تاریخ : دوشنبه, ۱۵ آذر , ۱۴۰۰ Monday, 6 December , 2021

گفت و گوی تفصیلی با فرهاد ربیعی فرزند چشم انتظار و پرتلاش یکی از اسیران فرقه رجوی: بابای عزیزم اگر خاطرات مرا می خوانی بدان که هنوز چشم به در دوختم

  • کد خبر : 10506
  • 14 دسامبر 2017 - 12:19

فرزندان اسیران فرقه رجوی، قربانیان اصلی پست فطرتی این فرقه هستند که سالیان سال از نعمت محبت پدر یا مادر خود محروم شدند.

به گزارش پایگاه خبری – تحلیلی فراق، فرهاد ربیعی تنها فرزند یکی از اسیران فرقه رجوی به نام برات ربیعی و عضو انجمن نجات استان اردبیل است که سال های زیادی همراه با مرحمت ابوالفتحی، مادربزرگ مهربان خود در تلاش برای رهایی پدر هستند.

آرش رضایی در سایت نیم نگاه گفت و گویی کامل در چند قسمت با وی انجام داده است که در اینجا، گفت و گوی کامل وی با این فرزند چشم انتظار و پرتلاش باز نشر می شود.

 

آرش رضایی :

دوست دارم در باره پدرتان آقای برات ربیعی که بیش از دو دهه است در اسارت تشکیلات رجوی بسر می برد برای مخاطبین سایت توضیح بدهید. ماجرای اسارتشان و اینکه شما در هنگام اسارت پدرتان چند سال داشتید؟

فرهاد ربیعی :

پدر من در سال ۶۶ که من بیشتر از دو سال نداشتم تو منطقه حاج عمران در یک عملیات غافلگیرانه گرفتار فرقه مجاهدین خلق شد.

آرش رضایی :

پدرتان نظامی بودند؟

فرهاد ربیعی :

بله سرباز بودند که گرفتار شدند.

آرش رضایی :

پس از اسارت پدرتان از سوی نیروهای فرقه رجوی امکان ملاقات و یا تماس داشتید؟

فرهاد ربیعی :

بعد از اسارت پدرم کلا ارتباط قطع شد. اخبار ضد و نقیضی دریافت می کردیم از زنده یا شهید شدنشان در جنگ. ما تا سال ۱۳۸۰ اصلا نمی دانستیم که پدرم زنده هستند. تا آن موقع از نظر خانواده ما مفقود الاثر بودند.

کسی هم تا قبل از سال ۸۰ از سازمان جدا شده نبود که به ما اطلاع بدهد پدرم زنده است. تا این که در سال ۸۰ ، تقریبا ساعت ۱۲ ظهر بود که با ما تماس گرفتند از کشور آلمان تماس گرفتند و گفتند شماره شما را می خواهند. آیا بدهیم یا نه. خب ما هم در آلمان کسی را نداشتیم جز دوست پدر بزرگم یعنی پدر بابام که از دوستان قدیم او در آلمان بودند.

توضیح کامل می دهم اشکال که ندارد؟

آرش رضایی :

بفرمائید ، خوشحال می شوم.

فرهاد ربیعی :

بله عرض می کردم

بالاخره گفتیم که اشکالی ندارد تماس بگیرند. تا که تماس حاصل شد.

گوشی را مادربزرگم برداشت ما هم هر کدام تو کار خودمان بودیم اصلا این تماس برای ما مهم نبود. یک لحظه دیدیم مادر بزرگ یک فریادی کشید و افتاد زمین.

ما هم که شوکه شدیم و گفتیم چه اتفاقی افتاد به طرف مادر بزرگ دویدیم که مادر بزرگ با صدای لرزان گفتند براته ، پسرم براته ، داشت گریه میکرد. من که آن موقع شانزده سالم بود و چهارده سال می شد پدرم را ندیده بودم با شنیدن حرفهای مادر بزرگ و نام پدرم ، کل بدنم کرخت شده بود.

مادر بزرگ داد می زد و می گفت کجایی پسرم. این همه سال کجا موندی؟ که آن صدا فقط می گفت مادر یادت است من آبگوشت دوست داشتم. مادربزرگ هم می گفت آره بیا بازم برات می پزم. تا اینکه گوشی را دست من دادند. ولی من هنوز به خودم نیامده بودم. فقط تنها سوالی که پدرم از من پرسید این بود که کلاس چندم هستی؟ اگر من حرف بزنم کلی خاطره است و شما از سوالاتتان می مانید.

آرش رضایی :

خواهش می کنم بفرمائید بعد چی شد؟ چه حرفهایی بین شما و پدرتان در آن مکالمه رد و بدل شد؟ چه احساسی داشتید از اینکه بعد از ۱۴ سال صدای پدر را شنیدید؟

فرهاد ربیعی :

زیاد حرف نزدیم. این مکالمه مثل یک خیال بود. تنها سوال پدرم در مورد درس و کلاس من بود و چند سالم است و من مبهوت صدای پدر بودم که من هم پدر و پشتوانه دارم. نمی خواستم که حرف زدن پدرم تمام شود. می خواستم که فقط حرف بزند و من فقط گوش بدهم. اگر آن موقع ضبط و صوتی بود که صدای پدرم را ضبط کنم شاید تا به امروز بارها و بارها به حرفهایش گوش داده بودم. البته هنوز آن خاطره ی شیرین فراموشم نشده است. انگار روز اول زندگیم آن روز بود. تا اینکه تماس قطع شد ولی ما هنوز چسبیده بودیم به گوشی تلفن. شاید هفته ها همین طور منتظر تماس بودیم تا این که دوباره تماس برقرار شد. ولی دیگر صدای پدر نبود صدای یک خانمی بود که می گفت اگر برات (پدرم) را می خواهید ببینید باید بیایید ترکیه و با پول!!؟

البته آن زمان از طریق مقامات مسئول ما پیگیر این تماس شدیم که به مادربزرگم گفتند فرزندت زنده است و اسیر فرقه رجوی شده است. و تنها با شما تماس نگرفتند شما هم برای این که خیالتان راحت بشود که ما به شما دروغ نمی گوییم و اینها (فرقه رجوی) شیادانی هستند که قصد دارند از شما اخاذی کنند. برای اینکه این موضوع ثابت شود به ترکیه بروید ولی خبری از برات و فرزند شما نخواهد بود و فقط چشم طمع به پول شما دارند.

خوب آن موقع من بچه بودم و با اعضای خانواده ام به ترکیه نرفتم. ولی عموی بزرگ و مادربزرگم رفتند و حرفهای مقامات مسئول ایرانی درست بود. مسئولین فرقه مجاهدین فقط برای گرفتن پول و اخاذی بود که از خانواده ام خواسته بودند به ترکیه بروند و این که یارگیری کنند و خبری از پدر نبود. شانس با عمو و مادر بزرگم یار بود که با دقت در رفتار و حرکات اعضای مجاهدین متوجه نیت شوم آنها شدند و زود از هتل بیرون رفتند و به ایران بازگشتند. البته بدون این که پدر را دیده باشند. چون ردی و اثری از پدرم نبود.

آرش رضایی :

پدر شما در سال ۶۶ اسیر نیروهای فرقه رجوی شد ولی اولین تماس او با اعضای خانواده اش پس از ۱۴ سال بود به نظر شما چرا سران مجاهدین علیرغم اینکه به قوانین بین الملل در رابطه با حقوق اسرا و نیز مفاد منشور جهانی حقوق بشر آشنایی داشتند تا ۱۴ سال اجازه تماس به پدرتان ندادند و اینکه خانواده شما حق داشتند که از آخرین وضعیت پدرتان با خبر باشند. ضمنا آنها خوب می دانستند که پدر شما در ایران همسر و یک فرزند پسر دو ساله هم دارد که چشم انتظار و سخت مضطرب و در حالتی از بلاتکلیفی بسر می برند؟

فرهاد ربیعی :

بنظر شما سران یک گروه که به ملت خودشان رحم نکردند و انواع عملیات تروریستی را در خاک کشور ما انجام دادند و حتی به کشور خودشان پشت کردند و دست در دست دشمن این مرز و بوم گذاشتند و با مدافعان و سربازان کشور ما جنگیدند برای آنها خانواده و قوانین بین المللی مهم است؟

 

تنها چیزی که برای سران این گروهک مهم است منافع خودشان است و پدر من و امثال پدر من برای سران فرقه رجوی فقط یک وسیله هستند برای رسیدن به مقاصد پلیدشان.

بگذارید خاطره ای برایتان تعریف کنم وقتی رژیم صدام سرنگون شد و من سال ۸۲ به داخل اردوگاه اشرف رفتم مسئولین مجاهدین نگذاشتند با پدرم حرف بزنم و با انواع شیوه ها جلوی حرف زدن مرا می گرفتند.

آرش رضایی :
در باره ملاقات با پدرتان در اشرف گفتید سال ۸۲ به اشرف رفتید وقتی اولین بار پدرتان را دیدید چه احساسی داشتید؟

فرهاد ربیعی :
یک روز در خانه نشسته بودیم که از گروه نجات که یک گروه مردمی و متشکل از افراد جداشده از سازمان مجاهدین بود تماس گرفتند و گفتند قرار است یک گروه از خانواده ها از سرتاسر ایران برای دیدار با افراد در بند رجوی به عراق و اشرف بروند آیا حاضرید شما هم کاروان انجمن نجات را همراهی کنید.
خب چه خبری بهتر از این. با تمام قوا اعلام کردیم اگر پای پیاده هم ببرید حاضر هستیم با شما بیاییم. خب آن موقع رفتن به عراق واقعا سخت بود ، جنگ عراق و امریکا بود و درگیریها در اوج خودش. ، بمباران بود و بمب گذاریهای پشت سر هم در شهرهای مختلف عراق. خطر و هر چیزی بود ولی مگر شوق دیدار پدر به آدم اجازه میداد به اینجور چیزها فکر کنیم. با هزار مکافات و سختی که گفتنش فکر کنم یک کتاب می شود به بغداد رسیدیم. قرار شد صبح با ون به قرارگاه اشرف برویم. چقدر خوشحال بودم آخر قرار بود پدرم را ٬ تمام نفس زندگیم را از نزدیک ببینم. با قرض و بدهی آن موقع یک دوربین خریدم که فرصت فیلم گرفتن را از دست ندهم.
چقدر در اردبیل و تهران از تمام فامیل فیلم گرفته بودم که به پدرم نشان بدهم. یادش بخیر چه ذوق وصف ناپذیری بود آن روزها. فکر می کردم قرار است چند روز با پدرم بمانم ، درد و دل کنم ، تا اینکه به کمپ اشرف رسیدیم. از همان لحظه ورود به اشرف فضای سردی در محیط آنجا حاکم بود انگار یکی داشت به من می گفت تمام رشته هایت قرار است پنبه شود. از همان لحظات ورود به اشرف مسئولین مجاهدین بازرسیهای سختی را از ما و سایر اعضای خانواده ها کردند. انگار وارد کاخ سفید می شدیم. یکی از نگهبانان مجاهدین و کسی که بازرسی می کرد از من پرسید چی تو ساکت داری؟ گفتم : هیچی ، فقط لباسهایم است. گفت : سلاح سرد و گرم اگر داری تحویل بده. خب من هم جوان بودم و طبع شوخی داشتم. گفتم سلاح که ندارم ولی آرپیجی دارم. خواستم بترکونم آنهایی را که پدرم را ۲۵ سال در اشرف به زور نگه داشتند.این حرف من انگار آب داغی بود روی بدن تک تک مسئولین مجاهدین که آنجا بودند. نمی خواستند اجازه دهند من با پدرم ملاقات کنم به من گفتند : تو تروریستی!! گفتم بابا شوخی بود جنبه داشته باشید ، بی خیال شوید. خلاصه خانواده ها را به انواع گوناگون اذیت می کردند یکی را بخاطر طرز لباس پوشیدنش اذیت می کردند یکی را بخاطر ته ریشی که گذاشته بود و انگ اطلاعاتی زدند و نمی گذاشتند که با عزیزش ملاقات کند. مجاهدین می گفتند باید صورتت را با تیغ بزنی تا اجازه بدهیم داخل اشرف شوی. به هر حال هر کسی را به طریقی اذیت کردند. دوربینم را با هزار مکافات توانستم به داخل اشرف ببرم، آخر قرار بود فیلم بابا را بگیریم و پس از بازگشت به ایران با نشان دادن آن به بستگان ، فامیل ها و دوستانم پز بدهم که دیدید من هم پدر دارم.
تا اینکه داخل قرارگاه اشرف شدیم ، پادگانی که شبیه یک دژ بود. همه جا سیم خاردار کشیده بودند سوله های فراوان که بعدا فهمیدم به دست پدر من و امثال پدر من ساخته شده اند و تمام سرمایه جوانی هایشان برای این سازمان رجوی هدر رفته و به بیگاری کشیده شده اند.
خانواده ها را به یک سوله بردند خانواده های زیادی آنجا بودند و چشم انتظار عزیزانشان ، دست و پای من در این لحظات می لرزید که اگر پدرم را دیدم چه به او بگویم گلویم از شدت خشکی زخم شده بود. تمام وجودم را استرس گرفته بود اولین اسیر داخل شد با چند تا اسکورت و چند نفرمراقب ، بعدها فهمیدم این اسکورتها و مراقبها بخاطر این است که آنها نتوانند با عزیزان و اعضای خانواده هایشان براحتی حرف بزنند ، نتوانند به آنها بگویند که دلم برای شماها تنگ شده است مرا نجات دهید. اولین شخص که داخل سوله شد چه غوغایی سالن را پر کردتا اینکه یک صدایی همه را ساکت کرد صدای سیلی که آن اسیر مجاهدین به صورت برادرش زد که با چه اشتیاقی پس از سالها و با تحمل خطر و سختی سفر برای ملاقات برادرش به اشرف آمده بود. آن فرد داد میزد و به برادرش می گفت چرا آمدی!! مزدور ، بی شرف و حرفهای رکیک دیگر به برادرش در جمع خانواده ها زد!!

من هاج و واج ماندم به خاطر حرکت غیرمترقبه و خشن آن فرد. اعضای خانواده اسیر فقط گریه می کردند و سعی داشتند او را ساکت کنند به او می گفتند : تو فحش بده اما فقط بگذار ما دقایقی با تو باشیم و تو را ببینیم. خدا شاهد بود بعد از این که اسکورت ها و مراقبین مجاهدین این رفتار خشن ، بیرحمانه و بی ادبانه را از فرد می دیدند ولش می کردند سراغ دیگری می رفتند. وقتی مسئولین مجاهدین دور می شدند همان فرد پرخاشگر از فرصت استفاده می کرد به دست و پای اعضای خانواده اش می افتاد و می گفت که مرا ببخشید ، دست خودم نبود ، به من گفتند باید با شما رفتار بدی داشته باشم و به شما توهین کنم. خب این حرفها را خیلی آرام به اعضای خانواده اش می گفت گریه می کرد و نگاهش به این طرف و آن طرف که یک وقت کسی از مسئولین مجاهدین حرفهای او را نشنود. خیلی از این صحنه ها دیدم هر کدام را که می دیدم پدرم جلوی چشمانم می آمد که آیا وقتی پدر به داخل سوله آمد و ما را دید او هم به ما فحش و دشنام می دهد به ما مارک مزدور و اطلاعاتی می زند؟ آیا پدر هم به صورت من سیلی خواهد زد؟ چنین افکاری بیشتر در آن شرایط سخت اضطراب آور بود. به خودم گفتم اگر پدرم به من فحش بدهد دق و دلی تمام این سالها را روی سرش خالی می کنم ، دیگر فراموشش می کنم ، یک صحنه خیلی ناراحتم کرد. آن هم صحنه ای بود از یک خانواده سیستان بلوچستانی ، پدر پیری بود که کمر تا زانو خم بود خدا شاهد است وقتی پسرش آمد این کمر انگار سالها بود صاف بود. پسر تا شروع کرد به فحش دادن به پدر ، پدر بغلش کرد و مثل باران اشک ریخت ، نتوانستم این صحنه را تحمل کنم ، دویدم سمت این دو نفر تا پسر را تا می توانم ، بزنم به او بگویم خجالت بکش ، کمر پدرت را ببین … عموی بزرگم که همراه من و مادرم و مادربزرگهایم (مادر پدرم و مادر مادرم) بود مرا گرفت و کشان کشان بیرون برد و گفت : تو کاری نداشته باش. نمی توانستم آن شرایط را تحمل کنم ، داشتم خفه می شدم. من و عمویم نشستیم تو محوطه بیرون. هر کدام از مسئولین مجاهدین می آمدند سراغ پدر را می گرفتیم به آنها می گفتیم پس پدر مرا کی می آورید؟ آنها می گفتند بزودی می آید تا اینکه مادر بزرگم یک جیغ و فریاد بلند زد و گفت : برات ، مادرت به قربانت و دوید به سمت مرد پیر و فرسوده ، عمویم گفت : فرهاد پدرت است ، بخدا نمی توانستم حرکت کنم انگار با میخ مرا چسبانده بودند به زمین ، زانوهایم داشت می شکست ، مادر بزرگم دست بابام را گرفت و به سمت من آورد و گفت : برات ، پسرت است. ببین چه رشید شده ، نمی دانم کی پریدم تو بغلش ، مثل پدرندیده ها شده بودم پدر را بو می کردم فقط گریه می کردم ، پدرم لام تا کام هیچ حرفی نزد ، دستش را کشید به سرم ، منتظر بودم به ما فحش بدهد ولی نداد منتظر بودم یک سیلی بزند زیر گوشم ولی نزد ،کاش میزد و اسکورتهاش و مراقبینش به این خاطر که از پدر مطمئن می شدند از پیش ما می رفتند ولی آنها تا دیدند رفتار محبت آمیز متقابل ما و پدر را ، دیگر نرفتند و چسبیدند به ما ، نمی خواستم پدرم را ولش کنم ، می خواستم به اندازه ۱۸ سال بی پدری تو بغلش بمانم ، مادر بزرگم گفت : فرهاد بذار مادرت هم پدرت را ببیند این حرف مادربزرگ باعث شد تا مراقبین پدر و مسئولین مجاهدین آشفته حال شوند و دور و بر ما را قرق کنند ما که هنگام ورود به قرارگاه اشرف به مجاهدین گفته بودیم که مادر من خواهر پدرم است تا اجازه بدهند داخل اشرف شویم آنها بشدت مخالف بودند که همسران افراد به اشرف داخل شوند به این خاطر به تلاطم افتادند آخر این مجاهدین همسرها را راه نمی دادند ، بنده خدا مادرم را فرماندهان مجاهدین دوره کردند و حسابی به او توپیدند که که چرا و به چه حقی به اشرف آمدی شوهرت تو را طلاق داده است!! منظورشان طلاق های اجباری بود که سران مجاهدین افراد تشکیلاتی را وادار کرده بودند تا همسران خودشان را به اصطلاح طلاق بدهند و به آن انقلاب مسخره انقلاب ایدئولوژیک می گفتند ، با دیدن چنین صحنه ای دلم برای مادرم خیلی سوخت که شوهرش را بعد از ۱۶ سال که ندیده است و حالا در دو قدمی اوست این مجاهدین بیرحم اجازه نمی دهند شوهرش را ملاقات کند. داشتم از غصه میمردم چه روزهای بدی بود دیگر نمی گذاشتند با پدرم براحتی حرف بزنم تا من و پدرم می خواستیم با هم حرف بزنیم می پریدند وسط حرفهایمان ، من عصبی می شدم تا آنجا که تا کتک کاری با مجاهدین پیش می رفتم به آنها می گفتم : یعنی چی که بعد از ۱۶ سال با این همه سختی سفر ، بیایی پدرت را ببینی ولی نگذارید با پدرم حرف بزنم؟ تا اینکه به زور و با کمک عمویم سر مجاهدین را گرم کردیم پدرم را گوشه ای کشیدم و گفتم : پدر ، بیا برگردیم از کی میترسی؟ نترس من پشتت هستم ، برادرهایت پشتت هستند ، زنت کنارت است ، همه تو اردبیل یک صدا فقط تو را از خدا می خواهند دستش را گذاشت رو سینه اش و به آهستگی در گوشم گفت : نمی توانم حرف بزنم ، دستم را کشیدم رو سینه اش و دیدم یک چیزی زیر پیراهنش است و وصل کرده اند که بعدها فهمیدم میکروفن بود. آخه چند ماه قبل از این سفر ، مادر بزرگ و عمویم به اشرف رفته بودند در آن سفر کلی عکس به پدر نشان دادند و پدر بعد از آن ملاقات اعلام جدایی از مجاهدین کرده بود و همین مسئله باعث شد سران سازمان دست بگذارند رو پدرم و پدرم را حسابی تحت فشار گذاشتند به پدر مشکوک شدند به این خاطر سخت مراقبش بودند.

حتی بعدها از طریق جداشده های مجاهدین متوجه شدم عکسهایی که مادربزرگ دفعه اول ملاقات به اشرف برده بود و به پدرم داده بود سران سازمان از پدر گرفته و همه عکس ها را سوزانده بودند. همین مسئله باعث شد که این دفعه خیلی دیر پدرم را برای ملاقات با ما آوردند. چون از سلول انفرادی در زندان اشرف به ملاقات آوردند. کل دیدار ما با پدرم یک ساعت نشد ولی همان یک ساعت هم مسئولین مجاهدین نگذاشتند با دل خوش پدرم را ببینم. ما را به جایی بردند که فکر می کنم مهدی ابریشم چی از رهبران سازمان بود که برای خانواده ها حرف زد. وسط سخنرانی اش افراد سازمان برایش دست زدند من قاطی کردم صندلی را پرت کردم از داخل آن مکان به بیرون آمدم. به این جهت مسئولین مجاهدین ناراحت شدند و ریختند سرم که تو خودفروخته ای! آقای رضایی روزهای بدی بود.
آرش رضایی :
می فهمم
فرهاد ربیعی :
وقتی با پدرم خداحافظی کردم هیچ وقت فکر نمی کردم تا چهارده سال او را نخواهم دید حال که با شما صحبت می کنم ۱۴ سال است از آن روز ملاقات با پدر گذشته است من حتی یک دقیقه نتوانستم پدر را ببینم چون سران مجاهدین چنین اجازه ای نمی دهند. گرنه پدر را ولش نمی کردم. یادم است آن روز در اشرف وقتی سوار اتوبوس شدیم که به ایران برگردیم پدرم تا پای اتوبوس آمد اما مسئولین مجاهدین حتی اجازه ندادند پدرم برای بدرقه ما داخل اتوبوس بیاید من در آن لحظات از بس گریه کردم و اشک ریختم چشمهایم انگار کور شده بود اتوبوس در حال حرکت به سمت در خروجی اشرف بود ولی روح من انگار داخل اشرف جا مانده بود ، نفهمیدم کی رسیدیم به هتل ، نفهمیدم کی رسیدیم به ایران ، لحظه ای بود که به خودم آمدم و دیدم داخل خانه مان هستم و در اتاقم سرم روی بالش بود و همچنان گریه می کردم ، من چند ماهی مریض شدم به خاطر این ماجرا ، مادر بزرگ قربان صدقم میرفت و می گفت : فرهاد جان ، من بوی برات را از تو می گیرم ، بس کن دیگر ، گریه نکن که من از غصه می میرم.
من و همه اعضای خانواده در یک ماتم غریبی فرو رفته بودیم هیچ کس حوصله هیچ کاری را نداشت. کلمات نمی تواند آن روزها را بازگو کند. تا جایی که توانستم ماجرای تلخ آن روزها را برای شما گفتم ولی تا در آن شرایط قرار نگیرید متوجه نخواهید شد چقدر برای من سخت گذشت. البته سالهای بعد چندین بار هم تا دم درب ورودی قرارگاه اشرف برای ملاقات پدر رفتیم که سران بیرحم مجاهدین ما را راه ندادند اجازه ندادند خانواده ها داخل اشرف بشوند و با عزیزانشان ملاقات کنند. یک بار هم سال ۸۸ سفری به اشرف داشتم همان روزها با کمک چند تا خانواده دیگر درب اشرف را از جایش کندیم و تا وسط اشرف با شعار الله اکبر رفتیم که اگر مایل بودید ماجرای آن را هم بعدا برایتان تعریف می کنم.

 

 

آرش رضایی :
سال ۸۲ که به قرارگاه اشرف رفتید چند سال داشتید؟
فرهاد ربیعی :
دقیقا هجده ساله بودم
آرش رضایی :
گفتید مادرتان همراه شما بودند وقتی پدر و مادرتان با هم مواجه شدند چه اتفاقی افتاد؟
فرهاد ربیعی :
عرض کردم اصلا مسئولین مجاهدین نگذاشتند پدر و مادرم همدیگر را ببینند وقتی متوجه شدند که مادرم هم همراه ما است خیلی عصبانی شدند بعد کلی جر و بحث با عوامل سازمان کردیم مادرم ناچار در گوشه ای نشست ، بخدا صدای شکسته شدن روح و جسم مادرم را شنیدم ، باورتان می شود وقتی دارم اینها را برای شما تعریف می کنم آن صحنه ی خیلی تلخ جلوی چشمهایم می آید مادرم چقدر افسرده و غمگین در گوشه ای نشسته بود بعد از ۱۶ سال که در دو قدمی پدرم بود تا ۱۶ سال پدر را ندیده بود مسئولین مجاهدین اجازه ندادند تا با همسرش ملاقات کند!! وقتی مادر دید که سران مجاهدین نخواهند گذاشت با پدرم ملاقات کند به من گفت : فرهاد تنهایم نگذار (اشک از چشمان آقای ربیعی سرازیر شد) ، مادرم خیلی سختی کشید ، خدا لعنت کند رجوی را که این طور ظلم در حق من و مادرم کرد.
آرش رضایی :
یعنی مسئولین مجاهدین اجازه ندادند پدر و مادرتان همدیگر را ببینند؟ حتی برای لحظاتی؟
فرهاد ربیعی :
مادرم وقتی پدرم را بعد از ۱۶ سال دید دستهایش را باز کرد تا یک لحظه پدرم را در آغوش بگیرد مسئولین مجاهدین پریدند بین پدر و مادرم و اجازه ندادند تا آن دو همدیگر را در آغوش بگیرند و حتی یک کلمه حرف بزنند. بخاطر همین گفتم که کلی با مجاهدین بحثمون شد و درگیر شدیم. مادرم انگار دیگر خاموش شد وقتی دید پدرم نمی تواند کاری انجام دهد و قادر نیست جلوی مجاهدین از ناموسش دفاع کند.
آرش رضایی :
در آن لحظه که مادرتان به طرف پدرتان آمد و خواست همسرش را در آغوش بگیرد پدرتان چه واکنشی نشان داد؟
فرهاد ربیعی :
پدرم هم گناهی نداشت. هجده سال در گوشش خوانده بودند که خانواده ات مرده است و پسری نداری. زنت را باید طلاق غیابی بدهی ، ولی باور کنید ما آن لحظه بی منطق ترین آدمای روی زمین بودیم مادر و خودم را عرض میکنم فقط دنبال محبت از پدر بودیم. پدرم آنقدر به خودش فشار می آورد که جلوی افراد حاضر در آنجا گریه نکند تا آتویی دست سران مجاهدین ندهد. چشمان پدرم شده بود کاسه خون از فرط فشار ، ولی ما فقط دنبال توجه پدر بودیم.
آرش رضایی :
چرا بی منطق ترین آدمها بودید؟ شما که منطق محکمی داشتید منطق محبت؟
فرهاد ربیعی :
درسته ، ببینید من چند ماه بعد از آن قضایا که تمام شد یعنی بعد از بازگشت از اشرف تازه نشستم و فکر کردم که چی شد؟ چه اتفاقی آنجا افتاد؟ چرا پدرم ، مادرم را بغل نکرد؟ چرا فحش نداد؟ چرا اصلا حرف نزد؟ تازه فهمیدم باید حق را به پدرم باید داد داد. البته نه حق ماندن در آن اسارتگاه اشرف. این حق را که پدر هم تمام تلاشش را برای رهایی از جهنم مجاهدین می کند. ولی دیو قصه ما زورش کمی بیشتر است ولی شاخش دیگر شکسته است شیشه ی عمرش دیگر شکسته است. دیگر حرفهایش خریدار ندارد. همان طور که دیدیم اسارتگاه اشرف متلاشی شد حالا لیبرتی روزهای پایانی اش است و آلبانی دیگر پایان خط رجوی است.

آرش رضایی :

آقای ربیعی گفتید در سال ۱۳۸۸ دوباره برای ملاقات پدرتان به اشرف رفتید. آن موقع ۲۴ سال داشتید. آیا موفق به دیدار و ملاقات پدرتان شدید؟ سران مجاهدین اجازه ملاقات دادند؟ و چه اتفاقی افتاد؟

فرهاد ربیعی :

من ۶ سال بعد یعنی بهمن ۸۸ یک بار دیگر برای ملاقات با پدرم به اشرف رفتم و اینبار بصورت تکی و با امید چندین برابر.

بعد از بازگشت از عراق در سال ۸۲ ، نهادهای مردمی توسط خانواده های دربند رجوی شکل گرفت و ما بصورت مستمر با این سازمانهای مردمی در ارتباط بودیم و پیگیر حال پدرم. ولی سازمان مجاهدین بعد از سال ۸۲ و ریزش گسترده اعضایش جلوی خانواده ها را گرفت و بصورت مستمر به اعضای خود برای فراموش کردن خانواده هایشان با شیوه های غیرانسانی ، بیگاری های شبانه روزی و تحت نظر قرار دادن آنها فشار آورد.

خب با این اوضاع هیچ اخباری از داخل سازمان نداشتیم جز اطلاعاتی که افراد ریزشی در آن موقع برای ما می آوردند و من و خانواده ام با چه اشتیاقی این شهر و آن شهر می رفتیم تا خبری از جداشده ها بگیریم و آنها با پشیمانی از سالهایی حرف می زدند که رنج و مشقت بود و می گفتند : ” در کمپ اشرف برای هیچ و پوچ در واقع از طرف سران فرقه رجوی زندانی شدیم به امید واهی ، اینکه یک روز به اصطلاح مردم ایران را آزاد خواهیم کرد. ولی اینجا در ایران همه آزاد بودند و ما در زندان کبر و نخوت سران مجاهدین اسیر بودیم.”

جداشدگان را که ملاقات می کردیم جز غم و غصه ندشاتند و از روزها و سالها و ایام بر باد رفته با ما حرف می زدند.

 

هر بار که بعد از شنیدن حرفهای غم انگیز دوستان آزاد شده پدرم ، سراغ پدر را می گرفتیم آنها با شنیدن اسم پدرم کلی می خندیدند و می گفتند : برات (پدرم) را می شناسیم. یک فرد ساده با لهجه غلیظ آذری که خیلی آرام در کار تاسیسات و برق سوله هاست. و خاطراتی را تعریف می کردند. اینکه با پدرم مدتها سر کردند و همگی به اتفاق فقط یک جمله را می گفتند : “برات جدا شده است” ولی خیلی می ترسد. چون سران سازمان از سادگیش سوءاستفاده کردند و ترساندنش و برات در دو راهی جدا شدن و جدا نشدن از تشکیلات رجوی مانده است. بخصوص از وقتی تو را در اشرف دیده فقط حرفش این شده که وقتی اسیر مجاهدین شدم پسرم فرهاد ۲ سالش نشده بود الان ببین چه بزرگ شده؟ برای فرهاد پدری نکردم و ‌تنهایش گذاشتم. بجای این که من دنبال کارهای آنها باشم آنها این همه خطر را به جان خریدند و به دنبالم تا اشرف به عراق آمدند. جداشدگان به من می گفتند : همیشه پدرت ، بخاطر بردن اسم تو در سازمان با مسئولین مجاهدین درگیری داشت. یا کتک میخورد یا به انفرادی می رفت.

این حرفها ۶ سال بذر ناامیدی در من بعد از ملاقات آخر با پدرم را تبدیل به یک درخت تنومند و پر از امید کرد که باید به عراق بروم و اینبار بجای کتک خوردن پدرم از سران مجاهدین ، خودم با کتک زدن سران تشکیلات جهنمی رجوی به یاری پدر بشتابم و او را از زندان مجاهدین نجات بدهم.

تا این که در تاریخ ۱۸ بهمن ماه ۸۸ بود که یکی از این سازمانهایی که خانواده ها و جداشده ها تاسیس کرده بودند با من تماس گرفتند و گفتند اگر مایل باشی با تعدادی از خانواده ها به جلوی کمپ اشرف در عراق برویم شاید سران تشکیلات رجوی را وادار کنیم اجازه ملاقات بدهند. با شنیدن این حرف انگار درخت امید من شکوفه باز می کرد به آنها گفتم حتما با شما خواهم آمد ،‌ تاریخ و ساعت حرکت را به من بگوئید و جلوی اشرف تحویلم بگیرید آنها گفتند : عجله نکن بذار خانواده ها را مطلع کنیم تا عازم شویم. قرارمان شد ۲۲ بهمن همان سال در ترمینال اردبیل.

مگر این عقربه های ساعت حرکت می کرد تا بشود ساعت ۱۲ روز ۲۲ بهمن.

بالاخره آن ساعت خاص رسید. من بودم و یک پاسپورت و یک ساک کوچک با یک قوطی شیرینی که موقع آزادی پدر همانجا جلوی اشرف پخش کنم برای همه خانواده های چشم انتظار عزیزانشان. آن روز وقتی سوار اتوبوس شدم بی اختیار یاد پدر افتادم بعد از ۷ سال که از ملاقات پدرم می گذشت وقتی آن روز بخصوص به یادم می افتد هنوز ذوق زده می شوم.

در ساکم بجز چند تیکه لباس برای چند روز چیزی نبود. البته عکس پدرم را هم در سایز بزرگ در ساکم گذاشته بودم که مثلا وقتی رسیدم به اشرف اگر کسی از مجاهدین به اسم پدرم را نشناخت عکس را نشانشان بدهم. در ترمینال اردبیل بود که با ۵ نفر دیگر هم آشنا شدم یکی از آنها خانم ثریا عبداللهی بود که برای اولین بار جهت دیدار پسرش امیر اصلان که توسط رابطین فریبکار مجاهدین خلق از ترکیه دزدیده شده بود عازم اشرف بود. جمع ما شد ۲ خانم و ۴ تا مرد. به طرف تبریز براه افتادیم تا از آنجا به کرمانشاه برویم. در ترمینال خانواده ها چنان ضجه ای می زدند که افرادی که موضوع را نمی دانستند ، می گفتند : ” به تبریز رفتن و این همه آدم برای بدرقه آمدن که این همه ضجه و زاری ندارد مگر به سفر قندهار می روید.” آنها نمی دانستند بستگان ما در اسارتگاه فرقه رجوی و سالهای طولانی اسیرند. بالاخره راه افتادیم دقیقا ساعت ۴ عصر بود. سکوت محض اتوبوس را فرا گرفته بود. وقتی به تبریز رسیدیم تازه داشتیم با همدیگر آشنا می شدیم ، به بخت بد خود گریه می کردیم. در تبریز با مکافات در اتوبوسی جا پیدا کردیم و چند ساعت بعد به کرمانشاه رسیدیم.

کم کم بوی پدر را حس می کردم ، داشتم به پدر نزدیک می شدم. در کرمانشاه باز اتوبوس مان را عوض کردیم. اینبار ما یک ون گرفتیم و به سمت مرز خسروی حرکت کردیم. کی در آغوش پدر جای خواهم گرفت؟ هنوز مزه دیدار سال ۱۳۸۲ زیر دندان هایم هست. می خواهم باز پدرم را بغل کنم ، مگر این جاده های طولانی امان می دهند؟

هر چقدر می رفتیم انگار جاده ها کش پیدا می کردند ولی زهی خیال باطل. دیگر این چیزها جلودارم نبود باید میرفتم تو دل مشکلات.

بالاخره رسیدیم مرز عراق. مشکلات داشت خودنمایی می کرد ع مگر ویزا می دادند؟ مسئولین عراقی می گفتند به صورت انفرادی نمی توانید به عراق بروید. با چندین ساعت التماس بالاخره توانستیم ویزا بگیریم. در مرز بود که با پدر و دختری کرمانشاهی آشنا شدم وقتی کنار ما نشستند و درد و دل های ما را شنیدند با ترس پرسیدند به اشرف می روید؟ ما هم آنجا می رویم. جمع مان جور شد یک عده همدرد پیدا کردیم. این پایان کار نبود وقتی شنیدیم از یکی از کیوسک های پلیس یکی داد میزد : ” من می روم که دخترم را ببینم من سمیه ام را می خواهم باید به من ویزا بدهید” ، خب تازه متوجه شدیم او به اشرف می رود. خودش بود و دخترش و همسرش که هر دو زن و شوهر جزء جداشده های سازمان مجاهدین بودند که دخترشان سمیه را نتوانسته بودند از چنگال این دیو اهریمنی (رجوی) جدا کنند. فامیلشان محمدی بود ، مصطفی محمدی با سرنوشتی متفاوت تر از ما ، ولی هدفمان یکی بود و آن نجات عزیزانمان.

آرش رضایی :
وقتی به مرز خسروی رسیدید از مرز رد شدید و به عراق رفتید و به سمت قرارگاه اشرف چه احساسی داشتید؟
آقای فرهاد ربیعی :
خب خوشحال بودیم وقتی از مرز رد شدیم در آن طرف مرز سوار مینی بوس شدیم تعدامان زیاد شده بود به سمت قرارگاه اشرف حرکت کردیم. در داخل مینی بوس تازه فهمیدم چقدر نفرت در وجود این عراقی ها نسبت به مجاهدین خلق است. سران سازمان مجاهدین تنها به ایرانی و ایرانی جماعت ظلم نکرده اند بلکه خون این عربها را هم تو شیشه کردند. واقعا ننگ بر رجوی که هر جا پا گذاشت جز ویرانی چیزی نگذاشت. خانواده های ۳۰۰۰ اسیر در بند و در اسارت را گریان و چشم انتظار گذاشته است ، فرزندانی را بی پدر کرد ، مادران را از فرزندانشان جدا کرد ، چشمان گریان خواهران و برادران را در انتظار و فراق خشکاند ، همسران را از هم جدا کرد و چه جوانهایی را که به کشتن داد. واقعا ننگ بر رجوی و ایدئولوژی مزخرفش که با ریختن خون بیگناهان و قربانی کردن پیروانش قصد داشت همسرش را رئیس جمهور کشور بزرگی مثل ایران کند!! چه خیال باطلی …

در هر حال با کنایه زدن های راننده عراقی به ما ، بالاخره به قرارگاه اشرف رسیدیم. آخر بنده خدا راننده عراقی نمی دانست که ما هم زخم دیده این گرگ بی صفت یعنی رجوی هستیم. در درب قرارگاه اشرف که پیاده شدیم تعدادی سرباز عراقی ما را محاصره کردند از ما پرسیدند در منطقه نظامی چکار دارید؟ ما خانواده ها با زبان عربی شکسته به سربازان عراقی فهماندیم که بابا چکار به منطقه نظامی تان داریم. ما برای نجات پدر ، برادر و خواهرانمان از چنگ رجوی اینجا آمده ایم. سربازان عراقی همه ما یازده نفر را پیش فرمانده شان بردند و از ما خواستند که توضیح دهیم با مجاهدین چکار داریم؟ آنها به ما گفتند اینها اشغالگر هستند سرزمین ما را اشغال کردند و ما هم اینجا هستیم آنها را از سرزمینمان اخراج کنیم. ما هم به فرمانده عراقی گفتیم به اینجا آمده ایم تا بستگان و عزیزانمان را از دست مجاهدین نجات دهیم و به ایران ببریم. و ماجرای تلخ و دردناک خودمان و عزیزان تحت اسارتمان در فرقه رجوی را برای آنها بازگو کردیم. من خیلی حرف زدم از سرنوشت خودم آنقدر به فرمانده عراقی گفتم از دردی که تا ۲۴ سالگی کشیدم از درد بی پدری و ندیدن محبت پدری که بالاخره فرمانده عراقی راضی شد تا به سایر خانواده ها که در درب کمپ اشرف بودند ملحق شویم.
آرش رضایی :
پس شما تنها نبودید خانواده های دیگر هم قبل از شما در درب اشرف بودند؟

فرهاد ربیعی :
بله ، به غیر از ما یازده نفر، خانواده های دیگری هم بودند از تبریز آمده بودند و سایر شهرهای ایران. با اضافه شدن ما به خانواده هایی که در درب کمپ اشرف بودند و دقیقا خاطرم نیست آنها نیز چند نفر بودند انگار خونی به رگ تپنده گروه خانواده ها دمیده شد شور و شوق در چهره ناامید آنها پدیدار گردید. انگار تازه داشت سفر من شروع می شد سفری که قرار بود چند روز طول بکشد که یک ماه به درازا کشید.
ساعتهای اولیه به دردل گذشت و آشنایی با هم و اینکه تجربه چند روزه ی خانواده ها را شنیدیم. ای دل غافل آنجا بود متوجه شدیم سران مجاهدین خلق درهای اشرف را بر روی خانواده ها کاملا بسته اند و اجازه ورود و خروج به هیچ جنبنده ای را نمی دهند!!؟ آخر یکی نبود به سران مجاهدین حالی کند که من برای دیدار پدرم آمدم و می خواهم او را بعد از بیست سال به پیش خانواده و مادرم در اردبیل ببرم. آنقدر پشت درب اشرف بابایم را صدا می کردم و بابا ، بابا می گفتم که افسران و سربازان عراقی خیال می کردند اسم من باباست و تا مرا می دیدند، می گفتند بابا! صبح به سمت درب اسد (شیر) رفتیم. چقدر در این چند سال تغییر کرده بود. همه قرارگاه اشرف در اختیار مجاهدین بود. ولی انگار محوطه کوچک شده بود. عراقی ها نصف بیشتر اشرف را گرفته بودند. دیگر خبری از آن اتاقک کوچک بازرسی فرقه مجاهدین با آن همه دستگاه های پیشرفته نبود. دیگر هیچ مجاهدی در حیاطش با تانک هایشان مشاهده نمی شد. باب اسد که زمانی وسط کمپ مجاهدین بود در اختیار عراقی ها بود. حالا من بودم و خانواده ها و یک در بسته و حصارهای کشیده شده و کلی آرزوی بر بادرفته که پشت این درها در یک منطقه نامعلوم گرفتار گرگ بی صفتی چون رجوی شده بودیم.
در این شرایط و جو خفقان حاکم بر محیط اشرف که سران مجاهدین اعمال کرده بودند فقط یاد خدا بود که همه ما اعضای خانواده های بی پناه را می توانست آرام کند. رو به قبله می شدیم دستها را بالا می بردیم و تا ظهر متوسل می شدیم به دعای (أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَکْشِفُ السُّوءَ وَ یَجْعَلُکُمْ خُلَفَاء الْأَرْضِ أَإِلَهٌ مَّعَ اللَّهِ قَلِیلًا مَّا تَذَکَّرُونَ)
کیست که درمانده را زمانی که او را بخواند اجابت کند، و گرفتاری را بر طرف سازد و شما را جانشینان این زمین قرار دهد؟ آیا معبودی با خداست؟ چه کم پند می گیرید!
و گریه می کردیم و گریه می کردیم و اشک می ریختیم ، آنقدر دعا کردیم و گریه می کردیم که سربازهای عراقی نیز به حال ما گریه می کردند و دست به دعا می بردند.
اما مسئولین قرارگاه اشرف هیچ اعتنایی به ما نمی کردند و اجازه ملاقات چند لحظه ای را نیز به خانواده ها نمی دادند واقعا سران مجاهدین خلق در بیرحمی و بی انصافی نظیر ندارند.

آرش رضایی:

بهمن ماه سال ۸۸ شما به همراه سایر خانواده ها و نیز خانواده سمیه محمدی به قرارگاه اشرف رسیدید اینبار سران مجاهدین خلق به خانواده ها اجازه ملاقات دادند؟ خانواده هایی که بیش از دو دهه بود هیچ تماس و یا دیداری با عزیزانشان نداشتند؟
فرهاد ربیعی :
متاسفانه نه ، وقتی با آرزو و امید بسیار به درب قرارگاه اشرف رسیدیم با در بسته روبرو شدیم. ما خانواده ها دست به دعا برداشتیم در عین دعا کردن چشمانم بی اختیار داخل محوطه قرارگاه اشرف را می گشت که شاید بابای خودم را ببینم. ولی قرارگاه اشرف بیشتر به شهر مردگان شباهت داشت تا یک کمپ ۳۰۰۰ نفره.

 

مسئولین خائن مجاهدین از ترس نفوذ پیام ما خانواده ها به قلب اسرا، آنها را به انتهایی ترین نقطه قرارگاه اشرف برده بودند تا صدای خانواده ها را نشنوند ولی یک نفر آنجا مانده بود. یک فرد میانسال که داخل میدان به اصطلاح شهدای آنها قدم میزد. انگار کر بود که فریاد خانواده ها را نمی شنید. نمی دانم شاید کور بود این همه اعضای خانواده های اسیران فرقه رجوی را نمی دید؟!! او یک ماه تمام آنجا در برابر دیدگان خانواده های چشم انتظار قدم زد بدون این که به ما خانواده ها نگاه کند و فریادها و درخواست ملاقات با عزیزانمان را بشنود!! وقت نهار که می شد هر کسی لقمه ای در دهانش می گذاشت. تا اینکه با چشمان اشک آلود دوباره به سمت درب اشرف برگشتیم و اینبار مثل سقاخانه به درب چسبیدیم ، در که نه ، میله های زندان و هر کدام از خانواده ها خطاب به عزیزش ، فرزندش ، برادرش ، خواهر و پدر و مادر اسیرش فریاد می زد و تقاضای ملاقات و دیدار می کرد ، تک تک خانواده ها اسیرشان را فریاد می زدند ، هیچ کس هماهنگ نبود هر کسی ساز خودش را می زد یکی بالای درب اشرف رفته بود ، یکی سوار مجسمه های (شیر) جلوی درب شده بود ، یکی پرچم عراقی ها را پایین می کشید که سربازهای عراقی مانعش شدند. حال و هوایی عجیب بر آنجا حاکم شده بود ما خانواده ها می خواستیم درب اشرف را از جایش بکنیم. بخدا اگر سربازهای عراقی نبودند خانواده ها وارد اشرف می شدند. مغز آنجا و در آن شرایط کار نمی کرد. منطق جایش را به احساسات محض داده بود. خانواده ها هر چه در توان داشتند سعی می کردند درب را از جایش بکنند. در تمام این لحظات یک خودفروخته مجاهدین از تمام حرکات و تلاش های پاک ما فیلم می گرفت تا تفسیرهای نادرست خودشان را به ذهن نفرات اسیر در قرارگاه اشرف القاء کنند که من یک لحظه چشمم خورد به آن شخصی که فیلم می گرفت و پشت کامیون قایم شده بود سریع به فرمانده سربازان عراقی مستقر در آنجا این موضوع را اطلاع دادم. خدا خیرش بدهد او هم تا متوجه ماجرا شد به طرف مزدور مجاهدین رفت و دوربینش را گرفت و او را دستگیر کرد ولی با وساطت ما خانواده ها آزادش کرد. ما می دانستیم او نیز یک قربانی و برده رجوی است و چندان اختیاری از خود ندارد.

چند روز کارمان این بود که صبح از طلوع آفتاب بسوی درب اشرف برویم و به در بکوبیم و فریاد بزنیم و از خواسته ی مشروع خود بگوییم که ما تنها و تنها برای ملاقات با عزیزانمان آمده ایم و نه هیچ چیز دیگر. اما سران بیرحم مجاهدین انگار حس نداشتند و فریاد ما را نمی شنیدند. شب که می شد ما با چشمان به چادرهایمان بر می گشتیم. تا شب را با آن شرایط روحی وحشتناک بسر کنیم. نه سرویس بهداشتی مطلوبی داشتیم نه حمام گرم نه بهداشت و نه غذای مناسبی. یک وضع اسفناکی بود ولی مگر هدف ما که ملاقات با عزیزانمان بود اجازه فکر کردن به این ناملایمات و کاستی ها را می داد.

اما این طوری هم نتیجه نمی گرفتیم باید به راه حل فکر می کردیم. ما خانواده ها نشستیم و پول هایمان را روی هم گذاشتیم و از یکی از سربازهای عراقی که برای مرخصی به شهر می رفت تقاضا کردیم برایمان طبل بخرد شاید این طوری صدای طبل هایمان به گوش ساکنین و عزیزانمان در اسارتگاه سران فرقه رجوی برسد. اوایل با یک طبل شروع کردیم و رفته رفته تعداد طبل هایمان را زیاد کردیم. طوری که شیفتی شده بود و هر کدام از خانواده ها به نوبت یک ساعت مدام طبل می زدند و سایر خانواده ها نیز فریاد می زدند و عزیزانشان را صدا می زدند.‌ شما آقای رضایی حساب کن یک ماه فریاد بزنی آیا حنجره ای برای آدم می ماند؟ آیا گوشی برای شنیدن می ماند؟ ولی ما خانواده ها با این سختی ها کاری نداشتیم من فقط بابایم را می خواستم. کم کم این فریادها و صدای طبل ها اعتراض مسئولین بیرحم مجاهدین را در آورد. انگار داشتیم به خواسته هایمان می رسیدیم. باید فریادمان را هر چه بیشتر بالا ببریم. اینبار به فکر بلندگو افتادیم و به خانواده هایمان در ایران زنگ زدیم که پول برای ما بفرستند و یک بلندگوی کوچک خریدیم و طبل زدیم و فریاد زدیم و با بلندگو اسامی عزیزانمان را صدا می زدیم.

چند روز بعد متوجه شدیم گاه گاه نفرات و برخی مسئولین اشرف پیدایشان می شود آنها بخاطر فریاد ما خانواده ها کلافه شده بودند نزدیک درب می آمدند به اعضای خانواده ها فحش های رکیک می دادند و توهین می کردند سپس ناپدید می شدند. هنوز خبری از اسیران و عزیزانمان نبود.

آرش رضایی :
پیام خانواده ها از طریق بلندگوها برای ساکنین اشرف پخش می شد به احتمال زیاد تاتیر زیادی بر آنان داشت سران مجاهدین چه واکنشی داشتند؟
فرهاد ربیعی :
برخی مواقع تعدادی از مسئولین اشرف پیدایشان می شد آنها بخاطر فریاد ما خانواده ها کلافه شده بودند نزدیک درب می آمدند به اعضای خانواده ها فحش های رکیک می دادند و توهین می کردند سپس ناپدید می شدند!! هنوز خبری از اسیران و عزیزانمان نبود. بعد از یک هفته که گذشت سران فرقه گفتند ملاقات می دهیم و اسامی خانواده ها را خواستند تا عزیزانمان را برای ملاقات بیاورند که در واقع یک کلک و حیله بود. ما هم که خوشحال شده بودیم اسامی را گفتیم و سکوت کردیم و منتظر ماندیم.
اما سران فرقه رجوی قصدشان از گرفتن اسامی خانواده ها این بود تا افرادی را در برابر خانواده ها برای فحش دادن و توهین کردن و سنگ انداختن انتخاب کنند که از بستگان خانواده های حاضر در درب اشرف نباشند مبادا یک وقت دلشان بلرزد و با خانواده ها مقابله نکنند و یا تحت تاثیر پیام خانواده ها از اشرف فرار کنند.

ما از روی سادگی چند روز منتظر ماندیم فقط دعا می کردیم که زودتر عزیزانمان را ببینیم من در خیال خود لحظه ای را تصور می کردم که بار دیگر بابایم را محکم در آغوش گرفته ام و اشک می ریزم. چه خیالاتی که نمی کردم به خودم می گفتم وقتی بابا را بعد از این همه سال دیدم چه به او بگویم؟ تا اینکه متوجه شدیم گرفتن اسامی فقط یک حیله و کلک بود و سران فرقه رجوی از این کار چه قصد شومی داشتند. پس ما مصمم شدیم کار را فراتر ببریم فعالیت بیشتری بکنیم. احساسات و عواطف خانوادگی را سران بدطینت منافقین جریحه دار کرده بودند بلندگوهای بزرگتر خریدیم من و یکی از خانواده ها به اسم احمد ناظری کارمان این شده بود که هر روز صبح آن همه بلندگو را کشان کشان در باد و باران جلوی درب اشرف بیاوریم و بالای کیوسک های نگهبانی ببریم با هزار مکافات موتور برق را روشن کنیم طبل بزنیم و فریاد کنیم و با بلندگوهای کوچک و بزرگ اسامی عزیزان و اسیرانمان را فریاد بزنیم. کار خیلی سختی در آن شرایط بد آب و هوایی بود ، هر کدام از خانواده ها که به اشرف رفته اند ، می دانند چه سختی هایی را تحمل کردیم. البته به نظرم این کارها کم بود برای رجوی ، باید رسوایش می کردیم باید آبروی نداشته اش را می بردیم. کار دیگرمان این بود که با اغلب نهادهای بین المللی مستقر در عراق صحبت کردیم تا آنها به درب ورودی قرارگاه اشرف بیایند و وضعیت ما خانواده های چشم انتظار را ببینند تعداد زیادی پدر و مادر که اغلب مسن و بیمار بودند فقط برای یک ملاقات چند دقیقه ای با فرزندانشان به اشرف آمده بودند سالهای طولانی سران مجاهدین ارتباط را قطع کرده بودند. می خواستیم نهادهای بین المللی حقوق بشری بدانند فرقه رجوی چه ستم بزرگی به خانواده ها کرده است. واقعا به کدامین گناه بابای مرا این همه سال آنجا در اسارت نگه داشتند؟ چرا ما خانواده ها که حق مسلم مان ملاقات است این حق را فرقه رجوی از ما گرفته است؟ خانواده ها خیلی عصبی شدند دیگر خون مان داشت به جوش می آمد حتی از سربازان عراقی و تفنگ هایشان ترسی نداشتیم تا اینکه خانواده ها همه چیز را ول کردند و به سمت درب اشرف هجوم برده به آن فشار آوردند شاید باز شود و بتوانند داخل شوند. انگار از طرف خدا به در دستور داده شده بود که باز شو‌. قفل درب به آن بزرگی به دست تک تک ما اعضای خانواده ها شکست. ما خانواده های آذری زبان جلوتر از همه بودیم خط شکن های آذری در را از جایش کندند. رجوی حتی تصورش را هم نمی کرد روزی خانواده ها با دست خالی بتوانند درب یکی از مخوف ترین زندان ها و قلعه های فرقه را باز کنند و داخل محوطه شوند. محشرکبرا شده بود. تعدادی از خانواده های چشم انتظار و دردمند و مصمم با شعار الله اکبر و در دست داشتن عکسهای عزیزانشان به جلو می رفتند تا دستهای عزیزانشان را بگیرند و از زندان اشرف برای همیشه نجاتشان بدهند. اما سربازان و افسران عراقی مانع ما شدند و گفتند جلوتر نروید ممکن است چماقدارهای سنگدل رجوی با سلاح سرد به شما حمله ور شوند جانتان در خطر است برای ما مسئولیت دارد. من که با ورود به محوطه اشرف خیلی هیجان زده شده بودم و احساس می کردم لحظه ی نجات و آزادی پدرم نزدیک شده است با چند نفر از سربازهای عراقی درگیر شدم و فریاد می زدم : بگذارید بروم تو، من بابایم را می خواهم. اما سربازان عراقی با زور و تهدید ما را از داخل اشرف بیرون بردند و گفتند دیگر نباید دست به چنین کاری بزنید. ولی ما گوشمان به این حرفها بدهکار نبود بارها این حرکت را انجام دادیم قفل درب اشرف را شکستیم به داخل اشرف رفتیم که هر بار سربازان عراقی مانع شدند. یک ماه کوبیدیم و کوبیدیم به طبلها تا صدایی از ساکنین اشرف در بیاید ولی از سنگ صدا در آمد و از آنها نه ، چون سران فرقه رجوی همه ساکنین اشرف را تحت کنترل گرفته بودند مبادا به خانواده ها نزدیک شوند.

آرش رضایی :
در گزارش های خبری و تلویزیونی که پخش شد خبرنگارها و رسانه ها به سراغ شما خانواده ها آمده و با شما مصاحبه کردند؟
فرهاد ربیعی :
بله ، یک روز بارانی کارهای روزمره را انجام می دادیم طبل ها را به صدا در آورده با بلندگوها پیام می دادیم که خبر رسید گروهی از خبرنگاران اروپایی و عربی برای تهیه گزارش به اشرف می آیند. وقتی خربنگاران رسیدند و با خانواده ها مصاحبه کردند ماهیت واقعی سران فرقه رجوی و ددمنشی و سنگدلی آنها را رسوا کردیم ما کبر و خودبزرگ بینی رجوی را شکستیم.
بعد از اینکه مصاحبه ها و حرفهای خانواده ها در رسانه های سراسر جهان پخش شد و مثل توپ صدا کرد یک روز دیدیم فوج فوج آدم از سراسر اشرف به طرف ما می آید آنها جلوی درب اشرف با چند صد متر فاصله ایستادند ابتدا فکر کردیم عزیزان و بستگان ما هستند هر کدام از خانواده ها پشت بلندگو رفتند و فرزند و عزیزشان را صدا کردند. نوبت من شد. تنها کسی که در میان خانواده ها پدرش پشت میله های زندان اشرف بود من بودم با صدای بلند و به ترکی پدرم را فریاد زدم و گفتم :
((دده منم. سسیمی اشیدیسن. منی تانیسان. منم فرهاد.۶ ایل کشدی سنی آخرین دفعه گوردیگیمنن………)) و گفتم و گفتم …
اصلا تو حال خودم نبودم. نفهمیدم چرا ترکی حرف زدم. گریه امانم را بریده بود. همه خانواده ها داشتن به حال من گریه می کردند و دلداریم می دادند و می گفتند : بسه فرهاد ، اینقدر به خودت فشار نیار مریض میشی و تو این برو بیابون اذیت میشی. دوربین دو چشمی یکی از سربازان عراقی را که با او دوست شده بودم ، گرفتم به داخل محوطه نگاه کردم شاید بابایم را ببینم ولی او را ندیدم. ‌اصلا آنهایی که چند صد متری ما آمده بودند هیچ کدامشان از فرزندان خانواده ها بین آنها نبود. ولی ما از پشت دوربین ها دیدیم برخی از آنها چشماهیشان از اشک پر شده بود و پنهانی گریه می کردند. بخدا اگر زور بالای سرشان نبود یک لحظه هم در زندان رجوی نمی ماندند ولی چه فایده که سالها شستشوی مغزی بر ذهن آنها تاثیر گذاشته بود و ترس بر وجودشان مستولی بود.
واقعا مسعود رجوی چه کردی با من و مادرم؟ خدا جوابت را بدهد. نفرین بر تو و مریم رجوی.

بعد از اتمام مدت ویزایمان که یک ماهه بود درست همان جایی که روز اول در جلوی درب اشرف ایستاده بودم ، ایستادم و به آن مزدور رجوی که همچنان در چند صد متری ما قدم میزد نگاه کردم ، با خودم گفتم مسعود بی دین چه کردی با اینها؟ رباتی پرورش دادی برای رسیدن به مقاصد شوم خودت.
اینبار ما خانواده ها با دست پرتر از دفعه پیش به خانه و وطن بر می گشتیم. درسته که من بابا را ندیدم ولی درهای اشرف را شکستیم. مقابل دژ محکمش ایستادیم و ابهتش را شکستیم. روبروی تک تک افراد رجوی ایستادیم حرف دلمان را زدیم. اینبار اشرف اسارتگاه فرقه را لرزاندیم. می دانستم فعالیت ما مثل بمب صدا خواهد کرد و مسیر سایر خانواده ها را همواره می کند آنها از تجربیات ما استفاده خواهند کرد و متوجه می شوند فریاد زدن و صدا کردن اسم تک تک اسرا در درب اشرف یعنی مرگ رجوی. از تلاش تمام کسانی که آنجا در آن موقعیت در کنار من مثل خواهر ، برادر ، پدر و مادر بودند باید از همین فرصت استفاده کرده و تشکر کنم از آنان کمال تشکر را دارم. انشالله که بزودی عزیزانمان از اسارتگاه رجوی نجات پیدا کنند و به آغوش ما خانواده های پر مهرشان بازگردند.

آرش رضایی :
نزدیک به ۲۹ سال است که مادر شما چشم انتظار همسرش است به ماجرای سفر به اشرف در سال ۸۲ اشاره کردید و اینکه سران مجاهدین با بیرحمی تمام اجازه ندادند تا مادرتان همسرش را که در دو قدمی اش بود ملاقات کند با این توجیه که در تشکیلات رجوی پدرتان و سایر مردان وادار شدند تا همسرشان را طلاق بدهند حال که دارم به این موضوع فکر می کنم واقعا هضم این مسئله برایم خیلی مشکل است مادر شما در آن شرایط سخت جنگی و بحرانی عراق به اشرف می رود ولی مجاهدین اجازه نمی دهند تا بعد از ۱۶ سال همسرش را ملاقات کند و او را در آغوش بگیرد حتی وقتی که در دو قدمی هم ایستادند حال ۲۹ سال گذشته است و مادرتان چشم براه است. به نظر من مادر شما بیشترین بیرحمی و ستم را از سوی سران مجاهدین متحمل شده است شما چه نظری دارید؟ باید اعتراف کنم تصور درد و اندوه بی نهایت مادرتان برای من که یک انسان هستم بشدت آزار دهنده است به نظرم تراژدی ست. فاجعه ای که هرگز نمی توان در قالب واژه ها و کلمات به تصویر کشید …
فرهاد ربیعی :
ستم و ظلمی که دارودسته رجوی به مادرم کردن را نمی شود در هیچ کتابی یافت. مادرم شکست ، طوری که همه شکستنش را شنیدند ، مادرم درمانده بود. حساب کنید در یک جمع پنج نفره ، چهار نفر بشینند دور پدرم … و مادرم تک و تنها در یک گوشه ی محوطه اشرف فقط گریه کند. واقعا نمی دانم در آن شرایط مادرم به چه چیزی فکر می کرد وقتی به این صحنه فکر می کنم بغضم می گیرد حالا هر چی بود یک عمر غصه بود ، مادرم خم شده بود و سرش را در دو دستش گرفته بود و ما را نگاه می کرد شاید هم با پدرم در دلش حرف می زد. مادرم هیچ وقت راجع به آن روز تلخ با من حرف نزد ، آقایی رضایی خرد شد ، آن روز در قرارگاه اشرف وقتی پدر را برای ملاقات آوردند و مسئولین مجاهدین اجازه ندادند تا مادرم با پدرم ملاقات کند و مادرم ناچار در چند متری و در گوشه ای با آن حالت غم انگیز نشست و ما را نگاه می کرد من مانده بودم در دو راهی ، که پیش بابایم بشینم یا پیش مادرم بروم مادری که چه خون دل ها خورد تا بزرگم کند.
لعنت بر رجوی که این طور خانواده ها را از هم جدا کرد و زندگی ها را از بین برد و آرزوهایمان را. کاش مادرم خودش راجع به آن روز حرف بزند ولی راستش نمی توانم ناراحتی اش را ببینم.
ببخشید ، نمی توانم راجع به این موضوع زیاد حرف بزنم چون هر چقدر بیشتر به این روز تلخ فکر میکنم بیشتر بغضم باد می گیرد ، حالم بد می شود.
نمی دانم چقدر توانستم دردهای درون خودم و مادرم را برای شما مطرح کنم ولی خدا هیچ کس را تنها و غریب نکند ، مادرم غریب بود پیش آشناترین کسش یعنی پدرم و یک روزی باید رجوی پاسخگوی اعمال غیرانسانی اش باشد.

آرش رضایی :
شما در زمستان سال ۸۸ که به همراه خانواده ها به قرارگاه اشرف به امید دیدار با پدر رفتید ، فرمودید سران مجاهدین مانع دیدار شدند واقعا چه حسی داشتید شما با امید فراوان به آنجا رفتید و موفق به ملاقات نشدید؟
فرهاد ربیعی :
بله ، اجازه ملاقات ندادند نه به من و نه به هیچکدام از خانواده ها و پدران و مادران پیر و چشم انتظار که سالها در انتظار تماس و دیدار با فرزندان عزیزشان بودند. یک روزی دیدیم چند اتوبوس پر از آقا و خانم به طرف ما آمدند و در دویست ، سیصد متری ما پیاده شدند. اول فکر کردم بابایم را آوردند و بخاطر آن همه فریادی که روزهای گذشته زده بودیم و تلاشی که کردیم تا قفل درب اشرف را شکستیم و به داخل محوطه اشرف رفتیم. وقتی آنها را دیدیم چه ذوقی داشتیم ، بلندگو ها را روشن کردیم و یکی یکی شروع کردیم به صدا کردن عزیزانمان ، من چقدر بابایم را صدا کردم و فریاد می زدم بابا جان آمدم دنبالت ، جدا شو و بیا پیش ما ، ولی زهی خیال باطل ، اینها اصلا اعضای خانواده های ما نبودند. اینها مزدوران دو آتشه و بیرحم رجوی بودند و آمده بودند تا به ما خانواده ها فحش بدهند و بد و بیراه بگویند. سربازهای عراقی در حالت آماده باش قرار داشتند. آن روز هم آن طور سپری شد. از آن روز به بعد هر روز تعدادی از مزدوران رجوی به طرف ما می آمدند و فحش می دادند و می رفتند. به ما می گفتند شما مزدور هستید ما خانواده نداریم پدر و مادر ما مسعود و مریم رجوی است!! وقتی به آنها می گفتم خب بابای مرا بیار خودش این حرفاها را بزند ، می گفتند ما از طرف آنها آمدیم از اینجا بروید آنها شما را نمی خواهند!!.

ما خانواده ها در آن شرایط دیگر درمانده شده بودیم. همانطور که گفتم یک بار ویزا را تمدید کرده بودیم و دولت عراق دیگر تمدید نمی کرد و باید بر می گشتیم. یک ماه در هوای سرد و بارانی با شکم گرسنه زیر فحش و دشنام و سنگ باران مجاهدین خود فروخته بسر کردیم بدون این که یک لحظه صورت پدرم را ببینم ناچار عازم ایران شدیم.
در راه ایران هیچ کس حال حرف زدن نداشت. به خودم می گفتم وقتی برگشتم خانه به مادرم چه بگویم؟ بگویم در این یک ماه چکار کردیم؟ جواب مادر و مادر بزرگم را چه بدهم؟ خسته بودم نه این که جسمی بلکه روحی خسته بودم. پدر خوب و مهربانم دلم برای دیدار دوباره تو تنگ شده ، هنوز که هفت سال از آن ماجرا می گذرد خاطرات تلخش از ذهنم نرفته است. در این هفت سال خانه خریدم ، ماشین خریدم ، صاحب همسر و فرزند دختر شدم ولی تو هنوز نیامدی؟ با تمام داشته هایم باز پشت من خالی ست. هنوز دلم می خواهد که باشی و سرم برای یک بار هم که شده روی پاهایت بگذارم و تو نوازشم کنی.

فرهاد ربیعی:
بابای عزیزم حالا که شما را به آلبانی بردند و از این زندان به آن زندان منتقل شدی اگر خاطرات مرا می خوانی بدان که هنوز چشم به در دوختم که یک روز برگردی و رهای مرا که الان هشت ماهه است در آغوش بگیری و فکر کنی دوباره متولد شدم و صاحب فرهاد دیگری شدی.

آرش رضایی :
بعد از این همه کش و قوس و فراز و فرود ، که سهمگین و دردناک و گزنده بود و دو بار سفر به عراق و حضور در درب ورودی قرارگاه اشرف به همراه خانواده های چشم انتظار و ماجراهای تلخی که اتفاق افتاد در واقع بی رحمی سران مجاهدین و واکنش های تند و غیر اخلاقی که با شما خانواده ها داشتند و اجازه ملاقات به خانواده ها ندادند ولی پس از چند سال انتظار سرانجام اسیران فرقه رجوی به آلبانی منتقل شدند.
همه می دانیم کشور آلبانی در اروپای شرقی واقع است و به مراتب افرادی که تحت اسارت فرقه مجاهدین در آلبانی از جمله پدر شما آقای برات ربیعی که در میان اسرا بسر می برند نسبتا در فضا و شرایط بهتری قرار دارند در قیاس با جهنم اشرف و لیبرتی یعنی ممکن است روزنه هایی برای انتقال پیام اعضای خانواده به ایشان پدیدار گردد با در نظر گرفتن شرایط فعلی ، شما در حال حاضر چه حسی دارید؟ چه دیدگاهی دارید؟ چقدر امید به رهایی و بازگشت پدرتان آقای برات ربیعی دارید اینکه از حصارهای فیزیکی و ذهنی مجاهدین خلق نجات پیدا کند و به کانون پر مهر و گرم خانواده بازگردد؟
فرهاد ربیعی :
منظورتون از حس و دیدگاه من در شرایط فعلی ست و نسبت به پدرم که در آلبانی حضور دارند؟
آرش رضایی :
ببینید ، لیبرتی و اشرف فضای خاصی داشت
فرهاد ربیعی :
بله ، درسته


آرش رضایی :
و آلبانی هم فضای خاص خودش را دارد کشوری که در اروپای شرقی واقع است و شاید روزنه هایی پدیدار شده باشد.
فرهاد ربیعی :
خب شناخت ما از شرایط عراق مشخص بود ولی شرایط آلبانی خیلی پیچیده است.
آرش رضایی :
بله ، همین پیچیدگی شرایط در آلبانی هم مد نظرم است اگر نقطه نظرات خودتان را در این رابطه نیز بفرمائید ممنون خواهم شد
فرهاد ربیعی :
متوجه منظورتان شدم.
بعد از برچیدن قرارگاه اشرف و سپس کمپ لیبرتی یک روزنه جدیدی رو به خانواده ها باز شد. همه خانواده ها از انتقال اسیرانشان از جهنم لیبرتی به آلبانی به وجد آمدند و واقعا جای خوشحالی هم داشت. چون در اشرف و لیبرتی در کنار این که پدرم استقلال فکری نداشت امنیت جانی هم در حد هشدار بود و هر لحظه ممکن بود بمبی یا راکتی از طرف مبارزان عراقی شلیک شود و شاید هم یکی از آنها به پدر من اصابت می کرد و اگر از طرف این موشکها آسیبی نمی دید بدلیل هرج و مرج داخل عراق و نبود امنیت مسئولین سازمان ممکن بود از این حربه استفاده کنند و با به قتل رساندن یکی از اسرا مظلوم نمایی کنند.

 

فرهاد ربیعی
خب بعد از انتقال به آلبانی مشکل جانی امثال پدرم خیلی برطرف شد. چون اولا که اسمشان در لیست یک سازمان یا ارگانی ثبت شد بعد هم هرچند کشور فقیر و درجه چندمی مثل آلبانی محل سکونت پدرم شد بالطبع در آنجا آزادی عمل بیشتری نسبت به عراق داشت. ولی باید به موضوعی هم اشاره کنم مسئولین از خدا بی خبر مجاهدین کشوری را انتخاب کردند که هیچ رابطه مستقیمی با ایران نداشت و آلبانی سفارتی در کشور ما هم نداشت و از لحاظ مادی کشور خیلی ضعیفی بود که با پول می شود به هر سوی مقامات آنجا را کشید.
خوشبختانه مقامات وزارت خارجه جمهوری اسلامی انگار تازگی ها رایزنی هایی با کشور آلبانی داشته اند تا حداقل یک دفتری یا کنسولگری در ایران داشته باشند. تا مشکلات سیاسی همدیگر را حل کنند. به نظر من اگر این اتفاق بیفتد خیلی از مشکلات بر طرف می شود و با عزیمت به آلبانی خیلی راحت تر می توانیم با پدرم در ارتباط باشیم.
در آلبانی دیگر فرقه رجوی نمی تواند سازمانهای بین المللی را فریب بدهد و امثال پدرم را با فشار مجبور به مقابله با ما یعنی خانواده ها بکند. در آلبانی آزادی فکری پدرم خیلی بیشتر از اشرف و لیبرتی خواهد بود به شرطی که واقعا پدرم بفهمد ما هنوز زنده ایم. آن طور که از جدا شده های فرقه شنیدیم به تک تک بچه های اسیر و پدرم گفتند همه خانواده ها توسط اطلاعات ایران کشته شده اند و پدرم درمانده از همه جا نشسته در گوشه ای و به گذشته ای که مجاهدین برایش ساخته اند فکر می کند. حتی چند وقت پیش از یک جدا شده ای که عکس پدرم را نشانش دادم جویای حالش شدم ایشان گفت بعد از آخرین دیدار با پدرت ، او پیر شده و هر روز حرف پسری را می زند که قد خودش شده در حالی که قد کشیدنش را ندیده است و بارها خواسته از اشرف فرار کند که گرفتار مسئولین بیرحم مجاهدین شده و هر بار شکنجه اش کردند و به انفرادی منتقلش کردند. تا اینکه به پدرم گفتند اعضای خانواده شما را کشتند!!
این پدر اگر پسر خودش را ببیند و متوجه زنده بودنش شود آیا به آغوش خانواده اش در ایران بر نمی گردد؟ و این فرصت با حضور ما در آلبانی محقق خواهد شد. امیدوارم مسولین جمهوری اسلامی ایران هر چه سریعتر شرایطی فراهم کنند تا بتوانیم به آلبانی برویم و ملاقاتی با پدرم داشته باشیم.
آرش رضایی :
فرهاد جان ، شما معتقدید انتقال افراد از لیبرتی به آلبانی در واقع یک فرصت طلایی برای خانواده ها است و برای افرادی که در تشکیلات رجوی در آلبانی تحت اسارت هستند. چه راه حل هایی برای بهره گیری از فرصت پدید آمده به منظور ارتباط گیری و رساندن پیام خانواده ها به افراد در آلبانی از جمله پدرتان دارید؟ و به نظرتان می رسد؟
فرهاد ربیعی :
آرش عزیز ، آن طور که از فیلم های منتشر شده از کمپ مجاهدین در آلبانی مشخص است افراد اسیر باند رجوی اینبار در آپارتمانهایی که شیشه هایش با روزنامه پوشانده شده ، گرفتار هستند!! و ساعتهای مشخصی دارند که به اجبار سازمان های بین المللی برای هواخوری در حیاط های مجتمع باید جمع شوند.
این خودش بزرگترین فرصت از نظر من است که می توان با کمک همین سازمانهای مدافع حقوق بشر در وهله اول با نمایشگر های بزرگ که جلوی حصارهای مجتمع می شود قرار داد مصاحبه هر چند کوتاه تک تک خانواده ها را پخش کرد. با این روش مسئولین بیرحم فرقه رجوی حداقل اگر ما خانواده ها را ، راه ندهند فیلم ما است و الان که ذهن پدرم بازتر شده با دیدن همین فیلمها و مصاحبه ها (حتی از طرز زندگی در ایران ، کوچه و خیابانها ، شادی مردم) اطمینان دارم چراغی در دلشان روشن می شود. البته به شرطی که خودمان نتوانیم به داخل کمپ فرقه برویم که اگر خانواده ها بتوانند وارد محل اسکان عزیزانشان شوند که کار مسولین مجاهدین تمام شده است.

فرقه رجوی
من زیاد به نامه نگاری اعتقادی ندارم چون به هیچ عنوان به دستشان نمی رسد یعنی مسئولین فرقه این اجازه را نخواهند داد. نامه نگاری ها فقط برای تخلیه بار روحی خودمان است. سازمانهای حقوق بشر هم کاری در قبال دلارهای مفت مسئولین مجاهدین نمی توانند، بکنند تا به زور نامه به دست عزیزان اسیرمان برسد. همان طور که ما خانواده ها با همت و تلاش خستگی ناپذیرمان اسارتگاه اشرف را توانستیم بر بچینیم مقر فرقه در آلبانی که در مقابل دژ اشرف چیزی نیست. آنجا از هر طرف دید دارد و در ثانی دستشان هم بخاطر دوربینهایی که از هر طرف بر آنها زوم است بسته است.
بهترین راه فعلا در قدم اول این است که باید افکار امثال پدرم را نسبت به ایران تغییر داد و این روش فقط با نشان دادن وضع موجود ایران است تا القائات و یاوه گویی های مسئولین فرقه رجوی خنثی گردد.

به گزارش فراق، فرهاد ربیعی همچنین در یک پیام ویدئویی به همراه همسر و فرزند خردسال خود،‌ از پدر خود برات ربیعی می خواهد تا به آغوش خانواده برگردد. فرهاد در این پیام با نگاهی ملتمسانه به پدر خود می گوید که فقط منتظر  بازگشت او هستند.

 

 

نمایشگر ویدیو

۰۰:۰۰
۰۰:۰۰

 

 

انتهای پیام

لینک کوتاه : https://feraghnews.ir/?p=10506

نوشته های مشابه

29سپتامبر
افراد اسیر در فرقه رجوی به سرعت مسیر زندگی خود را تغییر دهند
گفت و گو با «بخشعلی علیزاده» به مناسبت چهارمین سال بازگشت وی به آغوش میهن

افراد اسیر در فرقه رجوی به سرعت مسیر زندگی خود را تغییر دهند

04سپتامبر
روایت جدید مسعود خدابنده از سرنوشت «انگشت اضافی»
عامل انفجار ۸ شهریور از ایران چگونه از ایران خارج شد؟

روایت جدید مسعود خدابنده از سرنوشت «انگشت اضافی»