مسعود کشمیری، عنصر پلید و ریاکار گروهک منافقین، نمونهای تمامعیار از یک خائن حقیر بود. او با نیرنگ و تزویر توانست خود را میان نیروهای اصیل انقلابی جا کند؛ چنانکه حتی در برخی مراسمها به عنوان امام جماعت برگزیده میشد و افراد نیز به تبعِ این چهره مزورانه، به او اقتدا می کردند. این مزور هنگام شروع نماز، خودکاری از جیبش بیرون میآورد و روی زمین میگذاشت و پس از پایان نماز دوباره آن را به جیب خود بازمیگرداند. او این حرکت ریاکارانه را اینگونه توجیه میکرد که خودکار متعلق به بیتالمال است و نباید با آن نماز خواند. آری؛ او با همین ظاهرسازیهای منافقانه توانست اعتماد برخی خواص را جلب کند و به عمق نهادهای انقلاب نفوذ کند.

به گزارش فراق، در اوایل انقلاب شکوهمند اسلامی، ماجراهای مختلفی درباره موضوع خطیر نفوذ به وجود آمد که به پاکسازی ارکان جمهوری اسلامی از عناصر وابسته به منافقین، بنیصدر و دیگر جریانهای خائن انجامید. ماجرای مرموز و شوم نفوذ مسعود کشمیری، عامل بمبگذاری دفتر نخستوزیری و شهادت شهیدان رجایی و باهنر و چند تن دیگر از یاران انقلاب، از جمله این پروندههای سیاه است.
در ادامه بخشی از خاطرات حاج احمد قدیریان، از انقلابیون فعال در عرصه امنیتی و عملیاتی دوران انقلاب و پس از آن، درباره واقعه بمبگذاری دفتر نخستوزیری و نفوذ مسعود کشمیری نقل میکنیم تا فضای پروژه نفوذ برای مخاطبان ملموستر شود.
نقشه شوم کشمیری برای بمبگذاری در بیت امام راحل
پس از فرار ذلیلانه بنیصدر، شهید رجایی و شهید باهنر به عنوان رئیسجمهور و نخستوزیر انتخاب شدند. کشمیری، این مهره حقیر منافقین، در دفتر نخستوزیری به کار گمارده شد. هنگامی که رجایی و باهنر قصد ملاقات با حضرت امام را داشتند، کشمیری نیز همراه آنان بود. وقتی وارد جماران شدند، دم در ورودی بیت امام، برادران سپاه پاسداران از ورود کشمیری ممانعت کردند و گفتند کیف شما باید بازرسی شود.
کشمیری مخالفت کرد و گفت در کیف من اسناد مهمی است و نمیتوانم نشان بدهم. شهید رجایی و باهنر اصرار کردند که ایشان مورد تأیید ماست و بگذارید بیاید. اما برادران سپاه زیر بار نرفتند و این خائن پلید با حالت قهر از جلوی در به دفتر نخستوزیری بازگشت. در آن کیف، بمبی جاسازی شده بود که قرار بود در بیت امام منفجر شود و به حول و قوه الهی این نقشه خنثی شد؛ اما دیری نپایید که همان کیف شوم در دفتر دولت منفجر شد و رجایی و باهنر را به شهادت رساند.
ما در اوین جلسهای داشتیم و آقای رفیقدوست نیز در اوین حضور داشت. وقتی متوجه انفجار شدیم، با هم به نخستوزیری رفتیم. تقریباً چند دقیقه بعد از انفجار با آقای رفیقدوست وارد سالن شدیم. از آقای محمدی، مسئول دفتر آقای رجایی، پرسیدیم رجایی و باهنر کجا هستند که ناگهان دیدیم دو نفر را که کاملاً سوخته و غیرقابل شناسایی شده بودند، داخل پتو گذاشتند. به سردخانه رفتیم. خانم شهید رجایی از روی دندانها همسرش را شناخت و همسر باهنر نیز او را شناسایی کرد. همسر باهنر هنگام دیدن جنازه گفت: «آقای باهنر خوش به حال تو که رفتی.»
ریاکاری به شیوه کشمیری
کشمیری را آقای کامران به رئیسجمهور معرفی کرده بود. این نفوذی وطنفروش با معرفی بعضی از آقایان به سپاه آمده بود و بیشتر اوقات لباس مقدس سپاه را بر تن میکرد و همیشه بر سمت چپ لباسش آرم سپاه دیده میشد. او چنان اعتماد مرحوم رجایی را جلب کرده بود که برخی اوقات شهید رجایی نماز ظهر و عصر را به او اقتدا میکرد.
کشمیری بسیار انسان مزور و ریاکاری بود. او با نیرنگ توانست خود را بین خودیهای نظام قرار دهد؛ به عنوان امام جماعت برگزیده شد و ما نیز به تبع به او اقتدا کردیم. هنگام شروع نماز، خودکاری از جیبش بیرون میآورد و بر زمین میگذاشت و پس از پایان نماز دوباره آن را به جیبش میگذاشت. این رفتار خیانتآمیز را اینگونه توجیه میکرد که خودکار متعلق به بیتالمال است و نباید با آن نماز خواند. آری؛ او با این گفتار و رفتار دروغین توانست بر آقای کامران نیز اثر بگذارد و او را فریب دهد تا به آقای رجایی معرفی شود.
ماجرای بمبگذاری از زبان شاهد عینی
سرهنگ محمدمهدی کتیبه، رئیس وقت اداره دوم ارتش و یکی از مجروحان حادثه دفتر نخستوزیری، در خاطراتش میگوید: «من تقریباً از ساعت ۳ بعد از ظهر وارد جلسه شدم. در این زمان کشمیری هم آمد و هر دو وارد مجلس شدیم. کشمیری معمولاً ضبط صوت بزرگی برای ضبط مذاکرات همراهش بود. من فکر میکنم آن بمبی که منفجر شد، داخل همین ضبط صوت جاسازی شده بود. رأس ساعت مقرر که جلسه شروع شد، طبق روال گذشته رئیس شهربانی کل کشور وقایعی را که در طول هفته اتفاق افتاده بود بیان کرد که یکمرتبه احساسی در من به وجود آمد که ناخودآگاه ایستادم. سرم سوخت و چشمم بسته شد. دیدم سالن پر از دود غلیظ قهوهایرنگ است. اینجا احساس کردم بمبگذاری شده و دیگر لحظات آخر زندگی ماست. میزی که دور آن نشسته بودیم و شاید ده متر طول داشت، اصلاً بر سر جایش نبود. بعد که حواسم کمی متمرکز شد، احساس کردم دست و پایم سالم است و حرکت میکند. درِ سالن جلسه خرد شده بود. بیرون آمدم و مرا به همراه سرهنگ وحیدی به بیمارستان انتقال دادند. در این انفجار شهید رجایی، باهنر و دستجردی شهید شدند. کشمیری هم متواری شد؛ وی قبل از انفجار به بهانهای از جلسه خارج شده بود.»
این مهره سوخته و فراری، همچون کل گروهک مزدور منافقین، هیچ هویت مستقلی از خود نداشت و تنها ابزاری نیابتی برای دشمنان قسمخورده ایران بود. سرنوشت نهایی او نیز چیزی جز رسوایی، فرار ذلیلانه و خیانت به ملت خود نبود.
سال ۱۴۰۲ خبری بیرون آمد که وی در خانههای تیمی منافقین به درک واصل شده و بعدها تکذیب شد اما زنده یا مرده این عنصر اکنون هیچ اهمیتی ندارد چرا که در صورت زنده بودن نیز به یقین در طویلههای منافقین به زندگی حیوانی مشغول است.
انتهای پیام

































