تاریخ : چهارشنبه, ۲۸ مهر , ۱۴۰۰ Wednesday, 20 October , 2021

وضعیت حقوق بشر درون سازمان مجاهدین خلق بخش اول

  • کد خبر : 4868
  • 12 ژانویه 2016 - 11:52

وضعیت حقوق بشر درون سازمان مجاهدین خلق

بخش اول

زنده یا الان محمدی
از مسولین سوال کردم چی شده است چکار می شود کرد؟ گفت یکی از بچه در برج تیر خورده دنبال بالابر هستیم که آن را پائین بیاوریم .

پیشنهاد دادم گفتم الان که بالابر نیست می شود آن را کمربند ایمنی و طناب پائین آورد ، گفت نه نمی شود شما ها دست بزنید خواهر است شما نامحرم هستید.

گفتم که ما در صحنه حاضر بشویم توضیح می دهیم خواهران ببندند قبول نکردند. پس از سه ساعت از وقوع حاثه بالابر پیدا شد و در محل حاضر جسد را به بیمارستان بردند وقتی که نسرین مسیح را در ستاد اشرف سابق با لباس خونی دیدم همه چیز برایم روشن شد
هموطنان عزیز در نظر دارم شمعه های از حقوق بشر درون سازمان مجاهدین خلق یا به عبارت دقیق تر فرقه رجوی را برای آشنائی شما بیان کنم.

البته در این نوشتار ها از مطالب تمامی دوستان با اشاره به منبع استفاده خواهم کردوامید دارم دوستان در این راه یاری ام کنند.
بحث را با این شروع می کنم که آیا اصلا در سازمانی که ادعا دارد انقلابی ترین ، پیشرو ترین ، متکامل ترین مترقی ترین و…. در دنیا می باشد.

اصلا مقوله ای به اسم حقوق بشر در رابطه با آن سازمان مطرح می باشد؟

در اینجا تا جائی که امکان دارد تلاش می کنم با فاکت و نمونه این موضوع را بحث کنم تا هموطنان خودشان قضاوت کنند.

ازسوئی دیگر دست تمامی این جریانات به اصطلاح سیاسی برای مردم روشن شود که گول شعار های پرطم طراق این جریانات را نخورند .

اگر می خواهند با این جریانات رابطه داشته باشند بدانند با چه موجوداتی سرکار دارند.(البته دراینجا من جریان سازمان مجاهدین یا به عبارت دقیق تر فرقه رجوی را بیان می کنم. با توجه به شناختی که از دیگر جریانات مانند سازمان چریک های فدائی از هر نوع مدل، حزب دموکرات ، کومله ، حرب کمونیست… دارم همه از یک قماش هستند . فقط غلظت آن فرق می کند).
زنده یاد الان محمدی :
با ادای احترام به تمامی آن دوستان و عزیزان که هرگونه شرایط سخت را به جان خریدن و خون خود را در این راه دادند، اما در مقابل دیکتاتوری رجوی سر تسلیم فرود نیاوردند.

باشد تا خلق قهرمان ایران بداند که بودند فرزندانی که در زیر سخت ترین شکنجه ها ی سازمان مجاهدین خلق ایران ، که روح و روان فرد را متلاشی می کرد سر خم فرود نیاوردند و جان خود را در این راه دادند .
الان محمدی نوجوان دیگری که فقط پانزده بهار از زندگی او سپری شده بود،از کودکی با درد زنج و سختی بزرگ شده بود،وقتی که سه ساله بود مادرش قربانی هواو هوس مسعود و مریم رجوی درعملیات فروغ شد . پس از سه سال مصادف با حمله اول امریکا به عراق و همگانی شدن انقلاب درونی سازمان مجاهدین بود ، که تمامی کودکان از والدین خود جدا کردند در کشور های اروپائی این کودکان معصوم آواره شدند خود بحث جداگانه ای است .

الان هم یکی از همان قربانیان بود در سال ۱۳۷۷ – ۱۳۷۸ بود که الان را هم مانند خیلی از بچه ها با فریب و نیرنگ به کمپ اشرف آوردند. او را هم مانند دیگران به زور وارد انقلاب باسمه ای کردند . الان هم مانند خیلی های دیگر با آرزوهای بلندی آمده بود ، اما خیلی زود به این واقعیت رسید که سازمان یک سرابی بیش نیست . چند ماهی بود که درخواست برگشتن به خارج را داده بود ، برخوردشان با این نوجوان هم مانند بقیه بود ، دائم نشست های مختلف برای او تشکیل می شد . در این یک ماه اخر الان تبدیل به یکی از سوژه های اصلی نشست های عملیات جاری شده بود .

یک روز عصر که داشتم با خودرو در خیابان ۱۰۰ به طرف ستاد اشرف می رفتم ، دیدم که نسرین مسیح فرمانده یگان وی به همراه دو زن دیگر الان را آورده بودند پشت سالن نشست فیافی او را کتک می زدند . الان هم نشسته بود و با دست های کوچکش حفاظی برای سرش درست کرده بود که از ضربات آنها در امان بماند . متاسفانه کاری که از دست من بر نمی آمد تا انجا که می توانستم خودررو را به سیاج نزدیک کردم . دستم را روی بوق خودرو گذاشتم و دو – سه دقیقه بوق ممتد زدم که بتوانم نظرات کسانی در انطرف را جلب کنم . سپس با فریاد گفتم نسرین چرا دارید بچه را می زنید مگر فهم و شور ندارید .

با سروصدائی که راه انداخته بودم دیدم دو – سه نفر با آن سمت می آیند ببیند موضوع چی است و من دیگر رفتم . دو روز بعد بتول رجائی فرمانده ستاد اشرف و اصغر پوریا منفرد مرا صدا کردند . سر آن موضوع مورد باز خواست قرار گرفتم ، که چرا کاری که به من ربط نداشته دخالت کردم . وقتی که دیدم با توپ پر دارند تهاجم می کنند من هم پاتک ان را از شیوه های خودشان استفاده کردم .

گفتم اولا که بچه شهید است ، به چه حقی بچه شهید را میزنند؟ کوتاهی های خودشان در امر انقلاب را باید اینطور برطرف کنند؟ آیا این است امانت داری و….. وقتی موضع مرا اینطور دیدند بتول رجائی برگشت از موضع پائین گفت ، در این گونه موارد تو خودت دخالت نکن ، سریع به اولین مسئولی که می توانی دسترسی پیدا کنی اطلاع بده . درنهایت می توانی بروی به فرمانده آن مرکز اطلاع بدهی . دو روز بعد داشتیم درون ستاد کار می کردم به خاطر خبری که رسید یک باره ستاد به هم ریخت. به دنبال ماشین بالابر (رافعه) بودند، مسئول برق برای کاری ان را برده بود و کسی از وی اطلاع نداشت .

وقتی که دیدم خیلی روی بدو بدو است از مسولین سوال کردم چی شده است چکار می شود کرد ؟ گفت یکی از بچه در برج تیر خورده دنبال بالابر هستیم که آن را پائین بیاوریم . پیشنهاد دادم گفتم الان که بالابر نیست می شود آن را کمربند ایمنی و طناب پائین آورد ، گفت نه نمی شود شما ها دست بزنید خواهر است شما نامحرم هستید . گفتم که ما در صحنه حاضر بشویم توضیح می دهیم خواهران ببندند قبول نکردند .

پس از سه ساعت از وقوع حاثه بالابر پیدا شد و در محل حاضر جسد را به بیمارستان بردند وقتی که نسرین مسیح را در ستاد اشرف سابق با لباس خونی دیدم همه چیز برایم روشن شد .شرح حادثه خوزنی الان به این شرح بود با نسرین مسیح برا ی نگهبانی به برج آ ۱ در ضلع شمال می روند .

به علت خودزنی های زیادی که اتفاق افتاده بود ظابطه این بود که خشاب روی سلاح قرار نمی دادند یعنی خشاب جدا از سلاح بود روز قبل برای الان نشست سنگینی برگذار کرده بودند و قرار می گذارند که برود جواب بیاورد این چه وضعیتی است که وی دارد که صبح با نسرین مسیح فرمانده یگا نش او را برای نگهبانی به برج آ ۱ در ضلع شمال می فرستند به علت خودزنی های زیادی که اتفاق افتاده بود ظابطه این بود که خشاب روی سلاح قرار نمی دادند یعنی خشاب جدا از سلاح قرار میدادند زمانی که نسرین از برج پائین می آید وبرای کارهای شخصی به دستشوئی می رود الان از فرصت استفاده کرده و خشاب را روی سلاح قرار می دهد، ان را مسلح کرده در زیر چانه خود قرار می دهد و دست را روی ماشه می گذارد که گلوله ای خارج شده و مغز او متلاشی شده بود و در جا تمام می کند و بدین سان الان به خاطر نجات پیدا کردن از ان فشارهای کمر شکن که طاقت انسان طاق میشود در شانزده همین بهار زندگی که تماما با درد رنج بود به آ« خاتمه می دهد پس از یک چند روز که برای تعمیر برج مراجعه کردم علی رغم شستن برج اثراتی از آن خود کشی در برج باقی بود همینطور جای گلوله که ترمیم شد یاد ش گرامی باد

آقای یاسر عزتی در قسمتی از خاطرات خود در رابطه با الان محمدی چنین می نویسد :
( در جلسه با شکوه فرانسه,با دیدن دوستان, خانمی را دیدم که از آلان با دوستان خود صحبت میکرد. کنجکاو شدم و پرویی کردم که از این مظلوم چه میگویند. از گوشه با دقت سعی کردم فظولی کنم. از شدت درد رودههایم ، دور خود می پیچیدم . دندان رو جیگر گذاشتم و چیزی نگفتم.
برای همین تصمیم گرفتم خلاصه ای از خاطرات آلان را بنویسم تا عمق فجایه قربانیان برای دوستان واضح شود.
مظلوم آلان, با سن ۱۳ سال از کشور آلمان به عراق اعزام شد و ۲ سال بعد در ۱۵ سالگی دراثرفشار, خود کشی را تنها راه برای آذادی از جهنم رجوی انتخاب کرد.
آلان در کشور آلمان, در شهر کلن در پانسیون ( مهرگان ) مجاهدین بسیار زیر فشار روحی و روانی بود. بارها مظلوم را میدیدم که انقدر پنجه روی دستانش میزد تا خون روانه میشد. آلان را بارها در سن ۱۲ سالگی با افرادی که ۱۹ سال داشتن و نا مناسب بودند میدیدم. آلان از مدرسه فرار می کرد و از سن ۱۱ سالگی شروع به سیگار و………………..
اینها در اثرکمبودهای عواطفی بود که آلان در سینه سالها فریاد میزد و به صورت انفجاردیده می شد. او دست به هر کاری میزد تا شاید خلعهای کمبود عواطف خود را بتواند جایگزین کند. ولی چون چیزی جای عواطف را پر نمیکرد, مظلوم از این شاخه به آن شاخه میپرید. ردهای زخمهایی که آلان روی دستانش به چشم می خورد بقدری بود که مربیان مدرسه فکر میکردند در خانه او را کتک میزنند.
در زمانی که دشخیمان جلاد رجوی در اعلامیه ای گفتند که مظلوم در اثرشلیک ناخواسته کشته شده است. برای من و بقیه میلیشیاها خیلی واضح بود که آلان خود کشی کرده. دراولین نشسته مسعود رجوی در قرارگاه باقرزاده , پشت نشست همه میلیشیاها جمع شدیم واین اخبار را همه تأیید میکردند. بله این اتحاد میلیشیا بود که هر آنچه برسر دوستانمان می افتاد نقطه مشترک همه بود.
حالا رجوی با دروغ پراکنی از دوستانم این اتحاد را میخواهد به اختلاف تبدیل کند. البته باید بگویم خیلی موفق هم بودند در این کار ولی تا کی. چرا مریم رجوی دخترخود( اشرف) و دختر شهرزاده صدر را به فرانسه میآورد ولی پسر مسعود رجوی را در عراق نگه میدارد. چرا وقتی آذر غراب ۱ سال و نیم سرطان طومار مغزی دارد حاضر نیست برادرش را به آلمان بیآورد و اول میگویند که ارتش آمریکا اجازه خروج نمی دهد.

بعد از این که من به آذر گفتم ارتش آمریکا جلوی درب قرارگاه نیستن, سپس مجاهدین گفتن دولت آلمان نمی گذارد. مسعود رجوی در سال ۱۳۶۷ میگفت, خمینی جام زهر را نوشید, ۹ سال بعد در سال ۱۳۷۶ گفت خاتمی جام زهر است. زمین و زمان را رجوی به زهر کشید, چه گلهای مظلومی سوختن تا تجربه به نسل ما رسید که اگر رجوی به قدرت میرسید چه گلهایی دیگر میبایست می رفتن. البته رفتن تاچهره کفتارههایی را که زیرچتر آزادی خون مینوشیدن را بیرون آورند.
مجاهدین به سنت همیشگی خود زمین و زمان را به هم میچسبانند, دریا و آسمان را تفسیر میکنند, چند خطی فش مینویسند و سپس اتهام وزارت اطلاعات رابه آن میچسباند. بگذار بنویسند و بگویند, هرچه نادان و گمراه هست را به جهنم خود دعوت کنند. این همه مجاهد از قبل و بعد ازآمدن آمریکا, از مجاهدین جدا شدند.
آنان که سکوت کردند نشان دادن که انتخاب ورودشان در مبارزه چقدر سطحی بود و آنان که افشاء کردند آگاهی و انتخاب خالصانه خود در مبارزه را بیان کرد. اگر انتخابی درست باشد فرار از آن جای سؤال است.
روح تمام قربانیان و شهیدان ایران زمین شاد. مخصوصأ اذر غراب و آلان محمدی.
آخر اگر بچه های مجاهدبن هم مأموران وزارت اطلاعات باشند, مامان مریم خیلی زشته. صدا شو در نیار.
مسعود و مریم رجوی , لعنت و نفرین در روزی که زاده شدی و سلام و درود بر روزی که با درد و رنج چشم از جهان ببندی )

لینک کوتاه : https://feraghnews.ir/?p=4868