یکی از پرسشهای بنیادین درباره سازمان مجاهدین خلق، نسبت میان ادعاهای ایدئولوژیک آن با رفتارهای واقعیاش در بزنگاههای تاریخی است؛ جایی که شعارهایی چون آزادی بیان، در عمل با سازوکارهایی کاملاً معکوس جایگزین میشوند. روایت پیشرو از هادی شمس حائری، از اعضای باسابقه سازمان، تصویری روشن از این شکاف عمیق میان ادعا و واقعیت را به نمایش میگذارد.

«پس از پایان جنگ خلیج فارس، کردهای عراق از فرصت به دست آمده استفاده کرده و اعلام خود مختاری نمودند. ارتش به اصطلاح آزادیبخش رجوی، برای نجات جان صدام به کار افتاد و اقدام به سرکوب اکراد نمود. عده زیادی از آنان را دستگیر و در زندانهای پادگان اشرف زندانی نمود.
رجوی در این جنگ جنایاتی مرتکب شد که کردها انتظار آن را از صدام هم نداشتند! بدین جهت عده زیادی از اعضای سازمان به عنوان اعتراض به جریان کردکشی و زندانی کردن اکراد عراقی و انحراف علنی سازمان و خیانتهای رجوی، از سازمان کنارهگیری نمودند.
سازمان برای جلوگیری از موج کنارهگیری، دستور داد که هر کس قصد خروج دارد، برایش دادگاه تشکیل دهند و حکم اعدام صادر کنند تا کسی جرأت نکند اعلام کنارهگیری نماید.
در جریان یکی از این دادگاهها، خواهر یکی از جداشدگان که او هم یک زن بود، از جا بلند شد و گفت: «او را به من بدهید تا خودم ببرمش پشت این خاکریزها اعدامش کنم!»
در جریان یکی از همین دادگاههای فرمایشی که برای فردی به نام (ع) تشکیل داده بودند، رئیس بخش به نام حسین ابریشمچی، برادر کوچک مهدی ابریشمچی، تمامی افراد تحت فرمان خود را در سالنی فراخواند تا هر کس هر چه میداند راجع به (ع) بگوید.
اکثر فالانژهایی که از قبل توجیه شده بودند، هر یک به نوبت بلند میشدند و درخواست اعدام (ع) را مینمودند. یکی از اعضا که هنوز نسبت به وجود آزادی عقیده و بیان در روابط مجاهدین متوهم بود، بلند شد و گفت: «چرا فلانی را تحت فشار قرار میدهید و به او فحش و ناسزا میگویید، هر کس آزاد است که برود یا بماند. به نظر من حکم او اعدام نیست.»
یکباره جو سالن متشنج شد و از چپ و راست بلند شدند و با دهانهای کفکرده فریاد زدند: «خفه شو، تو از بریده دفاع میکنی، لابد خودت هم بریدهای، تو حق رجوی را به یک بریده خائن میدهی؟» فرد بیاحتیاط و متوهم دستپاچه شد و فوراً گفت: «نه، نه، من هم میگویم اعدامش کنید!»
انتهای پیام

































