تاریخ : شنبه, ۴ تیر , ۱۴۰۱ Saturday, 25 June , 2022

مصاحبه با خانم بطول سلطانی ۱۲و۱۳

  • کد خبر : 1202
  • 21 ژانویه 2015 - 8:44

گفتار دوازدهم: چرا مریم؟ 

بنیاد خانواده سحرخانم سلطانی حالا می خواهیم روی این ادعا که می گویند کسی مثل مریم نمی شود و نداریم صحبت کنیم. روی اینکه این مریم واقعا در کجاها به عنوان یک مادر ایدئولوژیک ماده می شود؟ البته کمی توضیح دادید، اما می خواهم برای روشن شدن این موضوع تا آنجا که ممکن است به تحلیل های درون تشکیلاتی استناد کنید، اول بگوئید رجوی چطوری این میز را می چیند؟ چگونه و چرا این مریم را بزرگ می کند تا خودش را بزرگتر و دور از دسترس تر کند؟ با چه بسترها و ویژگی هایی، تا بعد برسیم به اینکه این ویژگی ها چطور ماده می شوند؟ رجوی چطور اینها را تعمیق می کند؟ رد پای رجوی را در بزرگ کردن مریم از چه نقطه ای باید دنبال کنیم؟ چه شاخص ها و تفاوت هایی بین مریم و بقیه قائل می شود؟ بقیه برای اینکه مثل مریم بشوند چه پروسه ای را باید طی کنند؟ چطور می توانند از مریم عبور کنند و به مسعود نزدیک بشوند؟ مریم چه می کند که دیگران نمی کنند؟ دیگران چه نمی کنند که مریم می کند؟ اینها را توضیح بدهید. البته خانم یوسفی طبق معمول نظر و دیدگاه های متفاوتی دارند که جویا خواهیم شد. اما قبل از آن می خواهیم از آن دیدگاه هایی که بیشتر نظر سازمان را نمایندگی می کند، آگاه بشویم.

خانم سلطانیقبل از اینکه به این سوال پاسخ بدهم باید کمی به عقب برگردیم. به جایی که رجوی معتقد است هر آدمی در طول زندگی خودش از همان زمانی که می تواند احساس و اندیشه و عمل کند، دور او را مجموعه بدآموزی ها و خصلت های طبقاتی و فردی فرا می گیرد. به مرور این خصلت ها با خودمحوری و دگم های او اضافه می شود و رفته رفته باعث می شود آن سرچشمه واقعی که فرد باید با اتصال به آن به راه رستگاری و هدایت بیافتد، کور بشود. این سرچشمه بیرونی به اعتقاد رجوی، رهبری است و در اینجا به طور عینی خودش و جایگاه رهبری اش که ملاء او ادعا می کنند، از درک و شناخت او محروم بوده اند. به همان دلیلی که خود رجوی بیان می کند یعنی وابستگی ها و خصلت ها و آموزه های به اصطلاح خودبخودی. به یک معنی می خواهند بگویند که مسبب همه بدبختی ها این انسان گرفتار و اسیر در خود است و برای نجات او راهی نیست جز اینکه او را رها کنیم. از چه چیز رها کنیم از درون خودش و به کجا وصل کنیم به نقطه ای در بیرون خودش که همان رجوی و رهبری است. لب مطلب را خود مجاهدین خلق اینگونه بیان می کنند: 

“برگ برنده مجاهدین خلق، یعنی همان عنصر ایدئولوژیکی، یک چیز خیلی مادی، واقعی و روشنی است و آن هم انسان رهاست. آن چیزی که سرچشمه خلاقیت ها و انرژی بیکران است… خلاصه یک کلید بیشتر ندارد و آن این است که چگونه انسان می تواند از درون خویش بیرون بیاید و آن سرچشمه انسانی و گوهر انسانی خود را بارز کند… یعنی از پیله انفرادی در آمدن و به شاخص و موتور محرک ایدئولوژیکی خارج از خود متصل شدن، او را از حالت درخود بیرون آورده و رها می کند. امر رهبری عقیدتی نقش تعیین کننده ای دارد و هر کس به هر میزان از خود رها شده و به این پدیده چنگ بزند، طبعا انرژی ها و خلاقیت ها و استعدادهایش متمرکز و شکوفا می شود. هر کس در جای خودش به هر میزانی که بیشتر توانسته باشد از پیله و جلد فردی خودش دربیاید و به عنصر ایدئولوژیکی و رهبری رو کند و خالص تر و جامع تر وصل شود و از آن دینامیزم بگیرد، طبعا می تواند مسئولیت بیشتری داشته باشد.”

به این ترتیب هر کسی در درون خودش یک پیشوا و رهبر خودبخودی درست کرده است. این را رجوی به قبر تعبیر می کند و می گوید برای رستگاری و هدایت باید این سنگ قبر برداشته بشود تا افراد بتوانند خودشان را به آن رهبر واقعی بیرونی وصل کنند. به قول خودش دوشاخه شان را به پریز رهبری وصل کنند و از او انرژی بگیرند. این صورت مسئله ای است که رجوی از وضعیت خودش و ملاء اش ارائه می دهد. اما به دنبال همین صورت مسئله رجوی یک راه حل را مطرح می کند به این معنا که اگر قرار باشد از این قبر بیرون بیاییم و از نور آن رهبری منتفع بشویم، قبلش باید یک کسی آن سنگ قبر را از روی قبر ما بردارد. اگر چنین کسی نباشد بخودی خود ما نخواهیم توانست از این قبر بیرون بیاییم. کسی که این سنگ قبر را بر می دارد، همین مریم است. کسی که ما را به آن نقطه آرمانی و پریز رهبری وصل می کند همین مریم است. شاید یک جمله ای از قول مهدی ابریشم چی که خوشبختانه همراهم دارم بتواند کلیت این مفهوم را بیان کند.

“من در اینجا در مقابل خود مریم و تک تک شما و در برابر رهبر عقیدتی مان برادر مسعود و در مقابل کلام الله مجید تاکید می کنم به واقع از خودم چیزی نداشته و ندارم و هر آنچه هست از سرچشمه فزایندگی و بالندگی مجاهدین یعنی خود مریم است… وقتی من می گویم که همه چیز مجاهدین مریم است، فقط یک بحث نظری و تئوریک و صرفا بحث عاطفه و یا بیان علاقه ما به خواهر مریم نیست، بلکه منظورم از همه چیز یعنی اینکه مریم سرسلسله و سرچشمه دارایی ها و توانایی های مجاهدین در دنیای واقعی مبارزه برای سرنگونی رژیم و در جریان تلاش برای رهایی خلق اسیرمان است. خواهر مریم آن اندیشه و راهنما و راهگشایی است که در هر کاری چه در کار نظامی و ارتش آزادیبخش، چه در کار سیاسی تشکیلاتی و ایدئولوژیک، اگر خودمان را با او کوک و تنظیم نکنیم، نمی توانیم پاسخگوی الزامات خطیر مبارزه و صدق و وفا و پاکیزه گی و پاکباختگی ضروری آن باشیم.”
همه تعاریفی که مهدی از مریم می کند فقط به خاطر این است که بگوید این خانم مرا به آن پریز مورد اشاره یعنی رجوی وصل کرده است. به یک معنی این آقای ابریشم چی در طی این همه سال هایی که در کنار رجوی در زندان و تشکیلات و خارج از ایران بوده، نتوانسته است به اندازه مریمی که فقط چند ماه در کنار مسعود بوده، ارزش و جایگاه واقعی رجوی را بشناسد و این شناخت را اکنون مرهون مریم است. برای همین است که می گویند ما همگی درون یک قبر بودیم. یک نفر بایستی این سنگ قبر را بر می داشت تا آن نور بیرون به ما بتابد. این نسبت و جایگاهی است که برای مریم تعریف می کنند. برای همین است که می گویند مجاهدین دوباره متولد شده اند و اینبار از مریم. این جمله معروف را مسعود درباره مریم گفته است، که مجاهدین با مریم دوباره متولد شدند. حتی می گوید اگر مریم نبود ما در پاریس دفن شده بودیم. چون یک دفتر سیاسی داشتیم از کسانی که خودشان یک رهبر هستند. خود من که مسعود باشم نمی توانستم به افراد بگویم چه جوری به رهبری سر بسپارید و به دنبال رهبر بیایید و حرفتان در همه مراحل و لحظات تنها حرف من باشد.

حالا بحث این است که چه کسی می تواند این نقش و وظیفه را بعهده بگیرد. از این نقطه است که ما به انقلاب مریم گره می خوریم. مسعود گفته بود اگر در جریان انقلاب ما یکی مثل مریم داشتیم، پیروز می شدیم. حتی حاکمان تاریخ می شدیم. خودش این را بارها گفته بود و چون آن زمان مریم را نداشتیم، دستگاهمان این شکلی شد که تبدیل شدیم به یک گروه معمولی گوشه نشین و همین امر باعث شد رهبری را از ما بدزدند. برای همین ما به این روز افتادیم که برویم فرانسه و فقط لِک و لِکی داشته باشیم. ولی عملا نمی توانستیم کاری از پیش ببریم  تا موقعی که مریم رهبری را فهم کرد. وقتی مریم رهبری را فهم کرد، با تولد و ظهور خودش در عرصه ایدئولوژیک، تمام هویت سازمان را نجات داد و گر نه سازمان شقه شقه شده بود.  این عین جمله ای است که مسعود می گفت. در ادامه همین بحث است که خطاب به همه می گوید بیایید بجنگید، بجنگید تا به مدار و مرحله مریم برسید. البته این بحث را آن موقع با سران و همه کادر دفتر مرکزی مطرح کرد از جمله با شریف و محسن رضایی و محمود عطایی و مهدی براعی. در آنجا تمام فرماندهان و اعضاء از جمله مهدی ابریشمچی و علی زرکش بوده اند. یعنی این بحث را با تمام اعضای کادر مرکزی سازمان داشته است. بعد می گوید، که اینها تک تک از این بحث عبور کردند و گردن گذاشتند به این معنی که لُنگ انداختند و گفتند درست است و ما واقعا به انگشت کوچک مریم نمی رسیدیم. هم در موضوع ذوب او در رهبری و هم در نفی فردیت.

خلاصه اینکه هیچکس جز مریم نتوانست تمام آرمان مجاهدین را متبلور شده در مسعود و مجسم شده در او ببیند و کشف کند و در این فهم هزینه کند و خودش را تسلیم بلاشرط او کند. برای همین هم می گوید هیچکس نمی تواند و نتوانسته است به مدار مریم برسد. حتی یکبار در زمان همردیفی نسرین (مهوش سپهری) با مریم این بحث مطرح شد که درست است نسرین همردیف مریم اعلام شده، اما این به معنی هم مداری نسرین با مریم نیست. برای همین هم این بحث آنچنان پا نگرفت. همین الان هم در سازمان چیزی به عنوان همردیف و به صورت یک امر عینی و ماده شده نداریم. همیشه یک بحث رهبری در سازمان هست و یک بحث جانشین رهبری. بحث همردیفی هم هست اما اینکه فکر کنیم می تواند این بحث روی جنبه های عینی سوار بشود، چنین چیزی را نمی توانیم متصور بشویم. چون اگر قرار باشد این بحث به صورت واقعی دنبال بشود معنی اش این خواهد بود که هر کسی و از جمله مثلا همین نسرین می تواند و توانسته است به مدار مریم برسد و اصلا چنین نیست که کسی بتواند در مدار مریم قرار بگیرد. برای اینکه اگر چنین اتفاقی را بپذیرند آن وقت دستگاه بکلی به هم می ریزد. در این صورت مریم دیگر ید واحده نخواهد بود. حریم نخواهد داشت و خیلی اتفاقات دیگر هم خواهد افتاد. برای همین می گویند مریم همیشه و در همه حالات مریم است و امکان دو تا شدن آن وجود ندارد. بلکه باید فقط دنبال او رفت و جای پای او را پر کرد. ولی هیچ وقت نخواهیم توانست به او برسیم و از همین راه و مسیر هم می توانیم با مریم متولد و تکثیر بشویم و هم اینکه راه رهبری را دنبال کنیم و در او ذوب بشویم. چون مریم در واقع نزدیک ترین فرد به مدار رهبری است و هیچکس جز او نتوانسته و نمی تواند مدار رهبری مسعود را فهم کند.

بنیاد خانواده سحریعنی همینکه او توانسته از مهدی جدا بشود، و در کنار مسعود قرار بگیرد وجه مادی قضیه تلقی می شود؟

خانم سلطانی:هم این جدایی و هم اینکه توانسته یکسره خودش را وقف مسعود بکند. تمام هم و غم اش را بگذارد برای مسعود. برای اینکه ببیند او چه می خواهد، چه چیزی به انبساط خاطر و تمرکز او کمک می کند. چه چیزی باعث شعف و شادی او می شود. در واقع او تنها کسی است که یکسره به تمام تمایلات، مطالبات و خواسته های مسعود پاسخ می دهد. می تواند حتی خواسته ها و مطالبات او را قبل از اینکه رجوی احساس کند، پیش بینی کند و جلوتر آنها را فراهم کند. تنها او است که می تواند به تمام معنی کلمه از مسعود مراقبت و محافظت کند. مریم چون قلبش به خاطر مسعود می زند و زندگیش در گرو مسعود قرار گرفته، در همه لحظاتش به مسعود فکر می کند. برای همین می تواند اینقدر به مسعود نزدیک بشود که از جیک و پیک او با خبر شود. دقیقا برای همین ویژه گی ها است که او تبدیل به مهر تابان شده است و به خاطر همین هم ارتش آزادیبخش وظیفه دارد این مهر تابان را به تهران برساند و او را بر اریکه مقام ریاست جمهوری برساند. به خاطر همین چیزها همردیف مسعود شده و مسئول اول سازمان شده است.

بنیاد خانواده سحرخوب خانم یوسفی شما به این موضوع از چه زاویه ای نگاه می کنید.

خانم یوسفیبا عرض معذرت از خانم سلطانی می خواهم بگویم ایشان موضوعات غریبی را که فقط جهت روابط درونی یک فرقه کارمی کند وخارج ازآن فاقد هرگونه ارزشی است، جدی گرفته اند یا هنوز از بندش رها نشده اند که بسیارهم طبیعی است. رهایی وپاک شدن کامل ازبند چنین آموزش های وارونه برعلیه شخصیت انسان، وقت می خواهد!  البته از یک جهت حق دارند چون فقط در حال روایت مسائلی هستند که رجوی بر اساس یک متن نمایشی نوشته و عده ای هم برای افراد می خوانند. اما کمتر به کنه قضایا نگاه می کنند. در حالی که ما به عنوان کسانی که از نزدیک شاهد این مناسبات بوده ایم، باید بیرونی ها را نسبت به حقایق آگاه کنیم نه واقعیاتی که از رُوترین سطح سازمان به ما نشان می دادند را بیان نمائیم.

خانم سلطانی:خانم یوسفی شما هم از جهتی درست می گوئید و از جهاتی هم عجولانه دنبال نتیجه گیری هستید. در حالی که من دارم این وقایع را از زاویه همان واقعیت مناسبات بیان می کنم و اعتقاد دارم همین به قول شما روایت هم می تواند یک افق تحلیلی به خوانندگان بدهد. تفاوت من با شما این است که شما تحلیل می کنید و من روایت می کنم و بر این باورم شما اجازه تحلیل و قضاوت به مخاطبان نمی دهید، اما تصور می کنم باید اجازه بدهیم مخاطبان ما از متن این روایت ها خودشان به برداشت و قضاوت برسند.

بنیاد خانواده سحرمن در اینجا می خواهم روی موضوع ازدواج مسعود و مریم و انگیزه های آن زوم کنیم. چون با باز شدن این انگیزه ها خیلی گره ها و موضوعات در جهت شناخت واقع گرایانه رجوی کلید می خورد و می شود با همین بستر به شخصیت رجوی نزدیک و نزدیک تر شد. برای دنبال کردن این بحث من معتقدم بیایم بحث را از آخر شروع کنیم. یعنی برویم دنبال نتایجی که این ازدواج بجا می گذارد و از این زاویه به عقب برگردیم تا ببینیم اصل این ازدواج در خدمت چه چیزی بوده است. خوب حالا این بحث می تواند مطرح و دنبال بشود که این درخواست ها و مطالبات و تمایلات مسعود تا چه اندازه کارکرد شخصی و خصلتی و فردی برای او داشته و تا چه اندازه کارکرد ایدئولوژیک – سیاسی و استراتژیکی. یعنی در مسیر حل تضادهای انقلاب و سرنگونی از آن استفاده شده است. این بحث و سوال دو جنبه دارد. یکی اینکه اصل این ادعا یعنی ضرورت ماده شدن رهبری عقیدتی بلامنازع و به دنبالش بحث متولد شدن مریم و نقش او در این معادله را از سوی رجوی کاملا جدی بگیریم و برویم دنبال اثبات یا نفی آن کارکردها و اینکه در پراتیک تا چه اندازه از این امکان استفاده و تا چه اندازه سوء استفاده شده است. یعنی به روایتی اصل موضوع را فارغ از نگاه انتقادی به عنوان محصول یک ضرورت بپذیریم، اما در عمل برویم دنبال اینکه در کجاها به این موضوع نقد وارد است و اصول به واقع نقض شده است. مثل اینکه ما در اصل با دیکتاتوری پرولتاریا مشکلی نداشته باشیم و پذیرفته باشیم. اما در عمل برویم دنبال اثبات این ادعا که از این گونه دیکتاتوری در جهت مطامع شخصی و خصلتی سوء استفاده شده است.

اما یکبار هم با اصل موضوع مسئله داریم و نمی توانیم با آن کنار بیاییم. حالا هر چقدر هم در این رابطه انحراف و خطا ببینیم همه اش را مرتبط می کنیم به اصل اینکه این نوع و گونه در ذات خودش حاوی چنین قابلیت هایی برای سوء استفاده هست. شق دیگر این است که این ادعا را از اساس نادیده بگیریم و برویم روی این بحث کنیم که این ادعا از پایه و اساس روی یک چیز من درآوردی و در جهت سوء استفاده محض و در تثبیت و تئوریزه کردن همان آتوریته طلبی رجوی و پی آمدهای خصلتی و نفسانی او سوار شده است. یعنی این پدیده ازدواج ایدئولوژیک و به تبع آن انقلاب ایدئولوژیک را شخصی نگاه کنیم. به یک معنی اگر از این زاویه به موضوع نگاه کنیم، از خیلی حرف ها و بحث های مقدماتی عبور کرده و می رویم دنبال اینکه ببینیم این بحث رهبری عقیدتی چگونه در عمل ماده شده است. به کجاها منتهی شده است. رجوی توانسته تا کجا در سوء استفاده از این امکان پیش برود. چقدر این سوء استفاده ها جنسی بوده، چقدر قدرت طلبانه و اتوریته طلبانه بوده، چقدر روی موضوعات دیگر سوار بوده است. از خانم یوسفی می خواهم در این باره توضیح بدهند.

خانم میترا یوسفیمن در حقیقت از زاویه دوم به کل موضوع ازدواج و انقلاب ایدئولوژیک رجوی نگاه می کنم. یعنی از زاویه ای که باور دارد اصل این ازدواج و انقلاب توسط رجوی یک سناریوی از پیش ساخته شده بوده که می خواسته با توسل به آن خودش را به تمام معنی پیش ببرد. هم از این جهت که تشکیلاتش را حفظ کند و هم از این جهت که از آن به بعد مانعی برای خودسری هایش نداشته باشد. کس یا کسانی نباشند که او را درباره عملکردهای خودخواهانه و در عین حال بسیار نابخردانه اش، به زیر علامت سوال ببرند و توضیح بخواهند. علاوه بر اینها فضایی  انحرافی خلق کند که نه تنها او را به چالش نکشند که هر اقدام او را در چشم انداز نجات و سرنگونی بپذیرند. از این زاویه هم با چند احتمال می شود به مسئله نگاه کرد. یکی اینکه تمام معادله را در یک رابطه عشقی، عاطفی، جنسی میان مسعود و مریم خلاصه کنیم و بگوییم همه این ماجراها برای درست کردن یک وضعیت توجیه پذیر و بعد سوار کردن دنباله این رابطه در یک چارت و دستگاه فریبنده و گول زننده بوده است. خلاصه و جمع بندی این نگاه همان است که در بیرون از سازمان به نگاه فرویدیستی معروف است. یعنی رابطه مسعود با مریم را محور همه این اتفاقات قرار بدهیم. حالا ممکن است در این رابطه به همان اندازه که عده ای نقش مسعود را محوری می دانند، عده ای هم مثل من نقش مریم را بیشتر و پررنگ تر ببینند. یک زاویه هم این است که مسعود برای محقق کردن خواست ها و تثبیت خودش بر مناسبات، مریم را در این هیبت و شکل و شمایل خلق کرده است. در این صورت آن نگاه عاطفی – عشقی شق اول را باید در حاشیه قرار بدهیم و حتی فراموش کرده و جایگاه مریم را به یک ابزار و وسیله تقلیل بدهیم. مریم را یک ابزار برای پیش برد خود رجوی و هدف های او وارد معادله کنیم. در این صورت بحث مریم به عنوان یک ضلع عشقی خیلی کم رنگ می شود و به یک وسیله و جاده صاف کن تبدیل می گردد که هیچ اطلاعی از موقعیت واقعی خودش نداشته است. در این صورت ما ناچاریم مریم را به چشم یک قربانی و انسان قابل ترحم ببینیم و قضاوت کنیم. انسانی که آلت دست شده، فریب خورده، هر چند در این میان خودش هم غیر مستقیم و ناخواسته به نان و نوایی رسیده است. در لابلای این حدس و گمان ها و برای اثبات یکی از آنها که به واقعیت امر نزدیک تر هستند، می توانیم به گذشته رجوی سرک بکشیم. این سرک کشیدن از جمیع جهات است. از کودکی تا جوانی و تا اکنون. برای به دست آوردن تصویری واقعی باید این نکته را لحاظ کنیم که بعضی خصلت ها به دلیل شرایط خاصی که بر انسان حاکم است، کمتر مجال رو شدن پیدا می کنند. مثلا کشش های جنسی افراد اگر چه در همان زمان زندگی در خانه های تیمی هم نمود دارد و باعث مشکلاتی می شود، اما این اتفاق بیشتر در سطوح پائین تشکیلاتی می افتد. حالا امثال تقی شهرام را می توانید استثنا بگیرید و برویم روی قاعده بحث. به همین دلیل این نوع کشش ها در آن دوران زندگی مسعود چندان امکان خودنمایی پیدا نمی کنند. اما جنبه های دیگر این آقا از جمله تفوق طلبی در حد جنون و خود محور بینی و احساس خودبزرگ بینی، در همان زمان هم توی چشم می زند و در رفتارهای رجوی نمود دارد. در این رابطه شواهد زیادی در اختیار است که می شود به بخش هایی از آن اشاره کرد. 

مثلا فاکت هایی که از رجوی در دوران زندگی مخفی در خانه های تیمی نقل کرده اند. از ضعف هایی که رجوی در ساواک از خود نشان می دهد، از سستی ها و ضعف هایی که او در زندان و در بازجویی ها نشان می دهد، از نحوه ورودش به حوزه های سیاسی و اجتماعی و انگیزه های ورودش به عرصه مبارزه و سیاست، از نوع مناسبات قدرت طلبانه ای که در تشکیلات تنظیم می کند، از انگیزه های جدا شدن امثال میثمی که به طرز ناباورانه ای در حساس ترین مقاطع تاریخی از رجوی جدا می شود. از هشدارهایی که به نقل از حنیف درباره قدرت طلبی و غرور رجوی بیان می کنند، از میل مفرط رجوی به رفاه طلبی و تجمل گرایی و داشتن امکانات در زندان، از رابطه ای که با مسئولین زندان در راستای همین ضعف ها و تمایلات رفاه طلبانه برقرار می کند، از نوع مناسباتی که مسعود در زندان بین خودش و اطرافیان تنظیم می کند. که به شکلی یک مافیای کوچک را تداعی می نماید و یک مورد خیلی قابل توجه از شگردهایی که رجوی برای منفعل کردن اعضای کادر مرکزی بکار می گیرد، یکجا من خواندم وقتی بدیع زادگان اعدام می شود، رجوی از فرط شرمندگی و خجالت بابت برخوردهای غیر اصولی و متکبرانه ای که با او داشته به شدت شرمنده می شود و حتی به گریه می افتد و برای تسکین خودش می رود نماز شب می خواند تا آرامش پیدا کند. اینها فاکت های خیلی خوبی است که می شود روی آنها صحبت کرد. در ادامه می شود روی این موضوع بحث کرد که رجوی در چه نقطه ای از این احساس درونی شرمندگی قطع می شود. این خیلی مهم است و اگر بتوانیم تاریخ و یا مقطع و اتفاقی برای آن جستجو کنیم خیلی به دنبال کردن بحث کمک خواهد کرد. چون به هر حال رجوی که خلق الساعه به این صورت در نیامده است. یک پروسه را باید طی کرده باشد. نقش عوامل و شرایط در این وضعیت خیلی مهم هستند.  درست است که این تمایلات از همان دوران نوجوانی و شاید کودکی در رجوی وجود داشته، اما اینها تا بخواهد یک هیولایی مثل رجوی را بسازند، نیازمند زمان است.

من این جنبه های شخصیتی و خصلتی رجوی را در نوشته های مختلفی که شاهدان عینی در زندان و یا در خانه های تیمی از رجوی دیده و نقل می کنند، خوانده ام. طی این چند سال من بخش اعظمی از این مطالب را خوانده ام چون به شدت علاقمند بودم بدانم رجوی برای رسیدن به اینجا از چه مراحلی گذشته است. نزدیکان او که امروز حتی یکی از آنها هم کنارش نیستند از گذشته او چه می گویند. رجوی درست در نقطه مقابل آن چهره ای که برای خودش ترسیم و معرفی می کند، یک چهره واقعی و پنهانی دارد که شاید بتوان در این نوشته ها بخشی از آن چهره را کشف کرد. به طور مثال خاطرات آقای میثمی پر است از خاطراتی که مرکز ثقل آنها رجوی است. البته ایشان خیلی محتاطانه با رجوی برخورد کرده است. در خیلی جاها مثلا نکات مثبتی از او نقل می کند، اما در مقام یک راوی نمی توان بیشتر از این توقع داشت، ضمن اینکه همین خاطره های صرف، بیشترین کمک را برای شناخت ماهیت رجوی می کند.

اصرار من روی شناخت این جنبه ها برای نزدیک شدن به امروز رجوی است. هر چیزی ما درباره رجوی بشنویم، می توانیم با همین پس زمینه ها برویم سراغ اینکه تا چه اندازه این اتفاقات می تواند، واقع شده و تا چه اندازه اغراق آمیز باشد. در بعضی جاها حتی می شود با همان فاکت ها موضوعات را از مجرای شنیده ها با دیده ها برابر با اصل کرد. چون به هر حال آدم هایی که در مراحل مختلف با رجوی در ارتباط بوده، کم نیستند. از قشرها و لایه های مختلف اجتماعی و سیاسی و به ضرورت های مختلف از نزدیک با رجوی بوده و با او زندگی جمعی داشته اند، در زندان، در مسیر مبارزات خارج کشور، در همان فاز سیاسی در ایران، در ملاقات های مختلف و … بالاخره هر کدام از اینها گوشه هایی از خصلت های خوب و بد رجوی را تجربه و مشاهده کرده اند. درباره اینها امروز صحبت می کنند و به استناد همینها هم درباره رجوی قضاوت می کنند. شما امروز هر کتابی که درباره مجاهدین خلق باز کنید می بینید رجوی جزء لاینفک کتاب است. چون تاریخچه سازمان حالا با هر دیدی که نسبت به موضوع داشته باشیم با نام رجوی گره خورده است و برای همین هم ما روی رجوی تمرکز می کنیم و می خواهیم از بیرون به او نگاه کنیم تا ببینیم این پدیده محصول چه چیزی است. خودش، شرایط و یا احیانا دست های پشت پرده که می خواستند از این قابلیت و پتانسیل در جهت منافع خودشان استفاده کنند. من دقیقا نقش رجوی را در این سناریو از همین زاویه و منتهای آن پروسه قدرت طلبی رجوی ارزیابی می کنم. با این توضیح که این مقصد با ابزار و وسیله ای محقق می شود که دقیقا در راستای بخش دیگری از همان تمایلات شخصی و خصلتی است.

در قضیه انقلاب ایدئولوژیک و اضافه شدن مریم به ماجراهای دنباله دار رجوی، یک تمایل و خصلت پنهان و شخصی تر هم به رجوی گره خورده و آن نقش تمایلات نفسانی و جنسی رجوی است که با حضور مریم عضدانلو ماده می شود و عینیت پیدا می کند. اینجا هم مثل همیشه و همه جا که رجوی دنبال همه اش می گردد، اینجا هم آن گرایشات و تمایلات فرویدی و هم آن روحیه فرعونی رجوی با هم گره می خورند. بنابراین باز هم برای پی بردن به این نقشی که خانم سلطانی از اهمیت و نقش مریم در انقلاب ایدئولوژیک و به خصوص انقلابی که با نام مریم اعلام می شود، باز باید برویم سراغ رجوی. با این توضیح که نقش مریم و جایگاه او را در این ماجرا محفوظ بداریم تا در وقت خودش آن را در زندگی مسعود باز کنیم. به این معنی که بپردازیم به این مهم که مریم خودش وارد این معادلات می شود یا او را وارد می کنند، حضور او تا اندازه ای با مکانیزم ها و انگیزه های شهوانی و نفسانی همراه بوده است. این نقش تا چه اندازه ای به مریم و دسیسه بازی های او موضوعیت می دهد. تا چه اندازه او را در موقعیت یک قربانی تعریف می کند. تا چه اندازه او هم حس قدرت طلبی و تفوق خواهی اش در این معادلات اشباع و اقناع می شود و تا کجا در چنین صفات ناپسندی شریکند. اصلا چه اندازه در اندازه ای است که بتواند خودش را بالا بکشد. اینها موضوعاتی است که هر کدام شان می توانند به روشن شدن موضوع کمک کنند. اما هیچکدام شان به درد اثبات صحبت هایی که خانم سلطانی از قول مسعود و مهدی درباره مریم می گویند، نمی خورد. اینها را می گذاریم در ادامه بحث ها تا هر وقت اقتضا کرد درباره آنها صحبت کنیم.


 

گفتار سیزدهم: ازدواج رجوی با اشرف ربیعی

بنیاد خانواده سحرخانم سلطانی،یک بخش از مناسبات رجوی به روابط فردی او با همسرانش مربوط می شود. مثلا ازدواج با اشرف ربیعی، بعد فیروزه بنی صدر و بعد هم مریم قجر عضدانلو که هم اکنون بنام رجوی خوانده می شود. تا آنجایی که به رابطه با مریم مربوط می شود، حداقل بخش های بیرونی آن را مشاهده کرده اید. جنس این رابطه را با توضیحاتی که شما از نزدیک از محل زندگی و مناسبات و امکانات آنها تشریح کردید قابل حدس و گمان است. اما در مورد دو ازدواج اول و دوم یعنی با اشرف و فیروزه تا حدود زیادی شما نزدیک به این ازدواج ها نبوده اید. نوع این رابطه را باید از لابلای صحبت های پراکنده ای که مسعود در نشست ها یا در بزم ها مطرح می کند یا از زبان کسانی که آن زمان نزدیک به رجوی بوده اند، شنید. آیا چیزی درباره نوع این رابطه و همچنین تعلقات عاطفیش، از زبان مسعود شنیده یا حداقل می توانید حدس بزنید. چون درباره این جنبه درونی و شخصی از زندگی مسعود اگر چیز مستندی بدانیم می تواند به میزان خیلی زیادی کمک کند تا به بخش های پنهان و درونی شخصیت او به لحاظ تعامل و نزدیکیش با جنس مخالف نزدیک بشویم. حتی در خوش بینانه ترین و منطقی ترین حالت می توانیم به معقولیت و منطقی بودن یک رابطه سالم زناشویی و خانوادگی در زندگی رجوی پی ببریم. به اینکه این بالانس ها و بالا و پائین رفتن ها چقدر در افراط و تفریط های شخصیتی موثر است. حالا اگر مایل باشید بطور مشخص از رابطه مسعود با اشرف شروع کنید.
خانم سلطانیبیشترین خاطراتی که در این بخش تعریف می کرد مربوط به روابط فکری، عقیدتی، سیاسی و تشکیلاتی با اشرف بود. از ویژگی های شخصیتی اشرف خیلی تعریف می کرد.
بنیاد خانواده سحر:ببخشید منظور من بیشتر روی روابط عاطفی و شخصی با اشرف است.
خانم سلطانیتا آنجا که اطلاع دارم در این مورد صحبتی نمی کرد. چون به هر حال تا زمانی شأن این بحث ها در مناسبات حفظ می شد. ولی از نظر ارج گذاری به شخصیت اشرف خیلی تعریف می کرد. یا بعد از اشرف از مریم بیشتر تعریف می کرد. یک تعریفی داشت که اشرف را با مریم پیوند می زد، می گفت اشرف مادر ایدئولوژیکی مریم است. یا میگفت مریم از اشرف متولد شده است. بیشتر صحبت ها درباره اشرف در این زمینه ها بود. من اینجا لازم است یک توضیحی در مورد انگیزه سوال شما بدهم، واقعیت امر این است که رابطه رجوی با اشرف حول موضوعات عاطفی و روابط شخصی آنگونه که در ماهیت مناسبات زناشویی نهفته است، شکل نگرفته بود. در مناسبات روزمره شما ممکن است با دوست و رفیقی در خلوت و تنهایی گپ می زنید. ممکن است صحبت های شما روی مسائل خیلی ریز و خصوصی گل کند. روی دلبستگی ها و عشق و علاقه ای که بطور متقابل بین شما وجود داشته است، حالا یا به وصال و نتیجه و منظور نظر شما رسیده است یا نه در آن شکست خورده اید. وقتی این خاطرات را بیان می کنید وجه عاطفی و شخصی این روابط برای شما خیلی پررنگ و اهمیت دارد. حتی ممکن است از خلوت و تنهایی و به اصطلاح از عاشقانه هایی که با فرد مورد علاقه دارید، حرف بزنید. البته بر می گردد به اینکه چقدر به این همدم و دوست خود احساس نزدیکی کنید، چقدر او را امین بدانید و مهمتر از همه اینکه چقدر با او در این مسائل وجه اشتراک و به اصطلاح نَدار باشید. در واقع این حرف زدن بخشی از نیاز درونی شما را برطرف می کند. اما وقتی شکل و محتوای رابطه ای که با یک جنس مخالف داشته بر اساس کشش های غیر متعارف و متفاوت بوده، و حتی فضا و شرایطی که در آن هستید زمینه طرح این موضوعات را به حداقل و حتی به شکلی به یک ممنوعه و بالاتر برویم به یک تابو نزدیک می کند، قاعدتا جنس صحبت های شما با زمینه ها و انگیزه های ارتباط شما همسو خواهد بود. این وضعیت در اشل آدم های حتی معمولی رعایت می شود.
حالا تصور کنید کسی مثل رجوی که حداقل در ظاهر امر متفاوت است، این موضوع چطور ماده و عینی می شود. این آدم ولو اگر چنین دغدغه ای هم داشته باشد بخاطر بستر و فضایی که در آن است و بخاطر نوع نگاهی که به کلیت مسئله دارد سراغ طرح این موضوعات نمی رود. ضمن اینکه معتقدم اصلا رابطه مسعود با اشرف از اساس فاقد انگیزه های معمول بوده است. یعنی یک رابطه صرفا تشکیلاتی، سیاسی و آنطور که مسعود و مهدی ابریشم چی می گفتند ماهیتا تشکیلاتی بوده است. چون طرف او هم آدمی نبوده که بطور معمول معیارها و ملاک ها و مناسبات جامعه عادی را با خود حمل کند. اشرف ربیعی کسی است که  همسرش اعدام شده، ازدواج اول اش هم با دغدغه های سیاسی و تشکیلاتی و در خانه های تیمی و به اقتضای آن شرایط صورت گرفته است، حتی می شود ادعا کرد یک ازدواج کاملا فرمایشی بوده است. همین آدم در مقطعی دیگر تن به یک ازدواج مشابه با مسعود می دهد. تنها فاکتورهایی که در این ازدواج نقش ندارند، عنصر عشق به مفهوم مجازی آن است. انگیزه های عاطفی و دلبستگی های روحی و روانی است. گذشته از همه اینها وقتی این دو با هم ازدواج می کنند در وضعیت عادی نیستند. البته من در آن زمان در تشکیلات نبودم و اصلا ذهنم به مسائلی که الان مطرح می کنم، قد نمی دهد. آنچه آلان بیان می کنم از موضع زنی است که دارای دو بچه است. زندگی زناشویی و تشکیلاتی و سیاسی را با هم تجربه کرده است. می فهمد معنی عشق به همسر و رابطه عاطفی و زناشویی چیست. چه مشخصه ها و نشانه هایی دارد. این علایق و دلبستگی های عاطفی چطور در این نوع ازدواج ها ماده می شود. اینها را از زاویه اکنون تجزیه و تحلیل می کنم. برای همین ادعا می کنم که در ازدواج مسعود با اشرف تنها فاکتوری که نقش نداشته همین رابطه عاطفی و عشق مجازی بوده است. ابریشم چی در جایی درباره ازدواج مسعود با اشرف و در مورد جایگاه و ارزش اشرف در کنار مسعود صحبت می کند. حرفش این است که اشرف تنها زنی بوده که به لحاظ تشکیلاتی و سیاسی صلاحیت قرار گرفتن در کنار مسعود را داشته است. به تنها چیزی که اشاره نمی کند همین عشق و علاقه متقابل است. این حرف ها بیان کننده یک حقیقت است و اینکه ازدواج مسعود با اشرف هیچ ربطی به ازدواج های معمول و زناشویی های عادی نداشته است. به قول مریم مدار آن خیلی بالا بوده است. حالا وقتی هم به آن گذشته برگردید و شرایط ملتهب سیاسی و اجتماعی آن را در نظر بگیرید، همه چیز را در این ازدواج دخیل خواهید دید جز عشق و اینکه مثلا مسعود و اشرف با انگیزه غیر تشکیلاتی به هم نزدیک شده باشند.
خوب در چنین ازدواجی اگر هم قرار باشد روزی مسعود درباره آن حرف بزند، دقیقا روی آن جنبه های ارزشی، تشکیلاتی، سیاسی و ایدئولوژیکی متمرکز است. صحبت هایش روی توانایی ها و قابلیت های اشرف است. روی اینکه حتی ثابت کند اشرف زن نبوده بلکه یک عنصر به تمام تشکیلاتی و به گفته مهدی ابریشم چی به معنی خاص یک عنصر مجاهد خلق بوده است. تعریف عنصر مجاهد خلق اصلا در تعارض با این است که بگوییم ارزش های اشرف قائم به زن بودن او بوده است. قائم به این است که این عنصر مجاهد که اتفاقا یک زن هم هست چقدر در تشکیلات و مسئولیت های سازمانی وزن و اعتبار دارد. چقدر مسلح به ایدئولوژی است. چقدر مجهز به انگیزه و آرمان اجتماعی و تاریخی است. همه حرف ها حول همین ارزش های پایه ای دور می زند. برای همین است که وقتی مسعود درباره این ازدواج حرف می زند همه تمرکزش روی برجسته کردن این جنبه ها در اشرف است. روی اینکه بگوید اشرف یک مدل و نمونه زن مجاهد خلق بوده است. نه اینکه مثلا تعریف کند اشرف چقدر رمانتیک و عاطفی و دوست داشتنی بوده است. مثلا به رز علاقه داشته یا به میخک و یا به فلان گل. این رابطه اصلا در آن فضاها معنی پیدا نمی کند. اما بر عکسش تا دل تان بخواهد مسعود از ارزش های فکری و تشکیلاتی و فکری و مقاومت اشرف زیر شکنجه و در زندان تعریف می کند. تا دلتان بخواهد از انضباط تشکیلاتی و نظم ذاتی او حرف می زند. پس می شود به نوعی گفت سوال شما آن پاسخ لازم را نمی گیرد، اما به اعتقاد من می تواند بصورت یک مبنا و پایه برای بازشناخت ابعاد ناشناخته و گرایشات سرکوب شده رجوی برای زمان های دیگر ملاک خیلی خوبی باشد. برای اینکه به استناد همین محرومیت هایی که رجوی بر خودش تحمیل کرده تا به غرایز و حوایج دیگر از جمله قدرت طلبی جواب بدهد، به مرور آن خلاء ها و کمبودهای سرکوب شده خودشان را به رخ می کشند. برای همین می گویم اصلا این رابطه بجز آن جنبه های بارز و بیرونی و تشکیلاتی چیز خاصی برای بیان ندارند. این نوع روابط را می شود در فواصل و مقاطع دیگری از زندگی رجوی جستجو کرد.
بنیاد خانواده سحرخانم سلطانی بحث های عمیقی را مطرح می کند. البته شکل تئوریک و خیلی تئوریزه ندارد، اما فاکت ها و مصداق های خیلی خوبی از رجوی مطرح می کنند، اگر خانم یوسفی مایل باشند، این بحث را از زاویه دیگری مورد بررسی قرار بدهند. از این زاویه که این بحث ها واقعا تا چه اندازه می توانند شکل و شمائل تئوریک و علمی بخود بگیرند.
خانم یوسفیببینید موضوع ازدواج در تشکیلات سیاسی و بخصوص در تشکیلات مجاهدین خلق و مشخص تر در مورد رجوی مثل همه پدیده ها متفاوت بوده است. من در کلیت به ازدواج اینگونه نگاه می کنم که ازدواج  بنا بر افکار و احساسات و تمایلات برخاسته از آن، بین دو نفر پیوند می زند.
اهمیت این موضوع نه از باب فقط کامجویی صرف و لذت جنسی که بطور مکمل تلاش برای دست یافتن به یک نوع یگانگی است. چرا حتی در آموزه های دینی ما روی این گونه مسائل تاکید مستقیم و صریح داریم. چرا خداوند در این مورد صریح و بی پرده حرف می زند و محبت بین یک زن و یک مرد را معجزه می شمارد. می خواهم روی اهمیت موضوع و بطور همسو از جهات علمی و قرآنی تاکید کنم. این بحث ها تابو و ممنوعه نیستند که برعکس، خیلی مادی و در دسترس قرار گرفته اند. می خواهم بگویم در زندگی و روابط زناشویی چیزی که اصل محور روابط است آمیختگی همسوی جسمی و جنسی و روحی و روانی است. هر چه زوج ها با هر انگیزه و دینامیزم تحمیلی بر خود، از این شاخص ها دور بشوند و به قول خودشان برای آن آلترناتیو پیدا کنند، بالاخره در یک جایی اینها بیرون می ریزند. با این مقدمه می خواهم به موضوع ازدواج اول مسعود با اشرف نزدیک بشوم. در ازدواج اول مسعود بر اساس شواهد بسیار این فاکتورها اصلا نقش ندارند. حتی من اعتقاد دارم آن رابطه اولیه بین مسعود و اشرف با نوعی شرم حضور هم توام بوده است. به همه چیز شبیه بوده جز یک رابطه زناشویی با آن مختصات روانی و روحی و نیازها و کشش های طبیعی می خواهم بر پایه همین شواهد و مستندات به طرح این سوال برسم که این آقای رجوی بر اساس چه مکانیزم ها و تغییر وضعیتی به اینجا می رسد که به قول خانم سلطانی با زن های اعضای شورای رهبری بزم تشکیل می دهد. با چه زمینه ها و مکانیزم هایی به اینجا می رسد که با این زن ها صیغه محرمیت جاری کندT به آنها نزدیک شود و درباره خصوصی ترین مسائل شان با آنها حرف بزند. حاضر بشود زن های عضو شورای رهبری در حضور ایشان به قول خانم سلطانی رقص سماء بکنند. می خواهیم ببینیم رجوی با چه انگیزه ها و مکانیزم هایی در یک مقطع به اجبار زوج ها را از هم جدا می کند و در یک مقطعی آنها را وادار به ازدواج می کند. آیا در این مراحل رجوی واقعا تا چه اندازه دانش و سواد و شعور این را دارد که بتواند بفهمد و تشخیص بدهد که ازدواج بر اساس آنچه او برداشت می کند، جور کردن دو جنس مخالف در خلوت نیست. پیچیدگی ها و ظرافت هایی دارد که فکر و قد کوتاه او نمی تواند این رمز و رازها را بفهمد. چون اصلا وقت یافتن و فهمیدن آنها را نداشته است. 
برای او زندگی و فلسفه زندگی خلاصه بوده در یک نوع مناسبات خیلی خاص که در آن خون و خون ریزی و مسائل امنیتی و خانه های تیمی و فرار و قرار و زدن و دررفتن و زندان و اعدام و سیانور و از این گونه مسائل صدر و ذیلش بوده و بس. اگر واقعا شما دنبال این می گردید که ببینید رجوی در مناسبات زناشویی و خانوادگیش حداقل با اشرف چگونه بوده و از این طریق مثلا انحرافات او را ریشه یابی کنید، بیخود به خودتان زحمت ندهید. از این مرحله زندگی او چیزی در نمی آید. اگرهم دربیاید با همین موضوعاتی که رفت ودرباره اش حرف زدیم، امکان پذیر خواهد بود. اینکه روی محرومیت های این آدم بحث کنیم. روی اینکه تا مرحله و مقطع ازدواج با اشرف رجوی اصلا آدم این حرف ها نیست. در حال و هوای انقلاب و به قول خودش دنبال سارق رهبری انقلاب است. منتهی آنقدر در این مسائل غرق است که وقتی بخودش می آید و نگاه می کند که همه چیز از دست رفته است. بقول معروف نه از تاک نشانی مانده نه از تاک نشان. این شکست های تدریجی و راه های رفته بی نتیجه در نهایت رجوی را متقاعد می کند که همه چیز را به پای قدرت طلبی ریخته است. اینجا آن سرخوردگی های مورد نظر سرباز می کنند. می خواهم به نوعی و به اجمال و اختصار تاکید کنم رجوی در ازدواج با مریم و بعد هم آن شکل روابطی که خانم سلطانی بیان می کنند، در حال جبران مافات است. اگر از یک زوایه واقع بینانه هم نگاه کنیم بخشی از آن طبیعی است. یعنی اینکه برود دنبال پیدا کردن و یافتن کسی که او را به همان جهاتی که اشاره کردم، او را خوب بفهمد و درک کند و او هم بطور متقابل او را بفهمد. این آدم در مقطعی می تواند مریم  رجوی باشد. اما اینجا چند اشکال عمده وجود دارد، یکی اینکه این مریم زن نزدیک ترین دوست سازمانی و ایدئولوژیکی او است و دیگر اینکه او زمین و زمان را به هم می دوزد تا آن انگیزه های طبیعی و معمول و کاملا علمی را رها کند و برود سراغ ایدئولوژی و اسلام و انقلاب آن هم برای جبران سرخوردگی ها و محرومیت های گذشته اش.
البته من در این میان نقش بسزا و حیاتی برای مریم عضدانلو قائل هستم و معتقدم اوست که بر سر راه مسعود قرار می گیرد. او وسوسه اصلی است. اما این را هم نباید فراموش کرد که مریم هم به اندازه خودش قربانی و اسیر چنین مناسباتی است. هر چند خودش می گوید مهدی را دوست داشته و با او از نظر عاطفی مشکلی نداشته، اما این همه حقیقت نیست. بگذارید در اینجا به یک نکته خیلی اساسی در زندگی شخصی رجوی اشاره کنم و از جانب من این نکته را کلید حل حداقل انحرافات اخلاقی رجوی تلقی کنید. اینکه رجوی هیچ وقت تا قبل از آشنایی با مریم طعم عشق را به مفهوم واقعی نچشیده است. اصلا نفهمیده و ندانسته که چنین قابلیت و گرایشی بصورت فطری و ذاتی در وجود او هم هست. آنچه هم از زن در ذهن داشته است یک ابزار و وسیله بیشتر نبوده است. با اشرف بخاطر ضرورت های تشکیلاتی و اینکه بالاخره باید ازدواج کند شریک می شود. یعنی یک ازدواج کاملا تشکیلاتی، همانطور که خانم سلطانی بیان کردند. با فیروزه هم به خاطرانگیزه های کاملا سیاسی ازدواج می کند. به خیال خودش می خواسته به بنی صدر نزدیک تر بشود و او را در محاق و رودربایستی با خودش قرار بدهد. یعنی تا این مقطع با زن کاملا ابزاری برخورد کرده است. اما خلاء آن رابطه مورد اشاره در او بصورت بالقوه وجود دارد. به موازاتی که در استراتژی کسب قدرت سیاسی شکست می خورد متوجه می شود آن تمایلات و قابلیت بالقوه در وجود او زبانه می کشد. به نظر من وقتی رجوی فرمان به ازدواج های تشکیلاتی و اجباری درون تشکیلاتی می دهد به نوعی دارد از عشق و علاقه ای که در وجود خودش نابود کرده در دیگران انتقام می گیرد.
وقتی زوج های عاشق را از هم جدا می کند به نوعی دارد آن عقده ها و سرخوردگی های عاطفی درون خودش را به شکل کور بیرون می ریزد. چرا رجوی نسبت به زوج هایی که خیلی عاشق و علاقمند هم هستند اینقدر تنفر و کینه دارد. به نظر من برای این است که تازه فهمیده علاقه و عشق یعنی چه و تا چه اندازه از مرحله پرت بوده است. با این کارش می خواهد انتقام بگیرد. وقتی مرا به علاقه و عشق به حسن متهم می کند خودش می داند این گناه نیست. اما نمی تواند به این راحتی اذعان کند که چقدر مفلوک بوده و هست که نتوانسته این جنبه از زندگی را تجربه و باور کند. برای همین به من اتهام غیر اخلاقی می زند. مرا به یک موجود کاملا جنسی متهم می کند. می داند این رابطه فراتر از اینها است. می داند حسن پدر فرزندان من است. می داند این ازدواج پایه ها و شالوده هایش یک عشق دوطرفه بوده است. می داند متلاشی کردن آن کار ساده ای نیست. اما از طرفی هم می خواهد انتقام نداشته های خودش را بگیرد. او در عین حالیکه تجربه عاشق بودن و عاشق شدن را نداشته اما می داند لذت و خوشبختی آن چقدر اهمیت دارد. برای همین می رود روی متلاشی کردن این روابط، روی انتقام گرفتن. اما مشکل رجوی برای جبران مافات و گذشته سرد و عبوس و خالی از عشقش این است که بستر و دستاویز درست می کند. دوباره می رود روی همان زمینه های منسوخ شده و بدتر از همه اینکه ماوا و آشیانه اش را از رفیق دیرینه اش می دزدد. به جای اینکه به نداشته هایش اعتراف کند و آنها را در شکل مشروع و اخلاقی اش جبران کند، می رود سراغ اعتراف گرفتن از دیگران. در این باره در ادامه صحبت خواهم کرد. 

لینک کوتاه : https://feraghnews.ir/?p=1202

نوشته های مشابه

23ژوئن
کنار خانواده‌های چشم انتظار تا نجات آخرین نفر هستیم + فیلم
صمد اسکندری، نماینده شاکیان فرقه ترویستی رجوی

کنار خانواده‌های چشم انتظار تا نجات آخرین نفر هستیم + فیلم

23ژوئن
رجوی و خیابانی ادعای ارث و میراث می‌کردند
پرونده نقاب ৷ روایتی از عزت شاهی، زندانی سیاسی پیش از انقلاب

رجوی و خیابانی ادعای ارث و میراث می‌کردند