تاریخ : پنج شنبه, ۲۷ مرداد , ۱۴۰۱ Thursday, 18 August , 2022

 دل نوشته ای از مریم سنجابی، تقدیم به مادران و خانواده های دردمند قهرمان و فراموش شده: وقتی گرمای عشق خانواده ها، قلب های منجمد شده را آب کرد

  • کد خبر : 21350
  • 22 جولای 2019 - 11:19

جوانانی بی تجربه بودیم که از بد حادثه،  زندگی ما با التهابات دهه  ۶۰ گره خورد. با احساسات انسانی و عواطف بی آلایش و خام،  فریب سازمانی بی رحم و مافیایی را خوردیم.

در قوانین  خود ساخته رجوی از روزی  که عضو شدیم آموختیم  که خانه و خانواده را  فراموش کنیم و بعنوان برده  و ملک طلق رجوی ثبت  شدیم.

اجازه نداشتیم تماسی بگیریم ، عکسی یا آلبومی ازخاطرات گذشته  یا همراه خانواده داشته باشیم و حتی به آنان فکر کنیم .  به عنوان عضوی از بخش پرسنلی منافقین به یاد دارم افراد موظف  بودند از بدو ورود وسایل شخصی و آلبوم و عکس های خانوادگی خود  را تحویل بدهند، سپس وسایل و مدارک آنها  در انبار پرسنلی جمع آوری  و ضبط می شد و پس از مدتها در سال ۱۳۸۲ همه آنها  سوزانده و ازبین برده شد تا حتی ردی از خانواده ها یمان  باقی نماند.

سال های سال زندگی دردناک در مهاجرت و در بیابان های عراق بدین منوال  می گذشت. تا زمانی که در سال ۱۳۸۲ صدام  سقوط کرد و رجوی به فکر افتاد که با اجازه دیدار موقت خانواده ها سواستفاده  جدیدی نماید.  مواردی  ازقبیل به دست آوردن پول و امکانات ،عضو گیری جدید و یا بدست آوردن مأمن وخانه هایی در ایران.

این اولین باری بود که بعد از حددود ۱۸ سال حضور در عراق خانواده ها اجازه یافتند برای دیدار به کمپ اشرف بروند گرچه این فرصت و زمان کوتاه و کم بود و بلافاصله با مواجه شدن سران کمپ با  سیل ورود خانواده ها  و اشتیاق و علاقه  آنان برای دیدار فرزندان گم شده  و اسیر در فرقه، دیدار ها قطع شد ولی آتشی در دل اعضا بوجود آورد که  که لهیب آن  هنوز که هنوز است دامان فرقه را فرا گرفته  و رهایی  از آن نیافتند.

از آن زمان خانواده های مهربان و  مادران و پدران هجران کشیده،  فرزندان شان را رها نکردند و این عشق باعث شد بسیاری را  که سال ها از دست داده بودند  با مهر بی دریغ دوباره به سوی خود بکشند و از آن خانه اهریمن، نجات دهند.

پر خاطره ترین و  و روشن ترین روزهای زندگی ام در آن دوران  تیره و تاریک فقط روزهایی است که خانواده ها،  گرم و پرمحبت  در پشت سیم خاردارهای کمپ اشرف اطراق کردند.  در سرما و گرمای سوزان بیابان های عراق سال ها ساکن شدند و به هیچ عنوان  دست ازتلاش و کوشش برنداشتند و باعث دلگرمی و امید می شدند.

مادران قهرمانی چون خانم عبداللهی، خواهران ایرانپور، خانم بهشتی، خانم توکلی، خانم میرزایی، خانم کردمیر، خانم شکری، آقای اکبرزاده و بسیاری که اسم و راه و رسم فداکاری شان در تاریخ بیاد خواهد ماند.آنها حداقل به مدت ۷ سال خانه و کاشانه خود را در ایران رها کردند و پشت درب های بسته  کمپ اشرف فرزندان شان  را که در سیاه چال های رجوی زندانی شده بودند شبانه روز فریاد می کشیدند و هر چه از طرف مقابل فحش و دشنام می شنیدند و سنگ  پاره دریافت می کردند، در مقابل،  فضای سیاه کمپ جادو شده ها را با   با  بارانی از عطر مهربانی و عشق پر می کردند.

آنان با جان دل روز و شب  در بلندگوها فریاد  سر می دادند.  تا شاید بتوانند طلسم دیو اشرف را شکسته و ما را مجاب به فرار و رها شدن از زنجیر کنند.

باور کنید طلسم و هیپنوتیزم فرقه بسیار سخت و سنگین بود.  فاصله ما با خانواده ها کمتر از صد متر و گاه چند ده متر بیشتر نبود. اما آنچنان در غل و زنجیر افکار فرقه بودیم که در جای خود میخکوب ، و مدت ها طول می کشید تا به خود بیاییم و تصمیم به جدایی و رهایی بگیریم.

آن زمان خیلی وقت ها و در بسیاری از موارد شاهد صحبت های محبت آمیز و عشق  افراد نسبت به خانواده هایشان بودم. شاهد نگاه های حسرت آمیز زیادی بودم که  چگونه  و با چه حسرتی به سمت خانواده می نگریستند.  و شاهد بودم که چگونه افراد مشتاقانه، با بهانه های مختلف اعم از ورزش به  نزدیک  سیم خاردارها  می رفتند تا شاید صدایی آشنا از آن طرف بشنوند. می دانستم بسیاری چون من  که از بند فکری فرقه رهایی پیدا کرده بودند آرزو داشتند روزی بتوانند به ان طرف سیم های خاردار رفته  وخانواده  خود را در آغوش بکشند.

روزهای بسیار سخت و سنگینی بود. کمتر از چند ماه نگذشته بود که محبت ها، تلاش ها، فریادها و گرمای حضور  شما  شروع به آب کردن یخ های قلب های منجمد شده ما نمود.

هر هفته و گاه روزانه خبر فرار می شنیدیم و با خوشحالی و پنهانی خبر را به همدیگر می دادیم  و باعث دلگرمی بیشتر می شد.

تلاش ها کم کم به ثمر می نشست و گل می داد و هر هفته یکی پس از دیگری فرار کرده و به آغوش خانواه ها برمی گشتند.ایمان، علیرضا، عبدالطیف، مریم، برات، عیسی، مهرداد، زهرا، محمدرضا، علی، قربانعلی، موسی جلیل، مکی، احمد، محمود، غفار، مهدی و در یکی از همین روزها  بود  که من هم توانستم به یمن وجود برکت  شما  فرار و  از سیاهچال نجات پیدا کنم. در اولین روز خروجم،  مشتاق دیدار خانواده ها به خصوص  مادر قهرمان خانم عبداللهی بودم  که اینک همه او را می شناختیم و شاهد تلاش های بی وفقه اش بودیم.

اگر چه متاسفانه آن روز نتوانستم ایشان را ببنیم ولی بالاخره پس از چند ماه موفق شدم آن فرشته نجات و پایداری را ملاقات کنم او که هم چون اکثر مادران رنج دیده برایم عزیز و دوست داشتنی است. آری آن روز توانستم خودم را در جمع پرمحبت خانواده هایی ببینم که آزادی ام را مدیون تلاش و پایداری آنها می دانم .

اگر چه بسیاری از جوانان این میهن در اثر ناآگاهی و غفلت جوانی، اسیر  گروهک مافیایی و فرقه ای شدند  ولی تاریخ ایران در برابرسیاهی و شرم فرقه ،  برهه هایی روشن و درخشان هم دارد. و به نظرم سال های بین ۱۳۸۳ الی ۱۳۹۳ دهه درخشانی از مقاومت های سرشار و پایداری خانواده های عزیز قربانیان فرقه است که تلاش های بی دریغ آنان باعث سرفصلی پر افتخار و درخشان در میان آن همه سیاهی و گمراهی  شد. خانواده هایی که مغبون تبلیغات گمراه کننده فرقه نشدند و با هوشیاری  به نجات عزیزان خود کمک کردند.

تلاشی که  ثمره اش باعث نجات چند صد عضو اسیر شد. نهضتی که هم اکنون  ادامه دارد و حتی پس از انتقال اعضا به آلبانی ، علیرغم آنکه  همان فرصت شنیدن صداهای  از دور هم از آنان  گرفته شد ولی ندای مهر کار خودش را کرد و  به یمن آن همه ایستادگی و شجاعت به روایت آمار مستند  در زمان حضور فرقه در عراق و اشرف بیش از ۱۵۰ تن و پس از آن تا کنون نیز حدود۲۰۰ الی ۳۰۰ تن دیگر از فرقه جدا  شدند.

ضربه ای که رجوی در خواب هم نمی دید و فرایندی که ادامه دارد و  بدین سان خانواده ها باعث کابوس  ابدی فرقه و ریسمان نجات اعضا شدند.

درود بر این مادران و پدران شجاع اگر چه فراموش شده ولی بزرگوار، مهربان و فداکارند.

نوشته: مریم سنجابی

انتهای پیام / فراق

لینک کوتاه : https://feraghnews.ir/?p=21350