اگر امروز از ترورهای درونگروهی و تصفیههای خونین در منافقین سخن گفته میشود، نباید آن را محصول سالهای پس از انقلاب یا اختلافات داخلی گروهکی دانست. بر اساس روایتهای موجود، ریشه این خشونت و خونریزی به پیش از انقلاب و حتی به سالهای نخست شکلگیری این جریان انحرافی بازمیگردد. همانجا که روشن میشود این گروهک از ابتدا با منطق ترور، حذف و بیرحمی درونسازمانی خو گرفته بود و پشت نقابش، چهرهای خونآشام و بیاصالت را پنهان میکرد.

احمد کریمی، از اعضای باسابقه و قدیمی، در این باره میگوید که نفرات اولیه این جریان هم بر سر قتل و حذف اعضای خواهان جدایی بحث داشتند. حتی وقتی عبدی، یکی از بنیانگذاران اولیه، از آن جدا شد، بسیاری نظرشان بر این بود که با توجه به اطلاعات وسیعی که درباره تأسیس سازمان دارد باید ترور شود.
در زمان عنصری کفتار صفت به نام رضا رضایی در مرکزیت، یک قرار نانوشته ایجاد شد مبنی بر اینکه کسی که بخواهد از جمع آنها جدا شود، از ابتدا باید تکلیف خود را روشن کند؛ در غیر این صورت چون اطلاعاتی دارد و احتمال گیر افتادنش هست، باید قبل از جدا شدن حذف شود. این همان منطق وحشیانهای بود که بعدها به ترورهای درونگروهی و تصفیههای خونین گسترده انجامید.
نمونه روشن این جنایت پیش از انقلاب، ترور جواد پورسعیدی است. او از تشکیلات کنار کشیده بود و دیگر نمیخواست فعالیت کند و مخفی شده بود. آنها با این بهانه که پورسعیدی میخواهد خودش را به ساواک معرفی کند — و البته چنین قصدی هم نداشت — تصمیم به ترور او گرفتند. آبانماه ۱۳۵۲، پورسعیدی را در قم پیدا کردند، به تهران کشاندند و ترور کردند.
این روایت نشان میدهد که «منافقین» از همان ابتدا یک جریان منحرف و تروریستی بودهاند؛ گروهکی که حتی پیش از انقلاب، در تاریکی و پنهانکاری، دست به حذف نیروهای جداشده خود زده است. خشونتهای بعدی این جریان خونریز، ادامه همان مسیر انحرافی است که ریشه در پیش پیدایش آن دارد. جریان پوچ و خائن منافقین از همان آغاز، با ترور و خشونت آغاز به کار و امروز نیز این جریان در باتلاق خونریزیها و جنایات خود آخرین دست و پاهایش را میزند.
انتهای پیام































