تاریخ : جمعه, ۸ بهمن , ۱۴۰۰ Friday, 28 January , 2022
روایت نشریه معتبر آلبانیایی از بازدید ساکنین منطقه «مانز» از مقر «اشرف3»

سیرکی بدون بلیط! / آموزش استفاده از توالت فرنگی برای ساکنین «اشرف»

  • کد خبر : 32403
  • 15 دسامبر 2021 - 11:56

یک نشریه معتبر کشور آلبانی از پشت پرده بازدید شهروندان آلبانیایی از مقر «اشرف ۳» روایتی جالب منتشر کرد.

به گزارش پایگاه خبری-تحلیلی فراق، متن زیر برگرفته از نشریه «تیرانا تایمز» است که در خصوص مقر«اشرف۳» و ساکنین آن مطالب جدید و خواندنی را مطرح می کند.

زمان این بازدید مربوط به گذشته بوده اما در روایتی روان که این نشریه منتشر کرده به خوبی وضعیت مقر فرقه رجوی به زیور طبع آراسته شده است:

«صبح یکی از روزهای ماه اکتبر، پدرم همه اهل خانه را صدا کرد و گفت، امروز باید به دیدن یک سیرک برویم به همراه پذیرایی و بدون اینکه پولی برای بلیط بپردازیم! ما هم بلافاصله قبول کردیم و راه افتادیم .در بین راه معلوم شد که همه اهالی مانز مشتاقانه در حال رفتن به تماشای سیرک در «اشرف ۳» هستند.

همسایه های جدید خودمان در اشرف ۳ را می شناختم و می دانستم که آنها تعدادی پیرمرد و پیرزن تبعیدی ایرانی و البته مجرد هستند و قصد دارند تا حکومت ایران را سرنگون کنند. یکی از این خانم های مسن را چند روز قبل در شهر مانز دیده بودند که به علت کهولت سن و آلزایمر، آدرس کمپ را فراموش کرده و در شهر پرسه می زد.

در ابتدای ورود ما تعداد زیادی بادکنک به هوا فرستاده شد و به همه مهمانان چترهای رنگارنگ دادند.

رئیس اشرف ۳ که یک خانم میانسال به نام مریم بود به جمع مردم آمد و خوشامدگویی کرد.

بعدا خودشان با چترهای زرد رنگ چند حرکت نمایشی اجرا کردند که با توجه به سن و سالشون خیلی جالب بود.

نمایندگان اشرف۳ ، عصا زنان و عینکی و با پشت های قوز کرده در حالی که شمع هایی را در دست داشتند به سمت ما آمدند و متن هایی را با زبان انگلیسی و آلبانیایی خواندند، البته من چیزی ازش نفهمیدم ولی انگار در مورد این بود که آمده اند تاغیر ممکن ها را ممکن کنند، یا نماد آزادی و قدرت آینده کشور ایران هستند و بودن در اشرف را یک فرصت استثنایی برای دموکراسی می دانستند.

بیان این جملات در کنار چهره های چروکیده آنان کلی باعث خنده حضار شد خصوصا این حرف که با کلی تپق و من و من کردن گفتند:« «اشرف ۳» نماد تغییر کیفی تعادل قوا است.»

آلکسی، مرده شور و مسئول قبرستان مانز که شوربختانه کنار من ایستاده بود به آرامی خندید و گفت: این دو تا پیرمرد با این وضع نزارشون به احتمال زیاد تا آخر هفته مهمان خودم هستند.

گروه موسیقی در همان ورودی کمپ با دف و دایره و تنبک ایستاده و مشغول نواختن یک آهنگ شاد بودند، آرام آرام جمعیت روستای مانز و مردم اطراف که برای تماشای سیرک آمده بودند به سمت محوطه اصلی نمایش حرکت کردند. در حالی که اشرفی ها و مجاهدین پیر و فرسوده در اطراف مردم و با عکس هایی که در دست داشتند حلقه زده و آنان را همراهی می کردند.

در طی مسیر، آنها به دست هرکدام از ما یک تابلو یا پوستر دادند و از ما خواستند تا آنها را بلند کنیم.

این مسافت کوتاه به خاطر کندی و ضعف سالمندان مجاهدی که جلوی جمعیت بودند کلی طول کشید و ما بارها در دست و پای هم قاطی پاتی شدیم.

وضعیت حسابی خنده دار شده بود و ما اهالی مانز آلبانی که زبان ایرانی های تبعیدی را نمی فهمیدیم واقعا نمی دانستیم قراره چه اتفاقی بیفته. انگار که ما هم جزئی از برنامه سیرک شده بودیم. پس از چند متر، تعدادی خانم که یونیفرم متحدالشکل به تن داشتند و یک جنازه را روی دوششان حمل می کردند به میان جمعیت وارد شدند. بچه ها ابتدا کمی ترسیدند ولی آنها به ما فهماندند که این یک تشییع جنازه سمبلیک است و میت در میان پارچه وجود ندارد. حالا این موضوع حتی سمبلیکش چه ربطی به سیرک داشت ما که نفهمیدیم!

بعد از چند متر صدای موسیقی تندی از بلندگوهای مسیر شنیده شد که همه ما را ناخودآگاه به حرکات موزون درآورد. با اینکه حدود یکساعت از ورود ما به «اشرف ۳» می گذشت ولی هنوز مقدار کمی از راه را رفته بودیم. با این حال دوباره گروه دف نوازی ایستادند و مجددا روبروی هم جملاتی را با صدای بلند فریاد زدند .

مترجم همراه گروه به ما فهماند که مجاهدین قصد دارند تا از پرچم جدید خودشان رونمایی کنند. بعد از ۲۰ دقیقه و کلی سرپا ایستادن دوباره به راه افتادیم. مثل یک ستون منظم ! حقیقتا ما اختیاری در حرکت نداشتیم، چون مجاهدین سالمند در ابتدا و انتها و اطراف ما حلقه زده بودند و ما مجبور بودیم تا خودمان را با آنها منطبق کنیم.

در وسط خیابان اصلی، ورودی یک چادر بزرگ به چشم می خورد و ما احساس کردیم به درب سیرک رسیده ایم. ما اهالی مانز که به صورت یک ستون دراز تبدیل شده بودیم به همراه گروه دف و دایره و تنبک وارد چادر شدیم.

آما آنجا هم مقصد ما نبود. در داخل چادر عکس هایی نصب شده بود و آلکسی مرده شور که همچنان کنار من بود با طنزخودش در مورد عکس ها نظر می داد: «ما که هرچی نگاه می کنیم فقط پیرزن می بینیم! پس این دختران جوان کجا هستند؟» واقعاً که از دیدن قهرمانان اشرف ۳ شگفت زده و حیران شدم!

انجام بازی های کامپیوتری برای درمان فراموشی و آلزایمر، مدرسه پیرمردها، آموزش استفاده از توالت فرنگی، به جان مادرم این دو تا قبر را خودم براشون درست کردم. اینو حاضرم قسم بخورم.

بالاخره به آخر چادر رسیدیم و جوک های آلکسی هم تمام شد و جمعیت ما که شبیه کارناوال شادی شده بود از آن طرف بیرون رفت. در بیرون چادر، سن کوچکی آماده شده بود و تعدادی خانم میانسال برای ما که از جلوی آنها عبور کردیم دست تکان می دادند.

پیرزنی که روی سن بود و لباسش با دیگران فرق داشت هنگام عبور یکی از پیرمردها حسابی برایش کف زد و زیرچشمی او را برانداز کرد.

تقریبا یک ساعتی بود که داشتیم در محوطه کوچک آنجا چرخ می خوردیم و هی بالا و پایین می رفتیم ولی هنوز چیزی به اسم سیرک مشاهده نمی شد. با اینکه محوطه اشرف ۳ خیلی بزرگ نیست ولی احساس کردم داخل آن گم شده ایم. یعنی به ذهنم رسید که همین خیابان را چند دقیقه قبل هم رد شده ایم.

دیگر مجاهدین پیر هم خودشان متوجه وجود یک اشکال در حرکت ما شده بودند و تعدادی از آنها به سرعت بالا و پایین می دویدند تا اینکه در یک تقاطع، سر ستون جمعیت به ته ستون از چهار جهت برخورد کرد و ما قفل شدیم!

حالا دیگر صدای خنده مردم بلند شده بود و بعضی از بچه های کوچک هم که خسته شده بودند روی زمین نشستند. حسابی اوضاع قمر در عقرب شده بود به نظر می رسید که این پیرمردان و پیرزنان، قرص های آلزایمرشان را نخورده بودند و داشتند دور خودشان می چرخیدند. بالاخره با راهنمایی چند پیشکسوت پرچم به دست، حرکتمان را دوباره آغاز کردیم. اما این بار به سمت درب خروجی!

حالا دیگر هوا رو به تاریکی بود و همه ما اهالی مانز، خسته و گشنه و کلافه از اشرف ۳ خارج شدیم . هرچند سیرکی به معنای واقعی آن ندیدیم ولی اوضاع داخل این کمپ کهنسالان، خیلی تفاوتی با سیرک نداشت. چیزی که در انتهای روز و در مقابل درب اشرف ۳ و زمان خروج ما جلب توجه می کرد پیرزنی بود که به تنهایی مشغول کف زدن بود شاید او هم …

انتهای پیام / فراق

لینک کوتاه : https://feraghnews.ir/?p=32403

نوشته های مشابه

24ژانویه
مادرم تنها کسی بود که پرونده زنده بودن مرا باز نگه داشته بود
روایتی از محمدرضا مبین، عضو نجات یافته از فرقه رجوی

مادرم تنها کسی بود که پرونده زنده بودن مرا باز نگه داشته بود

18ژانویه
ما مادران با تلاش خود رجوی و دار و دسته‌اش را نابود می‌کنیم
روایت «مهین حبیبی» از دوران حضور خانواده‌ها در مقابل پادگان اشرف

ما مادران با تلاش خود رجوی و دار و دسته‌اش را نابود می‌کنیم

13ژانویه
وقتی پس از ۲۰ سال صدای برادرم را شنیدم
روایت «هادی شبانی» از تولدی دوباره پس از نجات از فرقه رجوی

وقتی پس از ۲۰ سال صدای برادرم را شنیدم