• امروز : دوشنبه - ۲۶ مرداد - ۱۴۰۵
  • برابر با : Monday - 17 August - 2026
انتشار برای اولین بار: روایتی شنیده نشده از فساد اخلاقی زن اشتراکیِ منافقین با افسران اردوگاه‌های اسرای ایرانی

شب‌ سرخِ سروان بعثی با مریم قجر عضدانلو

  • کد خبر : 56391
  • 26 مرداد 1405 - 15:07

در دوران جنگ ایران و عراق، مریم قجر به همراه سرخر گروهک هر دو سه ماه یک‌بار به اردوگاه‌های اسرای ایرانی می‌رفتند، تا اسرا را با شعارها و روش‌های وسوسه‌انگیز جذب سازمان خود کنند.

maryam rajavi 37

سروان عراقی «فهمی الربیعی» افسر جوان، خوشگذران و ماجراجویی بود که در روزهای جنگ به خاطر نبردهایی که در آن شرکت داشت، صدام مدال شجاعت را به سینه او آویخته بود. همین مدال‌ها و جراحت‌های زیاد باعث شده بود تا زمانی مسئول اردوگاه اسیران جنگی ایران در پادگان «الرشید» بغداد شود.

فهمی الربیعی خاطرات خود از آن دوران را در کتاب «هنگ ترسوها» که توسط محمدحسن مقیسه ترجمه شده به رشته تحریر درآورده است. الربیعی دربارهی همکاری منافقین با حزب بعث هم به ابعاد کم‌تر شنیده‌شده‌ای می‌پردازد.

او در همین زمینه در بخشی از خاطراتش در توصیف شب‌های سرخش با مریم قجر نوشته است:

مریم قجر به مراکز اسرا می‌آمد و سخنرانی می‌کرد؛ اما از طرف اسرای متدین مورد استقبال قرار نمی‌گرفت و درگیری‌های شدیدی بین او و اسرا به وجود می‌آمد.

همراه با مریم قجر، دختران جوانی که وابسته به گروهک او بودند، به اردوگاه‌ها می‌آمدند. این دختران رفتارهای غیر اخلاقی می‌کردند؛ به طوری که عشوه‌گری نموده و سعی داشتند حس جنسی اسرا را تحریک کنند.

بعضی از آنان، همزمان با پخش شدن موسیقی یکی از خواننده‌های ایرانی به نام «گوگوش»، در مراکز اسرا به رقص و پایکوبی می‌پرداختند…

مریم قجر از من خواست که کاست‌های مربوط به این خواننده ایرانی و همچنین مجله‌های سکسی را در مراکز اسرا پخش کنم. باید بگویم که این کار در آن روز، ده میلیون دینار عراقی آب می‌خورد. من شخصاً آن را نپذیرفتم…

او شیشه مشروب در دست داشت، به خانه من آمد و یک شب را تا صبح با او به سر کردم!

هنگامی که از خواب بیدار شدم، او در آشپزخانه، غذا آماده می‌کرد. به من گفت:

حالا حرفم را قبول می‌کنی؟ خنده کم‌رنگی تحویلش دادم که:

بله، قبول می‌کنم.

اما من آن مجله‌ها و نوارهای کاست را تحویل گرفتم و در بازار بغداد فروخته، با پولش، مواد مورد نیاز اردوگاه را تهیه کردم.

مریم قجر یک بار دیگر با من تماس گرفت. به او گفتم:

اوضاع بر وفق مراد شماست.

گفت: امشب برایت یک مهمان می‌فرستم.

آن مهمان در حالی که چند مجله در دست داشت، آمد و من پس از آن که یک شب کامل را با او سپری کردم، روز بعد راهش را کشید و رفت.

چندی بعد، فرماندهی احساس کرد که ضرورت دارد من از این جایگاه تغییر مکان بدهم، به همین دلیل، تلگرافی رسید که مضمون آن، این چنین بود:

«سروان فهمی به منطقه شرق بصره و مشخصاً به نیروهای مقداد مقر لشکر یازده انتقال داده خواهد شد.»

انتهای پیام

لینک کوتاه : https://feraghnews.ir/?p=56391