۞ حضرت علی (ع) :
منافقین به رنگ های گوناگون در می آیند و فتنه های گوناگون به پا می کنند. (نهج البلاغه خطبه 194)

موقعیت شما : صفحه اصلی » روایت
  • شناسه : 24975
  • 25 مارس 2020 - 11:57
  • ارسال توسط :

فراق: در آخرین سال های سخت در کشور بحران زده عراق پس از سقوط صدام  گرفتار نیروهای آمریکایی شدیم. اگر در زمان صدام شاید ماهی یک بار ان هم برای اجرای یک قرار پزشکی و یا گاهی برای خریدی به شهر و  بغداد می رفتیم، در زمان حضور نیروهای آمریکایی آن ترددات متفرقه هم قطع شد و به طور کامل در کمپ اشرف زندانی شدیم. زندانی های بدبختی که باید از زندانبان های خود هم تشکر می کردند.

آمدن خانواده به پشت درب های کمپ اشرف  بارقه امید و مائده آسمانی با ارزشی بود که باور کنید قلم قادر به توصیف آن نیست، اقدامی با ارزش که منجر به نتایج درخشان رهایی بسیاری از اعضا و آگاهی بخشی اثر گذار شد.

درست در زمان یأس، ناامیدی  و بی پناهی و درست در زمانی که هیچ امیدی به آینده و رهایی نداشتیم بیشترین فشارها را بر ما وارد می‌کردند و راه نجات و فراری نیز بر خود نمی‌دیدیم حتی در شرایطی که ناراضی ها و فراری ها را هم  نیروهای ائتلاف در گوشه ای از کمپ اشرف جمع کرده و آنها را هم زندان در زندان نموده و اجازه رفتن به آنها را هم نمی دادند.

شکستن تابوی فرقه، به خود آمدن، و شناخت وضعیت پیچیده و اسرار آمیزی که در آن گرفتار بودیم کار آسانی نبود. بسیاری از  ما در درون  و در جمع های کوچک چند نفره مشکلات و تناقضات و  اعتراضات را با همدیگر مطرح می کردیم و من به دلیل آشنایی با گزارشات اکثر افراد کم و بیش از فضای نارضایتی ها با خبر بودم ولی اینکه  کسی جرئت کند خیانت های رجوی و اعتراضاتش را با صدای بلند اعلام کند و به گوش همه برساند حتی در تصوراتمان هم نمی گنجید.

دقیقا در همین شرایط که حتی اجازه فکر کردن به خانواده را هم نداشتیم، خانواده های عزیز دست به اقدامی حماسی زدند که در تاریخ ایران و فرقه ها مانا و ماندگار شد و ناگهان روزنه های امیدی پدیدار  شدند.

۱۴۶۰ روز معادل ۴ سال کار آسانی نبود و تصور نمی کردیم خانواده هایمان، پدر من، مادر تو اینقدر در  پشت درب های بسته کمپ اشرف دوام بیاورند.

در این  میان خانم عبداللهی پررنگ تر از همه درذهن های نگران ما نقش بست و امید بخش همه شد.

رجوی خیانت کار بیش از همه  اهالی چه بیرون و درون ارزش کار او را دریافته بود. مقاومت، مقاومت و به همین دلیل سعی می کرد تا می تواند چهره این مادر قهرمان و فداکار را در اذهان خراب کند ولی خوشبختانه به خاطر سال ها آشنایی با ترفندها،  نیات پلید وحسادت هایش، اکثر بچه ها حتی آنها که ناراضی هم نبودند می دانستند که یاوه بافی می کند و دوباره  کسی پا روی دم او گذاشته و این چنین وحشی شده.

راستش ما هم آن اوایل خانم عبداللهی را دقیقا نمی شناختیم و از خدمات و کارهایش  اطلاع نداشتیم. ما که از بیرون خبرهای زیادی نداشتیم، تنها امیدبخشی ما صدای بلندگوهایی بود که عصرها و صبح ها پخش می شد ولی کم کم ساعات آن بیشتر  شد. 

ولی رجوی از بس بدگویی کرد و در جلسات درونی هر آنچه که سزاوار خویش بود را  به خانواده ها نسبت می داد. آنها را دشنام می داد  و می گفت آنها خانواده نیستند، مزدورند و باید همه را در چاه ریخت و گردن زد و فلان و بهمان.  ما هم بیشتر نقش آنها را فهمیدیم وکم کم  با خانم عبداللهی این شیرزن قهرمان آشنا شدیم.

رجوی در خیالات خام خودش فکر می کرد می تواند خانم عبداللهی را هم مثل سایر رقیبانش چون علی زرکش و مهدی افتخاری و معارضین شورایی کنار بزند ولی خانم عبداللهی چون شیر تا به آخر ایستاد و دیدیم که پوزه رجوی را به خاک مالید. 

خانواده ها به امید دیدار و نجات فرزندانشان کمر همت بستند و با چهار سال مقاومت پیاپی محکم در پشت درب های کمپ اشرف ایستادند و تکان نخوردند و حدود یک دهه تلاش کردند.  آنها دسته دسته می آمدند و می رفتند و تلاش می کردند. اطراف کمپ خالی نبود و خوشبختانه حلقه پیوند آنها خانم عبداللهی عزیز بود که باعث شد آنها خستگی ناپذیر برای عزیزانشان فداکاری های بسیاری انجام دهند که باعث رسوایی بیشتر فرقه ها و افتخار خانواده های ایرانی شد.

تلاش های آنها با کارشکنی های فوق العاده رجوی همراه بود تا آنجا  که در مدت چهار سال اکثر امکانات کمپ اشرف را برای مقابله و علیه خانواده ها بسیج کرده بود. در مقابل چند بلندگوی آنها صدها  بلندگو در داخل کمپ  نصب  شده بود و از صبح تا شب سرود و یاوه  پخش می شد تا صدای آنها به ما نرسد.

آنها هر روز صدای عشق و علاقه مادران به فرزندانشان، اخبار بیرون و خیانت های رجوی، همان حرف هایی که ما جرئت گفتنش را نداشتیم را با صدای بلند فریاد می زدند و درآن میان صدایی شجاع تر و رساتر به گوش می رسید.

کارشکنی و ناسزا و سیاه نمایی ها مستمرا ادامه داشت و خانواده ها را مزدور و افرادی هم که به فکر خانواده بودند را خائن می نامید. رجوی وحشی تر از همیشه عنان از کف داده بود.

روزنه‌های امید و نور بزرگ شد. آری این امید و نور خانواده‌های عزیز ما بودند که به رذالت و نیستی هجوم آوردند و حدود یک دهه سختی کشیدند و اذیت و آزار دیدند ولی  مقاوم و پابرجا با تلاش های زیبای یک زن یک مادر به نام خانم ثریا عبداللهی به موفقیت رسید. 

آن روز ها با بودن خانواده ها  احساس می کردم خورشیدی هر روز در هر حال تابیدن به قبیله یخ زده ما است و هر روز صبح تا شام تلاش می کردند تا گرمای وجود خویش را با تمام  قدرت به سمت ما بتابانند.

خانم عبداللهی یک تنه  و با شور و شوق وصف ناپذیر در این جنگ میدان دار بود. جالب بود که از اتفاق زمانه یک زن، یک  شیرزن و یک مادرشجاع مقابل رجوی ایستاده بود و دست بردار هم نبود.

این طرف تا بود کارشکنی، لجن پراکنی و اقداکات مختلف که صدایش را نشنویم و هم محدودیت های نیروهای عراقی و نگهبانان، نیروهای آمریکایی و هم چنین محدودیت امکانات سد راه آنان بود  و در مقابل آن طرف تا بود مقاومت، رشادت و  فردی خستگی ناپذیر با نام ثریا عبداللهی که بعدها از طرف نیروهای عراقی لقب «سروان» هم گرفت.

بندگان خدا، خانواده ها را از دور می دیدیم. تمام امکانات شان چند کانتیر و پتو  و مقداری آذوقه بود و حتی بلندگوهایشان به اندازه بلندگوهای کار گذاشته علیه آن ها در درون کمپ نبود.

با این حال محکم و استوار ایستادند و خم به ابرو نیاورند. یک سال، دو سال، سه سال، چهار سال و دقیقا تا زمانی که کمپ اشرف بود آنها هم ماندند و فریاد زدند و اسامی فرزندان شان را در بلندگو ها صدا می زدند و آنها را از رهبر دیوانه و وحشی فرقه طلب می کردند.

در مدت کوتاهی و با گذشت چند ماه به بودن آنها عادت کردیم و اگر روزی صدایشان را نمی شنیدیم نگران می شدیم نکند بروند، نکند خسته شوند. نکند دوباره به آن روزهای سیاه برگردیم. صدای بلندگو در آن روزگاران خوش نوا ترین صدا و امید بخش ترین نجواها بود. صدای مهربانی صدای عشق و صدای دوست داشتن بود.  نگاه ها، صداها و فریادشان اینک دیگر جزئی از ما شده بود و آخر چه  کسی می تواند رشته بین فرزند و خانواده را از هم بگلسد، کی جز یک اهریمن می تواند فاصله و جدایی بین اعضای خانواده بیندازد و حتی حکم کند نمی توانید همدیگر را ببینید و پَست تر از آن، خانواده را دشمن بخواند.

خانم عبداللهی هم واقعا بیدی نبود که به این بادها بلرزد. آن زمان من آشنایی با ایشان نداشتم ولی آنچه که از دور شاهدش بودیم خبراز استواری و روی برنتافتن و فرماندهی خانواده های مستقر دراطراف کمپ بود به طوری که گفتم به خاطر فرماندهی و شجاعتش در بین نظامیان عراقی اطراف کمپ نیز مورد احترام بود و لقب «نقیب ثریا» را به ایشان  داده بودند و این بیشتر برای ما شوق انگیز بود چون  باعث خشم بیشتر رجوی  و شوق درونی ما می شد.

خیلی وقت ها در محافل درونی با هم می گفتیم حق ما را دارد می گیرد و خدا رو شکر یکی پیدا شد جلوی این ها بایستد و خدا کند کم نیاورد و بماند. آرزوی قلبی ما ماندن ایشان و خانواده ها بود.

 بدون آنها احساس بی پناهی می کردیم و دوباره یأس به سراغ مان می آمد، لذا دوست نداشتیم بروند.

 هر روز صبح به امید اینکه از بلندگو ها  نام یک فرد رها شده دیگر را بشنویم بلند می شدیم.

به اطراف کمپ می رفتیم و به بهانه وزرش خود را به اطراف مقرها می رساندیم تا صدای آنها را بشنویم و امید به فرار دوستانمان بسته بودیم. کم کم جوانه های امید به گل نشست. از بلند گو ها شنیدیم که اعلام کردند ایمان یگانه فرار کرده و کمی بعد علمدار شایگان،  مهرداد امیری، احمد جعفری و جلیل عبدی.

بعد ازفرار من و زهرا باز هم  امید روزانه ام در هتلی در بغداد شنیدن اسامی نجات یافتگان جدید بود.

عبدالطیف شاردی و برات کیخایی، گروه سه نفره بعدی علی قزل، حامد میری و صادق  و سه تای دیگر  محمدرضا گلی اسکاردی، عین اله و داریوش و دو تای دیگر فریدون و محمدرضا، احمد و مهدی و… همینطور ادامه داشت و آنها کار خودشان را کرده بودند، اشک ریختند، مویه کردند تا راه را باز کردند و و قلب شان را به خاطر ما جریحه دار نمودند.

زندگی شان را دادند و حیثیت خود را پای نجات ما گذاشتند و دقیقا آنچه را که روانشناسان فرقه شناسی گفتند که  تنها خانواده می تواند اعضای فرقه را نجات دهد عملی نمودند.

چهار سال در به دری، چهار سال تحصن پشت درب های بسته، چهار سال زخم خوردن در بیابان های عراق در زیر گرمای ۵۰ درجه و زمستان های  سخت کار آسانی نبود. کاری بود کارستان، که به یمن وجود مقاومت و پا فشاری های خانواده های عزیز و مخصوصا خانم عبداللهی قهرمان که امید بخش همه بود به ثمر نشست و باعث رهایی صدها تن و برگشتن مهر محبت خانواده ها  به قلب های بسیاری شد.

با یاد آوری خاطرات آن روز ها باز هم مراتب تشکر قدردانی و سپاس خود را تقدیم خانواده های عزیز و شاخص آنها خانم عبداللهی عزیز می نمایم.

مریم سنجابی

انتهای پیام / فراق

پاسخ دادن

ایمیل شما منتشر نمی شود.