۞ حضرت علی (ع) :
منافقین به رنگ های گوناگون در می آیند و فتنه های گوناگون به پا می کنند. (نهج البلاغه خطبه 194)

موقعیت شما : صفحه اصلی » روایت
  • شناسه : 28124
  • 02 ژانویه 2021 - 10:15
  • ارسال توسط :

بعد از ورود خانواده ها به مقر فرقه رجوی از اوایل دهه ۸۰، سران فرقه به شدت از حضور خانواده ها احساس ترس نمودند و خانواده ها را بزرگترین دشمن خود و مزدور حکومت ایران معرفی کردند.

هادی ناصری مقدم از جمله جوانانی بود که در سال ۱۳۷۹ برای کار به کشور ترکیه رفته بود که در آنجا گرفتار عناصر فرقه رجوی می شود و با حیله و نیرنگ او را برای کار بهتر با دستمزد بیشتر راهی عراق می کنند. نهایتا او مدت ۱۵ سال در سازمان مجاهدین گرفتار می شود که در سال ۱۳۹۴ و بعد از آخرین پرواز جابجایی عناصر فرقه رجوی از عراق به آلبانی و بعد از رسیدن به تیرانا از سازمان مجاهدین جدا می شود و خود را به دنیای آزاد می رساند تا بتواند زندگی جدیدی را آغاز نماید .

وی که توانسته بود بعد از ۱۵ سال مغزشویی و فشارهای روحی بسیار شدید سران سازمان مجاهدین از این سراب بی انتها رهایی یابد در مورد اختناق و مغزشویی های عناصر رجویسم صحبتهای بسیاری انجام می دهد که تنها به یکی از این موارد که مختص خانواده هاست در زیر اشاره می نماییم .

هادی می گوید در یکی از روزهایی که خانواده ها در ضلع جنوب حضور داشتند و من نیز اغلب در همان مسیر به نگهبانی با سایر عناصر سازمان مجاهدین مشغول بودم، چند نفر از مادران و پدرانی که برای دیدار فرزندانشان به آنجا آمده بودند، نزدیک فنس ها شدند تا بتوانند با من و بقیه صحبت نمایند.

سران سازمان از اینکه ما مجذوب صحبت های آنها شویم هراسان بودند و به همین خاطر گفتند به طرف آنها سنگ پرانی کنیم که من خودم را کنار کشیدم ولی یکی از عناصری که خود را شیفته سازمان می دانست به مادری که در فاصله دورتری از فنس روی زمین نشسته بود سنگ پرتاب نمود که دقیقا پیشانی او را هدف قرار داد و باعث خونریزی سر او شد. با دیدن این صحنه حالم خراب شد و با آن فرد درگیری لفظی شدیدی داشتم که نهایتا من و او را به یگان هایمان فرستادند. قضیه به همین جا ختم نشد و چند روز بعد برای من نشست گذاشتند و آن فرد را نیز آوردند که گزارش من را تحویل سران سازمان داده بود .

وی ادامه می دهد که از من در مورد درگیری آن روز سئوال نمودند که من گفتم شما میگ ویید ما مزدورها را با سنگ بزنیم ولی کسانی که جلوی فنس آمده بودند تنها چند نفر پیر مرد و پیرزن بیش نبودند که فقط اسم فرزندانشان را صدا می کردند و در این بین این آقا دقیقا پیرزنی را که دورتر از بقیه نشسته بود هدف قرار داد که من از این موضوع خیلی ناراحت شدم و دلیل درگیری من این بود .

بعد از صحبتهای من آن فرد نیز درمورد عملکرد خود با افتخار صحبت نمود و این قضیه تا ساعاتی ادامه داشت که من گفتم چشم بعد از این من هم سنگ میزنم که همه با تعجب نگاهم می کردند و از اینکه من چرخش خوبی داشتم خوشحال شدند که من ادامه دادم ولی من موقعی سنگ میزنم که خانواده این آقا و در راس آن مادرش آمده باشد که او از کوره در رفت و با من درگیری لفظی پیدا کرد و می گفت با خانواده من چکار داری که من گفتم مگر نمی گویید تمام خانواده هایی که پشت فنس میایند مزدور هستند پس خانواده شما هم جزء آنهاست و من دوست دارم مزدوری مثل مادر تو را هدف قرار بدهم که تشنج بالا گرفت و من را از جلسه اخراج کردند و چندین جلسه و نشست دیگر نیز برای من به صورت فردی گذاشتند تا من را مجاب کنند تا با عقاید آنها همسو شوم. اما من به عمق خیانت و جنایت سران سازمان مجاهدین پی برده و ساز مخالفت با آنها را سر دادم که نهایتا در آخرین پرواز چارتر به آلبانی و به محض رسیدن به تیرانا اعلام جدایی از سازمان مجاهدین کردم .

وی در مورد خیانتهای سران فرقه رجوی در مورد حضور خانواده ها می گوید که خانواده ها توانستند با حضورشان بزرگترین ضربه را به سازمان مجاهدین وارد کنند طوریکه باعث اخراج آنها از اردوگاه اشرف به لیبرتی و سپس به آلبانی شوند.

اخراج به آلبانی باعث جدایی بسیاری از افراد از فرقه رجوی شد که نهایتا نتیجه حضور مادران و پدران سالخورده و به خصوص زحمات خانم عبدالهی این بود که من و ماها از سازمان مجاهدین رهایی یابیم و به زندگی دوباره خود بازگردیم و من در همین جا از خانم عبدالهی بخاطر زحمات شبانه روزیشان در جلوی اردوگاه اشرف که باعث رهایی خیلی از عناصر شد خیلی خیلی تشکر می کنم و آرزوی سلامتی و بهروزی برای وی دارم .

انتهای پیام /  انجمن نجات مرکز گلستان

پاسخ دادن

ایمیل شما منتشر نمی شود.