تاریخ : دوشنبه, ۲۶ مهر , ۱۴۰۰ Monday, 18 October , 2021

گفتگوی صمیمانه با شهره عضو سابق ارتش آزادیبخش

  • کد خبر : 2879
  • 09 ژوئن 2015 - 11:24

گفتگوی صمیمانه با شهره

عضو سابق ارتش آزادیبخش و مجاهدین خلق

ساکن استرالیا ـ قسمت دوم

Monday, June 08, 2015

Ferghe Shakhes 2

آرش رضایی :

علیرغم اینکه نزدیک به ۵ سال در مناسبات درونی مجاهدین و درعراق بودید نفرت خاصی نسبت به مجاهدین خلق و رهبران آن در گفته های شما موج می زند که البته برای من که از نزدیک و برای سالهای طولانی از همان اوان نوجوانی عضو این فرقه مخوف ، توتالیتر و تمامیت خواه بودم نفرت و بیزاری شما از تشکیلات رجوی برایم قابل هضم است چون که شما خاطرات گزنده و دردناکی از فرقه رجوی دارید … خب تلاشی خانواده و جدایی اجباری شما از همسرتان و طلاق ، نتیجه ی مستقیم سیاست های ناراست و ذهن بیمار سران و رهبری مجاهدین است شما و خانواده شما ضربه ی سهمیگنی از مجاهدین خورده اید. احساسات زنانه ، عاشقانه و مادرانه شما لطمه دیده و جریحه دار شده است میتونم این مسئله تلخ را درک کنم.

شهره :

عزیزم ، سران سازمان مجاهدین عاطفه نداشتند و ندارند. آرش جان ، در سازمان اول عاطفه ات را میکشتند. من وقتی از سازمان و جهنم عراق خارج شدم و از ترکیه به مادرم و خانواده ام زنگ زدم آنها باور نداشتند که من زنده ام.

 آنجا در تشکیلات رجوی در عراق، با احساس زندگی نمیکردی، ناچار میشدی همه احساساتت را از بین ببری. فقط  و باید به بت ها فکر میکردی ، بت اعظم مسعود و مریم رجوی !! ملک و ملکه خونخوار.

 داستان از این قرار بود که سازمان ما را در بن بست قرار داد باید بچه ها را به فامیل در خارج می دادیم که فرسنگ ها با ما فاصله داشتند. ما که در سازمان بودیم با دنیای خارج هیچ ارتباطی نداشتیم. بولتن و اخبارهای سانسور شده بدست ما می رسید و همه چیز تحت کنترل شدید سازمان بود.

من دوستی داشتم که در هلند اقامت داشت و از بچه های هوادار بود آنها قبلا از عراق رفته بودند البته دوستم با همسر و بچه هایش. من با دوستم تماس گرفتم و به او گفتم میخواهم بچه هایم ماریه و جاوید را بفرستم پیش او. در آن موقع ماریه ۱۱ سال داشت و جاوید یک سال و ۸ ماه.

دوستم بیژن گفت : ماریه را قبول می کند برای اینکه بزرگ است و کارهای خودش را انجام می دهد اما جاوید کوچک بود و احتیاج به نگهداری و سرپرستی داشت و او را قبول نکرد.

وقتی به مسئولم در تشکیلات این موضوع را گفتم خیلی راحت به من گفت : هیچ اشکالی ندارد آنها یعنی سران سازمان، جاوید را به یک خانواده و ماریه را به خانواده ی دیگری میسپارند!! به مسئولم گفتم : من دوست دارم بچه هایم با هم باشند آنها برادر و خواهر هستند دوست دارم برادر و خواهر باهم باشتد، برای یک مادر بسیار گران و سخت هست که برای بچه هایش چنین تصمیمی بگیرند. من از همانجا و همان موقع دچار تناقص شدم و البته طول کشید تا تصمیم بگیرم که از سازمان جدا شوم.

Zan Mojahed Shakhes

آرش رضایی :

بهزاد همسرتان چه واکنشی نسبت به این موضوع داشت؟

شهره :

عزیزم مگر ما با هم بودیم مگر مسئولان سازمان اجازه می دادند که با هم در ارتباط باشیم؟ او در یک قسمت دیگر کار می کرد و من در یک قسمت دیگر. ما همدیگر را شاید ماهی یکبار می دیدیم. زندگی نرمالی نبود مگر ما اعضای مجاهدین در تشکیلات رجوی زندگی طبیعی داشتیم؟ اگر زن و شوهر با هم حرف می زدند از نظر مسئولین سازمان گناه کبیره بود!! آنها ما را هزار بار کشتند وقتی که می گفتند قصد دارند بچه های خردسال ما را از ما بگیرند و از عراق خارج کنند.

آنجا مثل این بود ، خره خراطی میکرد اسبه عطاری میکرد و شتره نمد مالی میکرد.

آرش رضایی :

نقطه ی جدایی از سازمان کی در ذهن شما استارت زده شد؟

شهره :

ببینید در تشکیلات مجاهدین از ساعت ۶ صبح تا ساعت ۸ یا ۹ شب کار میکردیم. در واقع بیگاری می کردیم. بعد تصمیم گرقتم که از سازمان خارج شوم. بدون اینکه اطلاعی از وضعیت کشورهای دیگر داشته باشم البته دست سازمان باز بود که من و فرزندانم را مستقیم به کشورهای اسکاندیناوی بفرستد ولی اینکار را نکردند. آن موقع من در لشکر بودم و بعد از اعلام جدایی و تحویل وسائل نظامی به فرمانده لشکر که همه در اختیار خودشان بود و در نشست با فرمانده که به من گفت در این موقعیت که شما مسعود را تنها میگذارید باید متنی بنویسی و اعتراف کنی بدین مضمون : من یک کوفی هستم که مسعود را تنها میگذارم!! و همراه با امضا باید تعهد میدادی که کوفی هستی. باید تعهد میدادی چون خیلی سخت می گرفتند.

دیگر نمی توانستم بچه هایم را به کودکستان و مدرسه بفرستم ، آخ از آن دوران خیلی سخت، وقتی که بچه هم داشته باشی.

Zanan Dar Ashraf Matn

آرش رضایی :

بعد از جدایی از سازمان و دادن تعهد به کجا منتقل شدید؟

شهره :

 مرا با دو بچه به یکی از قرارگاه های دور از شهر فرستادند. بیابانی که تا بیست کیلومتری از آبادی و شهر خبری نبود به یک جایی دور که اگر کشته میشدیم هیچ کس خبردار نمی شد. روزهای سختی بود. بچه ها غذای کافی نداشتند. آرش جان ، باید در آن موقعیت باشی که بفهمی چی کشیدم. وقتی بچه ات شیر میخواد و تو شیر نداشته باشی چه وضعیت ناراحت کننده ای به وجود میاد. گفتنی ها خیلی زیاد است مرور گذشته خیلی سخته ، امیدوارم شما را ناراحت نکنم، یاد آوری گذشته یعنی رژه رفتن دوستانم که دیگر نیستند مادرهایی که عاشق بچه هایشان بودند همه مادرهایی که آموزش نظامی ندیده بودند ولی مسعود رجوی آن مردک وطن فروش آنها را به جنگ فرستاد و به کشتن داد.

یادآوری آن روزها برایم یک جور شکنجه است یاد آن لحظه که میافتم که پسرم شیر میخواست و من شیر نداشتم تا به فرزند خردسال و بیگناهم بدهم برای اینکه در آن اردوگاهی که سازمان ما را فرستاده بود غذا جیره بندی بود.

آرش رضایی :

اگر مایل هستید بعدا این گفتگو را ادامه بدهیم

شهره :

 باشه، میدونی آرش جان، یاد یک دوست افتادم اسمش ژیلا بود که در عملیات فروغ کشته شد او یک مادر بود ژیلا سه تا بچه داشت. بزرگترش پسر بود به اسم حامد و هدا و حمید که الان در فنلاند زندگی میکنند آن موقع ۸ سال ۶ سال و ۴ سال داشتند نمی دونم چرا دوست دارم از فریبا همرزمم برایت بگویم فریبا یک پسر داشت و عاشق پسرش بود، فریبا از بچه های مازندران بود.هر وقت تابستان شروع می شود این دوستان و همرزمان سابقم جلوی چشمم رژه می روند. همیشه خوابشان را می بینم. سالهاست همیشه بیادشان هستم اما در فصل تابستان یادشان دیوانه ام می کند آن زیبا رویان. آخه آرش جان پسر فریبا هم، اسمش آرش بود و شما عزیزم، هم اسم پسر فریبا هستید. فریبا خیلی زیبا بود با چشمهای زیبایش هنوز با آن لباس رزم و آن روسری آبی، چهره زیبایش را فراموش نکرده ام و نخواهم کرد که متاسفانه قربانی امیال پلید رجوی و سران مجاهدین شد.

آرش رضایی :

سپاس که صمیمانه در این گفتگو شرکت کردید. موفق باشید.

منبع: سایت نیم نگاه 

لینک کوتاه : https://feraghnews.ir/?p=2879

نوشته های مشابه

29سپتامبر
افراد اسیر در فرقه رجوی به سرعت مسیر زندگی خود را تغییر دهند
گفت و گو با «بخشعلی علیزاده» به مناسبت چهارمین سال بازگشت وی به آغوش میهن

افراد اسیر در فرقه رجوی به سرعت مسیر زندگی خود را تغییر دهند

04سپتامبر
روایت جدید مسعود خدابنده از سرنوشت «انگشت اضافی»
عامل انفجار ۸ شهریور از ایران چگونه از ایران خارج شد؟

روایت جدید مسعود خدابنده از سرنوشت «انگشت اضافی»