تاریخ : شنبه, ۲۲ مرداد , ۱۴۰۱ Saturday, 13 August , 2022

مرثیه ای برای مادرم

  • کد خبر : 7313
  • 08 ژانویه 2017 - 7:55

مرثیه ای برای مادرم

دل نوشته یکی از جدا شده های فرقه رجوی از آلبانی

سعید. م از آلبانی

این دلنوشته توسط یکی از اعضای سازمان مجاهدین خلق که به تازگی از سازمان جدا شده و در آالبانی است به دست ما رسیده که به دلیل مسائل امنیتی و تهدیدات احتمالی فرقه رجوی از ذکر نام اصلی او خوداری می کنیم.

 

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی فراق، به نقل از پیوند رهایی، بالاخره آسمان شهر ما گریست و قطرات زلال اشک های آن برزمین تشنه جنوب نشست.

لکه های ابرسیاه و صدای غرش رعد و برق مرابه سالیان دور برد.روزهایی که ۱۹ بهار از عمرم گذشته بود.

جوانی پرشور و سراپا احساس.

تا به خود آمدم خود را در کوران تندباد انقلاب دیدم.

مدرسه تعطیل شده بود و من بهمراه دیگرهمکلاسی ها درکوچه و خیابان درس انقلاب و ایثار و گذشت و فداکاری می آموختیم. از الف به واژۀ آزادی و استقلال رسیدیم و این باربرای ما درس اول مرگ بر استبداد و زنده باد آزادی بود.

انقلاب پیروز شد شور و شادی و نشاط همه جا را فراگرفته بود..

ومن از بابت اینکه تمامی رنج و بدبختی و فقرمردم پایان یافته درپوست خود نمی گنجیدم.

فضای جامعه ملتهب می نمود و هرکس بدنبال گمشدۀ خود میگشت..

من درخیال سادۀ خود به این فکرمیکردم چگونه می توان این امید و شور مردم را به یقین تبدیل کرد.

چگونه می توان بر زخم سالیان فقر و گرسنگی و ظلم و بی عدالتی مردم مرهم گذاشت؟

چگونه می توان درخت انقلاب را که با خون هزاران نفر آبیاری شده به ثمرنشاند؟..

چگونه می توان نان را برسفرۀ کارگر گذاشت و چگونه به دهقان اطمینان داد که محصول از آن کسی است که رنج کشت رابرده؟

ظلم و بی عدالتی، تبعیض طبقاتی، فقر و گرسنگی در رژیم شاه مرا به یک جوان شورشی تبدیل کرده بود تا بی محابا به جریان انقلاب مردم بپیوندم..

از دوران تحصیل متوسطه این سؤال و تناقض مراهمواره آزار می داد که چرا باید من و امثال من تابستان ها درگرما و شرجی کشنده جنوب باید روی اسکله و داخل انبارهای کشتی برای تأمین مخارج مدرسه، گونی های سنگین، سیمان و شکر بار بزنیم، درحالیکه بودند همکلاسی های مرفه و بی درد ما که تابستانها برای تفریح و گذران تعطیلات به شمال و یا خارج کشور می رفتند..

این دوگانگی و تبعیض آزارم می داد و در افکار بچگانۀ خودم دنبال جوابی برای این سؤال بودم.. تا موج اعتراضات و تظاهرات مردمی شروع شد و من بی محابا به سیل خروشان مردم پیوستم..

بعد از پیروزی انقلاب درمیان خیل گروهها و جریانات سیاسی مختلف همچنان به دنبال گمشده ام می گشتم.. تااینکه آن روز فرا رسید.

آذر۵۸ بود که همانند همیشه برای خرید به سمت بازار می رفتم.

صدایی که از تنهاپارک کوچک محله مان از بلندگو پخش می شد نظرم راجلب کرد.

ناخودآگاه به سمتش رفتم. دیدم جمعیتی از دختران و پسران جوان در اطراف یک تلویزیون نشسته اند و به یک نوار ویدیویی گوش میدهند.

مردنسبتاً جوانی باشور و حرارت سخنرانی میکرد و جمعیت هرچند یکبار سخنرانی او را با کف و سوت قطع می کردند.

ایستادم و گوش دادم. احساس کردم سخنان او بر دل من هم نشست. به آرامی درمیان جمعیت نشستم. سخنران با شور و احساس از حکومت عدل امام علی، جامعۀ بدون طبقات که در آن فقیری نخواهد بود، از مبارزه با استثمار و نابودی نظام سرمایه داری، از آزادی و مبارزه با آمریکا و از دست های پینه بستۀ کارگران و دهقانان سخن میگفت. احساس کردم که گمشدۀ سالیان خود را توانسته ام پیدا کنم. با این جریان رفتم و تمامی وقت و توان خود را صرف تحقق اهداف و شعارهای آنها کردم.

دیگر در خانه بند نبودم. سال ۶۰ با آغاز مبارزۀ مسلحانه برسر یک دو راهی مرگ مادر و انتخاب سازمان قرارگرفتم. سازمان از ما خواست که از شهرمان خارج شویم. درهمان زمان مادرم را خانواده برای انجام یک عمل جراحی کلیه به شیراز می بردند. یک روز به صورت تصادفی برادرم را در یکی از شهرهای مجاورمان دیدم. به من گفت مادرمان سرطان کلیه دارد داریم اورابرای یک عمل به شیراز می بریم پزشکان اینجا او را جواب کرده اند و احتمالا دیگرزنده نخواهد ماند. دوست دارد برای آخرین بارتوراببیند. لحظه ای درنگ کردم تمامی خاطرات سالیان با مادرم به یادم آمد. از اینکه ممکن است دیگراورانبینم دلم گرفت ولی باز در آخرین لحظه توصیه های مسئولین سازمان به یادم آمد که باید برای خوشبختی و رفاه و آسایش مردم از خانواده گذشت.

 بین سازمان مجاهدین و دیدار و آخرین خداحافظی با مادرم سازمان را انتخاب کردم و او را در سخت ترین شرایط تنها گذاشتم. از ترس دستگیری و اعدام با هزاران بدبختی و پیمودن مسافت طولانی درکوه و دشت خودم را به عراق و قرارگاه اشرف رساندم تا مدینۀ فاضلۀ سازمان و الگوی جامعۀ بی طبقۀ توحیدی و آزادی و مبارزه با امپریالیزم را بعینه تجربه کنم. آنجا بودم که برهوت آرزوها و سراب خیالات خود را یافتم. گویی سقف دنیا بر سرم خراب شد. وقتی که واژه های کی؟ کجا؟ چگونه؟ چرا؟ از طرف رجوی به عنوان خط قرمز ما ترسیم شد، خود را در جهنم توهمات احمقانۀ خود یافتم. ۲۵سال بر من و همۀ ما چنین گذشت سالیان در برهوت اندیشه های فرقه ای و کنترل ذهن و شستشوی مغز، سالیان بی خبری مطلق از دنیای واقعیت ها وگذر سالهای طولانی بدون داشتن حتی یک خبر از خانواده و عزیزان. عشق ممنوع، عاطفه ممنوع، فکرکردن به خانواده و عزیزان ممنوع، همسرممنوع، بچه ممنوع وخروج ممنوع!!.
به آلبانی که آمدم دیدم اگر تغییر نکنم نابود می شوم. بهتراست تغییراتی درنوع نگاه و نگرشم به جهان پیرامون به وجود بیاورم. به کلیدهایی رسیدم. کلید تغییر خواستن. کلید خالی کردن ذهن از تعصب باورهای رجوی و به دست آوردن و جایگزین کردن یک باور مثبت.
ولی کلید مهم تر دست زدن به عمل بود. به یاد آوردم که عظمت زندگی به علم نیست بلکه به عمل است. نباید منتظرباشی به اهدافت برسی بلکه باید انتخاب کنی. ما نتیجۀ افکار خودمان هستیم. انسان اگر می تواند باید پرواز کند. اگر نتوانست بدود و اگرنمی تواند بدود راه برود و لی تحت هر شرایطی باید حرکت رو به جلو را ادامه دهد. من دویدم تا بتوانم در گام بعد پرواز کنم. پرواز از دنیای تنگ و تاریک با مناسبات فرقه ای رجوی و آزاد کردن روح و ذهن و ضمیر از غل و زنجیرهای اسارت سالیان و پرواز به دشت بیکران اندیشه های دست یافتنی و زیبا…

سعید. م – تیرانا – آلبانی

 

لینک کوتاه : https://feraghnews.ir/?p=7313