تاریخ : دوشنبه, ۳ آبان , ۱۴۰۰ Monday, 25 October , 2021

درد دل مادر داغدیده ای که فرزندش اسیر فرقه ی رجوی است :

  • کد خبر : 559
  • 30 دسامبر 2014 - 7:31

عظیم ارشادی از شهرستان نمین ، فارغ التحصل از دانشگاه تهران در رشته مهندسی راه و ساختمان ، اولین فرزند خانواده ، صاحب همسر و فرزند که روزی تصمیم می گیرد برای کار به ترکیه و از آنجا به کشور آلمان برود ، وی به هر طریقی که شده به ترکیه  رفته و با خانواده اش تماس می گیرد که فردی پیدا شده تا او را به آلمان اعزام کند ، پس از این تماس چند سالی هیچ خبری از وی نمی شود… تا اینکه بعد از مدتی با خانواده اش تماس و می گوید  که در عراق و در بین مجاهدین خلق است.

DSC012161

بعد از تماس تلفنی اکیپ ما خانه مادر عظیم ارشادی را به سختی پیدا کرده و با احتیاط در زدند و خود را معرفی نمودند.

فاصله درب حیاط کمی بیشتر از درب وردی منزل بود ، طول کشید تا دررا بازکند ولی دربین مسیری که می آمد صدایی را می شنیدیم ، که با زبان ترکی میگفت:ای خدا خبری از یوسف من آورده اند ، خوش آمدید کمی صبرکنید تا بیایم ، آخر پیرم نمی توانم راه بروم ، عصایم هم شکسته باید ازدرختها کمک بگیرم تا به شما برسم چرا این راه تمام نمی شود صبر کنید رسیدم و…

درباز شد ،از دیدن خانم ارشادی تعجب کردیم ، خانمی پیروشکسته و لاغر اندام بود و بسختی کمرش راست می شد ، عصای شکسته ای هم به دست داشت ، تمام وجودش می لرزید ، با دیدن ما بغض چند ساله اش ترکید ، جلوی درب نشست دستهای یکی از افراد گروه را که قبلا با وی آشنایی داشت به طرف صورتش برد ونوحه سرداد  :

a2

منه دنن بالام نجه اولدی       نیه گلمدی ، اخی چوخ گج اولدی

( به من بگو فرزندم چی شد   ،   چرا نیامد آخر خیلی خیلی دیر شد)

همچنان باصدای لرزان به زبان ترکی نوحه می خواند وگریه می کرد ، تا چند ربعی فقط شعر ترکی گفت و گریه کرد تا اینکه آرام شد و به طرف منزل رفتیم ، خیلی بی حال روی زمین نشست ، وشروع کرد به صحبت کردنخیلی مریضم ، کمی گریه می کنم ، قلبم درد می کند ، عظیم با رفتنش مرا بیچاره کرده ، چند شب پیش بود   خانواده ها را من در تلویزیون دیدم که اشرف بودید ، بگو که آیا عظیم مرا هم دیدید گریه می کرد و می گفت چشمهایم جایی را نمی بیند ، دستهای بعضی از خانواده ها را دیدم که به سیم خاردارها چسبیده بود و بچه من هم آن سیم ها را دیده ، تمام وجودمان می لرزید ، نمی توانستیم حرف بزنیم چون خودمان هم  همدرد این مادر بودیم ، با هم شروع کردیم به های های گریه کردن و بعد از مدتی آرام شدیم و همدیگر را دلداری دادیم ، وارد خانه شدیم ، اتاق کوچکی بود ، بقیه خانه را اجاره داده بود و منبع درآمد خانم ارشادی از اجاره مابقی خانه شخصی و هم از راه گلیم بافی بود.

با محبت و احترام مادرانه خاصی کنارمان نشست و با میوه گیلاسی که از درخت حیاتش چیده بود از ما پذیرائی کرد ، لحظه ای نگاهمان کرد وگفت نمی دانید با چه دردی شما را پیدا و قسم دادم که بیایید پیشم تا با شما درد دل کنم ، چقدر خوشحال شدم که شما همدرد من شدید ، می دانید اگر مرد می آمد خانه راه نمی دادم ولی شما را همه می شناسند به همین خاطر در تماس با شما التماس کردم که کمکم کنید تا من هم پسرم را پیدا کنم ، پسرم خیلی مهربان و مؤمن بود بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه بلافاصله ازدواج کرد و بعد از آن صاحب دو دختر شد ، زندگی تقریباٌ خوبی داشت من همیشه از اخلاق ورفتار پسرم راضی بودم ، کوچکترین بی احترامی به کسی نکرده بود ، بخدا تمامی اهالی نمین از پسرم راضی بودند ، بسیار خوش اخلاق و مردم دار بود ، حرمت خانه و خانواده را نگه می داشت ، پدرش همیشه با  نام و وجود عظیم زندگی می کرد ، نمی دانم محبت عجیبی بین پدر و پسر بود شاید چون پسر ارشد خانواده بود پدرش امید خاصی به او داشت و به خاطر اخلاقش ما همیشه می گفتیم وقتی پیر شدیم عظیم عصای دست ما خواهد شد چی فکر می کردیم و چه برسرما آمد! زندگی مرا می بینید ؟

 عظیم زندگی من و پدرش را نابود کرد ، چند سالی است پدر عظیم در فراق فرزندش سکته کرد و مرحوم شد ، حالا من زمین گیر شدم .

گفتیم مادر می شود جریان را تعریف کنی :

من و پدرش به شدت مخالف بودیم که او برای کار به دیار غربت برود ، ولی امان از دست دوست ناباب ، هرچقدر من و پدرش گفتیم مملکت خودمان بهتر است بمان زندگی کن گفت نه من می خواهم پیشرفت کنم ، به هر صورت تمام زندگی خودش را آتش زد و فروخت ، اول خودش رفت ترکیه ، بعد بچه ها را برد و از ترکیه هم تماس گرفت که ما می رویم آلمان ، کسی پیدا شده که مارا قاچاقی به آلمان می برد و دیگر رفت ، چند سالی از عظیم بی خبر ماندیم ، پدر عظیم سکته کرد وخانه نشین شد هرچه داشتیم فروختیم وزندگی کردیم ولی من برای خودم کار می کردم برای خانواده های نمینی لحاف وتشک می دوختم ویا گلیم بافی می کردم تا اینکه پدر عظیم فوت کرد و من تنها ماندم ، به خدا وقتی پدرش آخرین نفس ها را می کشید ، قاب عکس عظیم را روی سینه وی گذاشتیم تا راحت جان به جان آفرین تسلیم کند ، زندگی بعد از فوت همسرم برایم سخت و سخت تر شد خیلی اذیت و آزار دیدم ، فراق پسرم مرا زمین گیر کرد .

بعد از ده سال پسرم تماس گرفت و گفت من در عراق و در اشرف و در بین مجاهدین هستم نگران من نباشید ، اینجا خیلی راحت زندگی می کنم ، من و همسرم با هم هستیم تا چند مدت دیگر شما را هم می آورم که با هم باشیم و… تا چند سال نه تلفن زد ونه پیغامی داد تا اینکه چند سالی پیش شنیدم که خانواده ها برای ملاقات و آزادی فرزندانشان از دست فرقه رجوی به اشرف رفته اند من شما رااز آن وقت به بعد می شناسم ، بسیار دلم می خواست که من هم با شما بودم ولی نمی دانستم که با چه کسی تماس بگیرم ، شما را قسم می دهم به خدا کمک کنید تا من پسرم را ببینم به من همه گفتند که عظیم مرده آیا درست می گویند؟

گفتیم : نه مادر به امید خدا صحیح و سالم است نگران نباش به لطف خدا همه اسیرها آزاد می شوند پسر شما هم می آید نگران نباش  هر وقت هم خبری شد حتما شما را درجریان اتفاقات قرار می دهیم .

موقع خداحافظی مادر شروع به گریه کرد وگفت مرا فراموش نکنید .

تمام تار وپود مادر ، عظیم بود ، عشق عظیم و نام عظیم ، بعد از خدا حافظی در بین راه اشکها و دستهای پیر و لرزان و کمر خمیده و چهره افسرده خانم ارشادی و دار گلیم که درست وسط خانه بود وبا دست نحیف و استخوانیش می بافت و گریه می کرد به یادمان افتاد و نا خودآگاه بغض گلویمان را گرفت.

انجمن بعد از چند ماهی تصمیم گرفت به بهانه روز مادر برای تبریک به خانه مادر عظیم برود . تلفن زدیم واجازه گرفتیم ، با گریه گفت نکند خبر خوشی دارید بیایید منتظرم ، به درب منزل رسیدیم ، منتظرمان بود با مهربانی خاصی دست یکی از بانوان گروه را گرفت و به طرف خانه رفتیم ، از دیدار قبلی فاصله زمانی چندان نگذشته بود ولی خانم ارشادی خیلی ضعیف ولاغر شده بود چنانکه نتوانست پذیرائی کند ، منتظر حرف زدن ما بود ، تا خبری از پسرش برایش بگوییم .

نمی دانستیم چه بگوییم ولی با جرات تمام و با چهره خندان و شاد یکی از افراد گروه به مادر دلداری داد و گفت اصلا نگران نباش جای عظیم خیلی خوب است به امید خدا همه می خواهند بیایند ایران  ،  امروز عید و روز مادر است اگر اجازه بدهید چند عکس یادگاری از هم داشته باشیم نگران نباش هرچه تقدیر ما و شماست همان خواهد شد بالاخره ما هم خدائی داریم و بعد روز مادر را به وی تبریک گفتیم.

نگاه خانم ارشادی سرشار از این سوال ها بود ( از پسرم بگو ، بیست سال است صدایش را  نشنیده ام از مهربانی های عظیم بگو ، از جوانی فنا شده عظیم بگو، از زندگی به فنا رفته پسرم بگو، از حسرت دل من و عظیم بگو ، از مادر مادر گفتن بچه ام بگو ، راستی بگو این روزهای عید ویا روز مادر عظیم چه کسی را یاد می کند ،برای چه کسی هدیه می خرد ،کدام خانه دست وپای دراز می کند وبه چه کسی ناز می کند) مادر شروع به سخن گفتن کرد دلم برای پسرم تنگ شده می دانم نمرده ، اگر مرده بود دلم آگاهی می داد ، خدا لعنت کند هرکسی که پسرم را فریب داد خدا خانه خراب کند آن کسی را که پسرم را خانه خراب کرد من همه را نفرین می کنم خدا به آتش جهنم گرفتار کند مریم و مسعود رجوی را که بچه های ما را گرفتار کردند آخر من چه گناهی کردم ، چرا نباید بچه من با من صحبت کند ، چرا کسی نمی پرسد بچه ی مارا به چه علت و به کدامین گناه دزدیده و از دیدار پدر و مادر محروم کرده اند؟ چرا دراین دنیا کسی به این دزدان فرزندان این ملت چیزی نمی گوید ؟ چرا اجازه می دهند این همه جنایت کنند و برای چه …؟

سئوالات خانم ارشادی مثل بقیه خانواده ها سالیان سال است که بی جواب مانده!!!

هزاران خانواده و مادر همانند خانم ارشادی ، مادر عظیم ، سی سال است که چشم به راه عزیزان خود هستند که به دست اختاپوسان قرن مریم قجر عضدانلو و مسعود رجوی گرفتار هستند و هیچ قانون و حقوق بشری نیست که به این دردها رسیدگی کند و اسیرانمان را آزاد کند ،  به امید آزادی تمامی اسیران در دست فرقه ی رجوی.

 

لینک کوتاه : https://feraghnews.ir/?p=559