۞ حضرت علی (ع) :
مؤمن هرگاه سخن گويد ياد (خدا) مى كند و منافق هرگاه سخن گويد بيهوده گويى مى كند. (تحف العقول، ص212)

موقعیت شما : صفحه اصلی » روایت
  • شناسه : 28384
  • 21 ژانویه 2021 - 9:04
  • ارسال توسط :
«بخشعلی علیزاده» سرگذشت گرفتاری خود در دام فرقه رجوی را روایت کرد

داستان اسارت و تولدی دیگر

انسان در زندگی تصمیم هایی می گیرد که گاه اجتناب ناپذیر هستند و نمی شود در مقابل جبری که به وجود آمده ایستادگی کرد. شاید برای برخی این نوع احساسات و تصمیم ها قابل فهم نباشد زیرا آن شرایط را تجربه نکرده اند، لذا امکان دارد به خاطر برخی تصمیماتی که دیگران در زندگی خصوصی شان می گیرند، آنان را سرزنش کرده و حتی طرد نمایند. داستان من این است که ناخواسته به دامی گرفتار شدم که بیرون آمدن از آن به یک رؤیا تبدیل گشت. از چاله اسارت به چاه اسارتی دیگر افتادن! حال هر کس می تواند قضاوت خودش را داشته باشد، ولی مهم این است که قضاوت عادلانه باشد و نه از روی کنجکاوی و با عجله .

 بخشعلی علیزاده در کنار پدرش مرحوم حاج موسی علیزاده

در بحبوحه جنگ ایران و عراق به خدمت سربازی رفتم. بسیار مشتاق بودم که در جبهه باشم زیرا مثل هر ایرانی باغیرتی تحمل تجاوز بیگانه به خاک وطن را نداشتم، تحمل شنیدن اخبار تجاوز کشور دیگری را به خاک وطن نداشتم، تحمل شنیدن اخبار تعرض به هموطنانم را نداشتم لذا قبل از سربازی هم با قسمت جذب نیروهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به مدت سه ماه در جبهه غرب (گیلانغرب در لشکر ۳۱ عاشورا) حضور داشتم. بعد که برگشتم بلافاصله به خدمت سربازی اعزام شدم. هنوز همان تب و تاب و داغی دفاع از خاک و میهن در سرم می جوشید و آرام و قرار نمی گرفت.

بعد از گذراندن آموزش های اولیه به جبهه جنوب اعزام شدم و در مرز موسیان مستقر گشتم. چه صحنه هایی بود، هر لحظه صدای توپ و تفنگ و تیربار و خمپاره. گویی چیزی به اسم آرامش در این نقطه از جهان معنی نداشت! کم کم خودم را وفق دادم و تنظیم کردم. کارم هر روز کندن کانال با عمق دو متر برای تردد نیروها، و شب ها یک پست نگهبانی استراق سمع در حدود ۳۰۰ متری نیروهای خودی بود.

مدتی گذشت تا این که یک شب حمله نیروهای عراقی شروع شد. ابتدا ساده نگری کردیم و تصور بر این بود که مثل خیلی از شب های دیگر یک موج آتش باری سنگین است و بعد از دقایقی تمام خواهد شد، ولی گویی آن شب با همه شب های دیگری که گذرانده بودم فرق می کرد. صبح وقتی نگاه کردم متوجه شدم که در محاصره کامل نیروهای عراقی هستیم. هر چه مهمات داشتیم مصرف کردیم و تمام شده بود. در جبهه خودی از پشتیبانی خبری نبود، از نیروهای کمکی خبری نبود، تانک های عراقی بالای سرمان رسیدند و هر کس که در حال فرار بود مورد هدف قرار دادند. در یک آن احساس کردم که دنیا به آخر رسید و باید اسلحه خالی ام را روی زمین بگذارم و دست هایم را بالا ببرم. باورم نمی شد که به این راحتی به دست دشمن افتادیم، یعنی هیچ کس باورش نمی شد .

به اردوگاه اسرای جنگی منتقل شدیم. روزها و هفته های بسیار سختی می آمد و می رفت، مریضی سختی گرفته بودم و از دوا و درمان خبری نبود. هر کسی که مریض می شد اگر معجزه رخ نمی داد کارش تمام بود و به سردخانه منتقل می گشت .

در ایام مریضی من، تعدادی به اردوگاه تردد داشتند که فارسی حرف می زدند. آنان خودشان را «مجاهدین خلق» معرفی می کردند. آن ها تبلیغ می کردند هر کسی که می خواهد درمان شود و از فشارهای اسارت خلاصی پیدا کند به همراه آنان از اردوگاه جنگی خارج شده و به مکانی که آنان دارند منتقل شود تا تحت درمان و رسیدگی قرار بگیرد و در پایان درمان هر جا که خواست برود.

من با اوضاعی که داشتم خیلی حیفم می آمد که زیر دست عراقی ها در آن شرایط صعب بمانم، زیرا در تفکراتم کار خودم را به خاطر آن بیماری تمام شده می پنداشتم. لذا تصمیم گرفتم که با آنان (مجاهدین خلق) همراه شوم. نمی دانستم در حال اقدامی هستم که بعدها مرا گرفتار خواهد نمود و مسیر زندگیم برای دومین بار تغییر خواهد کرد.

بعد از سپری کردن چهار سال اسارت در اردوگاه های صدام؛ من به همراه تعدادی دیگر به اردوگاهی به نام «اشرف» منتقل شدیم. آنجا همه ایرانی بودند و فارسی حرف می زدند. در ابتدا لحظات خوشایندی داشتم زیرا دیگر از کابل و شلاق و توهین های عراقی ها خبری نبود، از فشارهای طاقت فرسا، از غذاهای مزخرف، از دیدن کلاه کج های قرمز (سربازان عراقی) خبری نبود. کلاً حس خوبی داشتم. بلافاصله تحت مداوا قرار گرفتم و در عرض چند روز حالم خوب شد. همه کسانی که به اردوگاه اشرف منتقل شده بودیم تحت آموزش های نظامی قرار گرفتیم. ابتدا اسم این آموزش ها را برای دفاع از خود عنوان می کردند.

من خیلی زود متوجه شدم که این نیروی نظامی یک تشکیلات بسیار منسجم و کاملاً اعتقادی هستند. آنان قصد براندازی جمهوری اسلامی را داشتند.

گفتم من به این چیزها کاری ندارم، فعلاً اینجا هستم تا بعد به خارج از عراق منتقل شوم. در سرم رفتن به اروپا می گذشت، گفتم از آنجا می توانم با خانواده ام تماس بگیرم، غافل از این که از اروپا و این حرف ها خبری نبود، هر چه گفته بودند تماماً دروغ بود و فریب خورده بودم.

روزانه تحت آموزش های نظامی تشکیلاتی و ایدئولوژیکی بودیم. من اسمش را آموزش های مغزشویی گذاشته بودم. در همان اثنا جنگ عراق و کویت هم شروع شد و کار را پیچیده تر کرد. تمام راه های موجود بسته شد. در آن دوران تبادل اسرای ایرانی وعراقی به سرعت انجام گرفت و احساس کردم که گرفتار شده ام .

این احساس گرفتاری مثل یک بختک بر سر و روی من سایه انداخته بود. از سویی در زندان حصار فکری خودم و از طرفی تحت تأثیر دروغ ها و مغزشویی های تشکیلات رجوی نزدیک به سه دهه از عمرم را تباه کردم. بله، سه دهه از عمرم هدر رفت. حتی فکر کردن به آن سخت است چه برسد که بخواهی آن روزگار را سپری کنی.

در این رابطه هیچگاه کسی را سرزنش نکردم که عمر مرا تباه کرد زیرا مقصر خودم بودم. حاصل تمام اشتباهاتم، عمر رفته ای بود که دیگر بازنمی گشت. حالا آنچه مانده بود دنیایی از حسرت به دلی بود که دامنگیرم شده بود. اما بعد از این که از فرقه منحوس رجوی جدا شدم و به وطن برگشتم و خانواده خود را پیدا کردم به احساساتی دست یافتم که قبلاً تجربه نکرده بود، احساساتی که بسیار خوشایند و زیبا بودند. یک تولدی دیگر را حس کردم که کمتر کسی آن تجربه را دارد .

روایت از: بخشعلی علیزاده

انتهای پیام /  انجمن نجات مرکز تهران

پاسخ دادن

ایمیل شما منتشر نمی شود.