تفاوت در ظاهر، اما یگانگی در ماهیت؛ این دقیقترین توصیف برای مقایسه میان جریان تروریستیِ آشوبهای دیماه ۱۴۰۴ و سازمان تروریستی منافقین در سالهای آغازین انقلاب اسلامی است. دو پدیدهای که با وجود فاصله زمانی چند دههای، از یک ریشه فکری و راهبردی تغذیه میکنند و به همین دلیل، در شیوه عمل، اهداف و حتی ادبیات خشونت، شباهتهای انکارناپذیری دارند.

گروهکی که از ابتدای دهه ۶۰، تروریسم مسلحانه را بهعنوان راهبرد رسمی خود علیه ملت ایران برگزید، در مؤلفههای اساسی با آشوبهای تروریستی زمستان ۱۴۰۴ همپوشانی معناداری دارد. این همسانی نه تصادفی است و نه سطحی؛ بلکه از وحدت در بنیان فکری و ماهیت ضدملی هر دو جریان حکایت میکند. وقتی سرچشمه یکی باشد، طبیعی است که خروجیها نیز به یکدیگر شباهت پیدا کنند.
نخستین و مهمترین وجه مشترک، نشانهرفتن مستقیم مردم است. در کارنامه منافقین از سال ۱۳۶۰ به بعد، شهروندان عادی همواره در فهرست اهداف ترور قرار داشتند. از منظر آنان، تنها مدافعان امنیت مجرم نبودند؛ بلکه مردمی که به زندگی عادی خود ادامه میدادند و حاضر نمیشدند در پروژه خشونتبارشان مشارکت کنند نیز «مستحق مجازات» تلقی میشدند.
همین منطق بیمار، مردم کوچه و بازار را صرفاً بهدلیل عدم همراهی، به هدفی مشروع برای جنایت بدل میکرد؛ نگاهی آمیخته به تکفیر، که جهان و انسان را با معیار صفر و یک و در چارچوبی خوارجمآبانه تحلیل میکرد. این رویکرد، با همان وضوح، در تروریسم دیماه ۱۴۰۴ نیز قابل مشاهده بود.
در حوادث خونین هجدهم و نوزدهم دیماه، آشوبگران تروریست هر فردی را که از همراهی با آنان سر باز میزد، آماج خشونت قرار دادند. حتی پا را فراتر گذاشتند و کسانی را که تحت تأثیر عملیات روانی رسانههای معاند به خیابان آمده بودند نیز از تیغ جنایت مصون ندانستند؛ چرا که برای آنان، اصل، افزایش حجم خونریزی و تشدید بحران بود. خشونتی افسارگسیخته که نهتنها مدافعان امنیت، بلکه شهروندان بیدفاع را نیز هدف گرفت.
این خشونت، محدود به میدان درگیری فیزیکی نماند. در عرصه اجتماعی و رسانهای نیز هر صدای مخالفی با ترور شخصیت مواجه شد. همانگونه که تکفیریهای سیاسیِ وابسته به سرویسهای اطلاعاتی بیگانه در دهه ۶۰ عمل میکردند، نسخه بهروزشده آنان در سال ۱۴۰۴ نیز همان الگو را تکرار کرد. سلاخی مدافعان امنیت در زمستان ۱۴۰۴، از حیث قساوت و سبعیت، یادآور تاریکترین صفحات کارنامه منافقین در دهه ۶۰ است.
هدف نهایی این سطح از خشونت، ایجاد رعب عمومی بود؛ ترسی که قرار بود ضعف ذاتی این جریانها را پنهان کرده و بهمثابه تزریق مصنوعی قدرت، هیبت پوشالی برای آنان بسازد.
توهم، مؤلفه مشترک دیگر این دو جریان است؛ توهم قدرت، توهم حمایت مردمی و توهم توانایی تغییر معادلات کلان سیاسی از مسیر ترور. منافقین تا سالها پس از شکستهای پیاپی، همچنان در این توهم بهسر میبردند؛ توهمی که سرانجام آنان را به بنبست مرصاد کشاند. در تروریسم دیماه ۱۴۰۴ نیز همین خطای محاسباتی تکرار شد. حجم سنگین تبلیغات رسانههای معاند و مواضع تحریکآمیز مقامات آمریکایی، چنان فضای ذهنی آشوبگران را مخدوش کرده بود که گمان میکردند با حملات غافلگیرانه و قتل شهروندان بیگناه، میتوان ساختار سیاسی کشوری پهناور را فروپاشید. آمارسازیهای اغراقآمیز و کذب از قربانیان نیز محصول همین ذهنیت وهمآلود بود.
اما شاید روشنترین شباهت، وابستگی کامل هر دو جریان به دشمن خارجی باشد. منافقین در میانه جنگ تحمیلی در دهه ۶۰، به دامن صدام پناه بردند که مستقیماً تمامیت ارضی ایران را هدف گرفته بود و با اتکا به حمایت آمریکا و اروپا، سلاح خود را بهسوی ملت نشانه رفتند. تروریسم آشوبگر زمستان ۱۴۰۴ نیز دقیقاً همین مسیر را پیمود؛ با این تفاوت که اینبار، حمایت سیاسی، مالی، رسانهای و تسلیحاتی از سوی رئیسجمهور آمریکا، سران اروپا و مقامات رژیم صهیونیستی بهصورت علنیتر اعمال شد.
در نهایت، هم تروریسم دهه ۶۰ و هم تروریسم دیماه ۱۴۰۴، اجزای یک پازل ضدملی بودند؛ پروژههایی همسو با راهبرد تجزیه ایران. خروجی هر دو، تضعیف انسجام ملی و گشودن راه برای طمعورزی قدرتهای استعمارگر بود. اگر این نقشهها با هوشیاری مردم و ایستادگی نیروهای ملی خنثی نمیشد، هر گوشه از ایران یکپارچه امروز، میتوانست طعمه یک قدرت بیگانه شود.
انتهای پیام

































