تاریخ : سه شنبه, ۱۲ مهر , ۱۴۰۱ Tuesday, 4 October , 2022

گفتگو با آقای فرهاد ربیعی ـ فرزند (برات ربیعی تحت اسارت فرقه رجوی در آلبانی) ـ قسمت دوم

  • کد خبر : 5255
  • 12 مارس 2016 - 10:27

گفتگو با آقای فرهاد ربیعی

 فرزند (برات ربیعی تحت اسارت فرقه رجوی در آلبانی) ـ قسمت دوم

آرش رضایی :

 در باره ملاقات با پدرتان در اشرف گفتید سال ۸۲ به اشرف رفتید وقتی اولین بار پدرتان را دیدید چه احساسی داشتید؟

 آقای فرهاد ربیعی :

یک روز در خانه نشسته بودیم که از گروه نجات که یک گروه مردمی و متشکل از افراد جداشده از سازمان مجاهدین بود تماس گرفتند و گفتند قرار است یک گروه از خانواده ها از سرتاسر ایران برای دیدار با افراد در بند رجوی به عراق و اشرف بروند آیا حاضرید شما هم کاروان انجمن نجات را همراهی کنید.

خب چه خبری بهتر از این. با تمام قوا اعلام کردیم اگر پای پیاده هم ببرید حاضر هستیم با شما بیاییم. خب آن موقع رفتن به عراق واقعا سخت بود ، جنگ عراق و امریکا بود و درگیریها در اوج خودش. ، بمباران بود و بمب گذاریهای پشت سر هم در شهرهای مختلف عراق.  خطر و هر چیزی بود ولی مگر شوق دیدار پدر به آدم اجازه میداد به اینجور چیزها فکر کنیم. با هزار مکافات و سختی که گفتنش فکر کنم یک کتاب می شود به بغداد رسیدیم. قرار شد صبح با ون به قرارگاه اشرف برویم. چقدر خوشحال بودم آخر قرار بود پدرم را  ٬ تمام نفس زندگیم را از نزدیک ببینم. با قرض و بدهی آن موقع یک دوربین خریدم که فرصت فیلم گرفتن را از دست ندهم.

چقدر در اردبیل و تهران از تمام فامیل فیلم گرفته بودم که به پدرم نشان بدهم. یادش بخیر چه ذوق وصف ناپذیری بود آن روزها.فکر می کردم قرار است چند روز با پدرم بمانم ، درد و دل کنم ، تا اینکه به کمپ اشرف رسیدیم. از همان لحظه ورود به اشرف فضای سردی در محیط آنجا حاکم بود انگار یکی داشت به من می گفت تمام رشته هایت قرار است پنبه شود. از همان لحظات ورود به اشرف مسئولین مجاهدین بازرسیهای سختی را از ما و سایر اعضای خانواده ها کردند. انگار وارد کاخ سفید می شدیم. یکی از نگهبانان مجاهدین و کسی که بازرسی می کرد از من پرسید چی تو ساکت داری؟ گفتم : هیچی ، فقط  لباسهایم است. گفت : سلاح سرد و گرم اگر داری تحویل بده. خب من هم جوان بودم و طبع شوخی داشتم. گفتم سلاح که ندارم ولی آرپیجی دارم. خواستم بترکونم آنهایی را که پدرم را ۲۵ سال در اشرف به زور نگه داشتند.این حرف من انگار آب داغی بود روی بدن تک تک مسئولین مجاهدین که آنجا بودند. نمی خواستند اجازه دهند من با پدرم ملاقات کنم به من گفتند : تو تروریستی!!گفتم بابا شوخی بود جنبه داشته باشید ، بی خیال شوید. خلاصه خانواده ها را به انواع گوناگون اذیت می کردند یکی را بخاطر طرز لباس پوشیدنش اذیت می کردند یکی را بخاطر ته ریشی که گذاشته بود و انگ اطلاعاتی زدند و نمی گذاشتند که با عزیزش ملاقات کندمجاهدین می گفتند باید صورتت را با تیغ بزنی تا اجازه بدهیم داخل اشرف شوی. به هر حال هر کسی را به طریقی اذیت کردند. دوربینم را با هزار مکافات توانستم به داخل اشرف ببرم، آخر قرار بود فیلم بابا را بگیریم و پس از بازگشت به ایران با نشان دادن آن به بستگان ، فامیل ها و دوستانم پز بدهم که دیدید من هم پدر دارم.

تا اینکه داخل قرارگاه اشرف شدیم ، پادگانی که شبیه یک دژ بودهمه جا سیم خاردار کشیده بودند سوله های فراوان که بعدا فهمیدم به دست پدر من و امثال پدر من ساخته شده اند و تمام سرمایه جوانی هایشان برای این سازمان رجوی هدر رفته و به بیگاری کشیده شده اند.

خانواده ها را به یک سوله بردند خانواده های زیادی آنجا بودند و چشم انتظار عزیزانشان ، دست و پای من در این لحظات می لرزید که اگر پدرم را دیدم چه به او بگویم گلویم از شدت خشکی داشت زخم شده بود. تمام وجودم را استرس گرفته بوداولین اسیر داخل شد با چند تا اسکورت و چند نفرمراقب ، بعدها فهمیدم این اسکورتها و مراقبها بخاطر این است که آنها نتوانند با عزیزان و اعضای خانواده هایشان براحتی حرف بزنند نتوانند به آنها بگویند که دلم برای شماها تنگ شده است مرا نجات دهید. اولین شخص که داخل سوله شد چه غوغایی سالن را پر کردتا اینکه یک صدایی همه را ساکت کرد صدای سیلی که آن اسیر مجاهدین به صورت برادرش زد که با چه اشتیاقی پس از سالها و با تحمل خظر و سختی سفر برای ملاقات برادرش به اشرف آمده بود. آن فرد داد میزد و به برادرش می گفت چرا آمدی!! مزدور ، بی شرف و حرفهای رکیک دیگر به برادرش در جمع خانواده ها زد!!

farhad

من هاج و واج ماندم به خاطر حرکت غیرمترقبه و خشن آن فرد. اعضای خانواده اسیر فقط گریه می کردند و سعی داشتند او را ساکت کنند به او می گفتند : تو فحش بده اما فقط بگذار ما دقایقی با تو باشیم و تو را ببینیم. خدا شاهد بود بعد از این که اسکورت ها و مراقبین مجاهدین این رفتار خشن ، بیرحمانه و بی ادبانه را از فرد می دیدند ولش می کردند سراغ دیگری می رفتند. وقتی مسئولین مجاهدین دور می شدند همان فرد پرخاشگر از فرصت استفاده می کرد به دست و پای اعضای خانواده اش می افتاد و می گفت که مرا ببخشید ، دست خودم نبود ، به من گفتند باید با شما رفتار بدی داشته باشم و به شما توهین کنم. خب این حرفها را خیلی آرام به اعضای خانواده اش می گفت گریه می کرد و نگاهش به این طرف و آن طرف که یک وقت کسی از مسئولین مجاهدین حرفهای او را نشنود. خیلی از این صحنه ها دیدم هر کدام را که می دیدم پدرم جلوی چشمانم می آمد که آیا وقتی پدر به داخل سوله آمد و ما را دید او هم به ما فحش و دشنام می دهد به ما مارک مزدور و اطلاعاتی می زند؟ آیا پدر هم به صورت من سیلی خواهد زد؟ چنین افکاری بیشتر در آن شرایط سخت اضطراب آور بود.به خودم گفتم اگر پدرم به من فحش بدهد دق و دلی تمام این سالها را روی سرش خالی می کنم ، دیگر فراموشش می کنم ، یک صحنه خیلی ناراحتم کردآن هم صحنه ای بود از یک خانواده سیستان بلوچستانی ، پدر پیری بود که کمر تا زانو خم بود خدا شاهد است وقتی پسرش آمد این کمر انگار سالها بود صاف بودپسر تا شروع کرد به فحش دادن به پدر ،  پدر بغلش کرد و مثل باران اشک ریخت ،نتوانستم این صحنه را تحمل کنم ، دویدم سمت این دو نفر تا پسر را تا می توانم ، بزنم به او بگویم خجالت بکش ، کمر پدرت را ببین … عموی بزرگم که همراه من  و مادرم و مادربزرگهایم (مادر پدرم و مادر مادرم ) بود مرا گرفت و کشان کشان بیرون برد و گفت : تو کاری نداشته باش. نمی توانستم آن شرایط را تحمل کنم ، داشتم خفه می شدم. من و عمویم نشستیم تو محوطه بیرون. هر کدام از مسئولین مجاهدین می آمدند سراغ پدر را می گرفتیم به انها می گفتیم پس پدر مرا کی می آورید؟ آنها می گفتند بزودی می آید تا اینکه مادر بزرگم یک جیغ و فرباد بلند زد و گفت : برات ، مادرت به قربانت و دوید به سمت مرد پیر و فرسوده ، عمویم گفت : فرهاد پدرت است ، بخدا نمی توانستم حرکت کنم انگار با میخ مرا چسبانده بودند به زمین ، زانوهایم داشت می شکست ، مادر بزرگم دست بابام را گرفت و به سمت من آورد و گفت : برات ، پسرت است. ببین چه رشید شده ، نمی دانم کی پریدم تو بغلش ، مثل پدرندیده ها شده بودم پدر را بو می کردم فقط گریه می کردم ،پدرم لام تا کام هیچ حرفی نزد ، دستش را کشید به سرم ، منتظر بودم به ما فحش بدهد ولی نداد منتظر بودم یک سیلی بزند زیر گوشم ولی نزد ،کاش میزد و اسکورتهاش و مراقبینش به این خاطر که از پدر مطمئن می شدند از پیش ما می رفتند ولی آنها تا دیدند رفتار محبت آمیز متقابل ما و پدر را ، دیگر نرفتند و چسبیدند به ما ، نمی خواستم پدرم را ولش کنم ، می خواستم به اندازه ۱۸ سال بی پدری تو بغلش بمانم ، مادر بزرگم گفت : فرهاد بذار مادرت هم پدرت را ببیند این حرف مادربزرگ باعث شد تا مراقبین پدر و مسئولین مجاهدین آشفته حال شوند و دور و بر ما را قرق کنند ما که هنگام ورود به قرارگاه اشرف به مجاهدین گفته بودیم که مادر من خواهر پدرم است تا اجازه بدهند داخل اشرف شویم آنها بشدت مخالف بودند که همسران افراد به اشرف داخل شوند به این خاطر به تلاطم افتادند آخر این مجاهدین همسرها را راه نمی دادند ،  بنده خدا مادرم را فرماندهان مجاهدین دوره کردند و حسابی به او توپیدند که که چرا و به چه حقی به اشرف آمدی شوهرت تو را طلاق داده است!! منظورشان طلاق های اجباری بود که سران مجاهدین افراد تشکیلاتی را وادار کرده بودند تا همسران خودشان را به اصطلاح طلاق بدهند و به آن انقلاب مسخره انقلاب ایدئولوژیک می گفتند ، با دیدن چنین صحنه ای دلم برای مادرم خیلی سوخت که شوهرش را بعد از ۲۵ سال که ندیده است و حالا در دو قدمی او است این مجاهدین بیرحم اجازه نمی دهند شوهرش را ملاقات کند. داشتم از غصه میمردم چه روزهای بدی بود دیگر نمی گذاشتند با پدرم براحتی حرف بزنم تا من و پدرم می خواستیم با هم حرف بزنیم می پریدند وسط حرفهایمان ،  من عصبی می شدم تا آنجا که تا کتک کاری با مجاهدین پیش می رفتم به آنها می گفتم : یعنی چی که بعد از ۱۸ سال با این همه سختی سفر ، بیایی پدرت را ببینی ولی نگذارید با پدرم حرف بزنم؟ تا اینکه به زور و با کمک عمویم سر مجاهدین را گرم کردیم پدرم را گوشه ای کشیدم و گفتم : پدر ، بیا برگردیماز کی میترسی؟ نترس من پشتت هستم ، برادرهایت پشتت هستند ، زنت کنارت است ، همه تو اردبیل یک صدا فقط تو را از خدا می خواهند دستش را گذاشت رو سینه اش و به آهستگی در گوشم گفت : نمی توانم حرف بزنم ، دستم را کشیدم رو سینه اش و دیدم یک چیزی زیر پیراهنش است و وصل کرده اند که بعدها فهمیدم میکروفن بودآخه چند ماه قبل از این سفرمادر بزرگ و عمویم به اشرف رفته بودند در آن سفر کلی عکس به پدر نشان دادند و پدر بعد از آن ملاقات اعلام جدایی از مجاهدین کرده بودو همین مسئله باعث شد  سران سازمان دست بگذارند رو پدرم و پدرم را حسابی تحت فشار گذاشتند به پدر مشکوک شدند به این خاطر سخت مراقبش بودند.

f26

حتی بعدها از طریق جداشده های مجاهدین متوجه شدم عکسهایی که مادربزرگ دفعه اول ملاقات به اشرف برده بود و به پدرم داده بود سران سازمان از پدر گرفته و همه عکس ها را سوزانده بودند. همین مسئله باعث شد که این دفعه خیلی دیر  پدرم را برای ملاقات با ما آوردند. چون از سلول انفرادی در زندان اشرف به ملاقات آوردند. کل دیدار ما با پدرم یک ساعت نشد ولی همان یک ساعت هم مسئولین مجاهدین نگذاشتند با دل خوش پدرم را ببینم. ما را به جایی بردند که فکر می کنم مهدی ابریشم چی از رهبران سازمان بود که برای خانواده ها حرف زدوسط سخنرانی اش افراد سازمان برایش دست زدند من قاطی کردم صندلی را پرت کردم از داخل آن مکان به بیرون آمدم. به این جهت مسئولین مجاهدین ناراحت شدند و ریختند سرم  که تو خودفروخته ای! آقای رضایی روزهای بدی بود.

 آرش رضایی :

می فهمم

 آقای فرهاد ربیعی :

وقتی با پدرم خداحافظی کردم هیچ وقت فکر نمی کردم تا  دوازده سال او را نخواهم دید حال که با شما صحبت می کنم ۱۲ سال است از آن روز ملاقات با پدر گذشته است من حتی یک دقیقه نتوانستم پدر را ببینم چون سران مجاهدین چنین اجازه ای نمی دهند.   گرنه پدر را ولش نمی کردم. یادم است آن روز در اشرف وقتی سوار اتوبوس شدیم که به ایران برگردیم پدرم تا پای اتوبوس آمد اما مسئولین مجاهدین حتی اجازه ندادند پدرم برای بدرقه ما داخل اتوبوس بیاید من در آن لحظات از بس گریه کردم و اشک ریختم چشمهایم انگار کور شده بود اتوبوس در حال حرکت به سمت در خروجی اشرف بود ولی روح من انگار داخل اشرف جا مانده بود ، نفهمیدم کی رسیدیم به هتل ، نفهمیدم کی رسیدیم به ایران ، لحظه ای بود که به خودم آمدم و دیدم داخل خانه مان هستم و در اتاقم سرم روی بالش بود و همچنان گریه می کردم ، من چند ماهی مریض شدم به خاطر این ماجرا ، مادر بزرگ قربان صدقم میرفت و می گفت : فرهاد جان ، من بوی برات را از تو می گیرم ، بس کن دیگر ، گریه نکن که من از غصه می میرم.

من و همه اعضای خانواده در یک ماتم غریبی فرو رفته بودیم هیچ کس حوصله هیچ کاری را نداشت. کلمات نمی تواند آن روزها را بازگو کند. تا جایی که توانستم ماجرای تلخ آن روزها را برای شما گفتم ولی  تا در آن شرایط قرار نگیرید متوجه نخواهید شد چقدر برای من سخت گذشت البته سالهای بعد چندین بار هم تا دم درب ورودی قرارگاه اشرف برای ملاقات پدر رفتیم که سران بیرحم مجاهدین ما را راه ندادند اجازه ندادند خانواده ها داخل اشرف بشوند و با عزیزانشان ملاقات کنند. یک بار هم سال ۸۸ سفری به اشرف داشتم همان روزها با کمک چند تا خانواده دیگر درب اشرف را از جایش کندیم و تا وسط اشرف با شعار الله اکبر رفتیم که اگر مایل بودید ماجرای آن را هم بعدا برایتان تعریف می کنم.

 

f22

آرش رضایی :

سال ۸۲ که به قرارگاه اشرف رفتید چند سال داشتید؟

آقای فرهاد ربیعی :

دقیقا هجده ساله بودم

 آرش رضایی :

گفتید مادرتان همراه شما بودند وقتی پدر و مادرتان با هم مواجه شدند چه اتفاقی افتاد؟

 آقای فرهاد ربیعی :

عرض کردم اصلا مسئولین مجاهدین نگذاشتند پدر و مادرم همدیگر را ببینند وقتی متوجه شدند که مادرم هم همراه ما است خیلی عصبانی شدند بعد کلی جر و بحث با عوامل سازمان کردیم مادرم ناچار در گوشه ای نشست ، بخدا صدای شکسته شدن روح و جسم مادرم را شنیدم ، باورتان می شود وقتی دارم اینها را برای شما تعریف می کنم آن صحنه ی خیلی تلخ جلوی چشمهایم می آید مادرم چقدر افسرده و غمگین در گوشه ای نشسته بود بعد از ۲۵ سال که در دو قدمی پدرم بود تا ۲۵ سال پدر را ندیده بود مسئولین مجاهدین اجازه ندادند تا با همسرش ملاقات کند!!وقتی مادر دید که سران مجاهدین نخواهند گذاشت با پدرم ملاقات کند به من گفت : فرهاد تنهایم نگذار (اشک از چشمان آقای ربیعی سرازیر شد) ، مادرم خیلی سختی کشید ، خدا لعنت کند رجوی را که این طور ظلم در حق من و مادرم کرد.

 آرش رضایی :

یعنی مسئولین مجاهدین اجازه ندادند پدر و مادرتان همدیگر را ببینند؟

حتی برای لحظاتی؟

  آقای فرهاد ربیعی :

مادرم وقتی پدرم را بعد از ۲۵ سال دید دستهایش را باز کرد تا یک لحظه پدرم را در آغوش بگیرد مسئولین مجاهدین پریدند بین پدر و مادرم و اجازه ندادند تا آن دو همدیگر را در آغوش بگیرند و حتی یک کلمه حرف بزنند. بخاطر همین گفتم که کلی با مجاهدین بحثمون شد و درگیر شدیم. مادرم انگار دیگر خاموش شد وقتی دید پدرم نمی تواند کاری انجام دهد. و قادر نیست جلوی مجاهدین از ناموسش دفاع کند.

 آرش رضایی :

در آن لحظه که مادرتان به طرف پدرتان آمد و خواست همسرش را در آغوش بگیرد پدرتان چه واکنشی نشان داد؟

 آقای فرهاد ربیعی :

پدرم هم گناهی نداشت. هجده سال در گوشش خوانده بودند که خانواده ات مرده است و پسری نداری. زنت را باید طلاق غیابی بدهی ، ولی باور کنید ما آن لحظه بی منطق ترین آدمای روی زمین بودیم مادر و خودم را عرض میکنم فقط دنبال محبت از پدر بودیم پدرم آنقدر به خودش فشار می آورد که جلوی افراد حاضر در آنجا گریه نکند تا آتویی دست سران مجاهدین ندهد. چشمان پدرم شده بود کاسه خون از فرط فشار ، ولی ما فقط دنبال توجه پدر بودیم.

  آرش رضایی :

چرا بی منطق ترین آدمها بودید؟ شما که منطق محکمی داشتید  منطق محبت؟

 آقای فرهاد ربیعی :

درسته ، ببینید من چند ماه بعد از آن قضایا که تمام شد یعنی بعد از بازگشت از اشرف تازه نشستم و فکر کردم که چی شد؟ چه اتفاقی آنجا افتاد؟ چرا پدرم ، مادرم را بغل نکرد؟ چرا فحش نداد؟ چرا اصلا حرف نزد؟ تازه فهمیدم باید حق را به پدرم باید داد داد. البته نه حق ماندن در آن اسارتگاه اشرف. این حق را که پدر هم تمام تلاشش را برای رهایی از جهنم مجاهدین می کند. ولی دیو قصه ما زورش کمی بیشتر است ولی شاخش دیگر شکسته است شیشه ی عمرش دیگر شکسته است. دیگر حرفهایش خریدار ندارد. همان طور که دیدیم اسارتگاه اشرف متلاشی شد حالا لیبرتی روزهای پایانی اش است و آلبانی دیگر پایان خط رجوی است.

ادامه دارد …

لینک کوتاه : https://feraghnews.ir/?p=5255