل می‌شود؛ به‌طوری‌که آشکارا، شعار «مرگ بر دیکتاتور» در خیابان‌ها سر داده می‌شود. در این میان، هیچ‌یک از نیروهای سیاسیِ تکنوکرات و لیبرال، جانب جمهوری اسلامی و رهبر دوم را نمی‌گیرند و «اغتشاش شهری» و «آشوب خشن» و «ساختارشکنی سیاسی» را با تعابیری همچون «خواست مردم» و «بازگشت به جامعه» و «مشروعیّت اعتراض»، توجیه می‌کنند. این لحظه‌ای است که نفاق از پرده به در می‌آید و خویش را آشکار می‌کند. افزون بر این، همسو با شبه‌جنبشِ برانداز، سخن از «تغییر پارادایم» و «جمهوری سوم» نیز می‌گویند و جمهوری‌ اسلامی‌ای تصویر و طرّاحی می‌کنند که از تمام اصالت‌ها و ارزش‌هایش عبور کرده و به دنباله و زائدۀ غرب تبدیل شده است. این‌همه، حاکی از آن است که نفاق دوم، توهم نیست؛ همچنان‌که نامرتبط با جنگ نیز نیست.

مهدی جمشیدی

انتهای پیام

لینک کوتاه : https://feraghnews.ir/?p=56888