۞ حضرت علی (ع) :
منافقین به رنگ های گوناگون در می آیند و فتنه های گوناگون به پا می کنند. (نهج البلاغه خطبه 194)

موقعیت شما : صفحه اصلی » یادداشت
  • شناسه : 27550
  • 18 نوامبر 2020 - 12:24
  • ارسال توسط :

رجوی در مقاطع مختلف همواره تلاش کرده که برای بقاء عمر ننگین خودش مستمرا رنگ عوض کرده و نقاب صورتش را تغییر دهد یعنی با تعادل قوای روز منطبق شود تا بر اساس آن ضرب المثل ایرانی که گفته بود: «خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو» عمل نماید.

چند مثال تاریخی و مهم (از ابتدای تاسیس سازمان تا به اکنون):

-رجوی در مقطع نیمه اول سال ۱۳۵۵ خودش را با خواسته های ساواک شاه منطبق کرد و همه همرزمانش از جمله حنیف نژاد بنیانگذار سازمان را زیر تیغ داد تا خودش را حفظ کند. البته نوعی هم کودتا کرد تا رهبریت سازمان را بر عهده بگیرد. معامله ای که با ساواک شاه کرد و نتیجه بخش بود و به هدفش رسید.

-در مقطع نیمه دوم سال۱۳۶۰ به محض اینکه دید جانش در خطر است به سرعت ایران را ترک کرد و زن و بچه چند ماهه اش  را تنها گذاشت و سرانجام باعث مرگ همسرش اشرف ربیعی گردید.

-ازدواج دوم مسعود رجوی با فیروزه بنی صدر دختر ابوالحسن بنی صدر: البته این ازدواج زیاد طول نکشید و به جدایی انجامید. خانم بنی صدر اعلام کرد که به خاطر مسائل جنسی که مسعود رجوی داشت دیگر حاضر به ادامه زندگی مشترک با این آدم عیاش نبود زیرا او با زن دوستش (مریم رجوی) روی هم ریخته بود و روابط نامشروعی را شروع کرده بود. از طرفی ارتباطی که رجوی با سایر زنان داشت او را وادار به این کرده بود که دیگر ادامه ندهد و طلاق بدهد.

-در مقطع نیمه اول سال ۱۳۶۴ انجام ازدواج سوم با مریم رجوی همسر دوست به ظاهر صمیمی اش  مهدی ابریشم چی. در واقع همسرِ دوستش را از دستش ربود و به کام خود رساند.

-در مقطع نیمه اول سال ۱۳۸۲ بر اثر فشارهای آمریکا و متحدینش سلاحهایش را تحویل داد و پذیرای نیروهای آمریکایی در اردوگاه اشرف گردید و از آنان استقبال نمود.

همزمان دوران مخفی شدن مسعود رجوی شروع شد که تا به الان ادامه دارد. وی در پیام هایی خودش را با امام زمان(عج) مقایسه کرده و مخفی شدن خود را با غیبت امام زمان(عج) در یک ردیف قرار می دهد تا موجه جلوه کند.

در نیمه دوم سال ۱۳۸۱ قبل از حمله آمریکا به عراق زمان جورج دبلیو بوش (بوش پسر)  تب و تابی تمام فرقه رجوی را گرفته بود و همگان دنبال این بودند که ببینند  نظر مسعود رجوی چیست و سازمان می خواهد در این مقطع حساس چه خطی پیش بگیرد.

تا که بلاخره تشریف آورد و در یک نطق بیان کرد که: «هر کس که به صاحبخانه ما ( صدام حسین ) دست درازی کند ما با سیلی و پشت دست محکم به بنا گوش او زده و خواهیم گفت دست خر کوتاه.»

بنابراین مشخص شد که علاوه بر جمهوری اسلامی ایران ما باید با ابرقدرت جهان نیز بجنگیم و ائتلاف تحت امر آمریکا را هم متلاشی کرده و به عقب برانیم. اما طولی نکشید که دیدیم پیام داد که شلیک ممنوع و کسی حق ندارد به سمت آمریکائی ها شلیک کند. برخی گفتند مگر خودت نگفتی که از صاحبخانه حمایت و حفاظت کنیم؟ که با سکوتی که بود همگان فهمیدند که منظورش این بوده حالا ما یک غلطی کردیم، شما دیگر چرا؟

اینگونه بود که راه برای ورود به ببر کاغذی به اردوگاه اشرف آماده شد.

لازم به ذکر است که اصطلاح ببر کاغذی از شعارهای اولیه سازمان مجاهدین خلق به رهبری محمد حنیف نژاد بود که در نیمه دوم دهه چهل و نیمه اول دهه پنجاه علیه آمریکا داده می شد و رجوی هم به ظاهر خودش را دنباله روی این شعارها نشان می داد. در مقطع ۱۳۸۲ تا ۱۳۸۷  که خیلی مهم بود، رجوی  تصمیم گرفت که در همکاری نزدیک و تنگاتنگ با آمریکائی ها اعم از سیاسیون و یا نظامیان ارتش آمریکا همکاری جدی را شروع کند.  با این شیوه برای خود امنیت جانی خرید، تا توسط آمریکائیها و سایر جریانات عراقی که به شدت مخالف حضور وی در عراق بوده و دنبال انتقام از وی بودند کشته نشود زیرا عراقیان معتقد بودند که باعث کشته شدن فرزندانشان، مسعود رجوی بود که به صدام حسین در سرکوب اعتراضات کمک می کرد.

به راستی رجوی چرا این تصمیمات را در مقاطع مختلف می گرفت؟ زیرا بعد از به راه انداختن جنگ های خیابانی در ایران و بعدا در عراق تازه متوجه شده بود که جنگ یعنی چه! فکر می کنم بدترین جایی که او جنگ را لمس کرد مکانی بود که وی در آن مستقر بود، حوالی شهر رمادی در استان الانبار، این مکان که عمدتا محل حضور و اقامت وی و مریم رجوی بود توسط جنگنده های بریتانیایی و آمریکایی مورد هدف قرار گرفته و بمباران شده بود.

این بود که متوجه شد جنگی که می گوید و بر طبل آن می زند ممکن است دامن خود رجوی را بگیرد. احتمالا در یک دیالوگ خصوصی با خودش گفته است که،  زیاد دنبال جنگ مستقیم  نرو، چون ممکن است که به زبانه های آتش آن جنگ خودت را گرفتار کند. بعدها که متوجه شد واهمه اش از مسئله جنگ علنی شده عنوان می کرد که گویا به خاطر حفظ جان رزمندگان این کارها  را کرده است. به ویژه آتش بسی که یک طرفه با آمریکائیها انجام داد و تسلیم آنها شد. به همین خاطر در چندین نوبت با به کارگیری این اصطلاح که بین اسب و اسب سوار، اسب سوار را انتخاب کرده است بهانه می کرد که تصمیم وی برای بالا بردن پرچم سفید در مقابل آمریکائی ها بخاطر حفظ جان رزمندگان بود در حالی که حقیقت ماجرا دقیقا برعکس بود. او برای حفظ جان خودش دست به فرار و اعمال دیگر می زد. بر عکس همه حرفهایش که می گفت پرچم در دست نیروهایش پرچم امام حسین (ع) است و راه او راه حسین(ع)  و انبیاء است و نباید تسلیم شد.

اما در مقطع سال ۱۳۹۰ تا ۱۳۹۲در رابطه با  ترک اردوگاه اشرف قلدری کرد و مدعی بود که خاک اشرف متعلق به او و خاندانش است، سرانجام با ورود و تهاجم ارتش عراق و کشته و زخمی شدن تعداد زیادی از اهالی اردوگاه مجبور شد که قبول کند تا اردوگاه مرگ اشرف را ترک نموده و به مکان پیشنهادی آمریکایی ها در نزدیکی فرودگاه بین المللی بغداد نقل مکان کند، به کمپی تحت عنوان «کمپ لیبرتی»

بعد از انتقال از اردوگاه مرگ اشرف به کمپ لیبرتی  رجوی تلاش می کرد که محیط آن کمپ را در یک شبیه سازی همانند اردوگاه مرگ اشرف نموده و همه را به این ملزم کرده بود. به همین سبب کم کم در کمپ لیبرتی شرایط تقریبا مشابه اشرف شده بود. با فشار های بین المللی مجبور شد که تن به یک شکست دیگر بدهد و کمپ لیبرتی را هم ترک و به خارج از عراق برود. البته از ابتدا تا انتهای این جابجایی ها را آمریکائی ها دنبال می کردند که حکومت سعودی و برخی شیوخ منطقه که در ضدیت با جمهوری اسلامی بودند از این ماجرا حمایت مالی می کردند.

هم اکنون نیز این فرقه خطرناک و تروریستی در کشور آلبانی با صرف همان پول های سعودی و شیوخ عرب منطقه در حال گذران وقت هستند و با گرفتار کردن افراد در کمپی به نام اشرف ۳  که در منطقه ای به نام «مانز»  قرار دارد و سابقا مکان آموزش شورشیان یوگسلاوی سابق بود نگهداری می شوند. در واقع رجوی بدین وسیله افراد تحت فرمانش را در آن مکان زندانی کرده است و اجازه دیدار خانوادگی به آنان نمی دهد و از تمام امکانات و وسایل ارتباط جمعی محرومشان کرده است. در واقع آن افراد گرفتار به نوعی در دستان رجوی به گروگان گرفته شده اند  و حق هیچ حرکتی را ندارند. خبر خوش اینجاست که افراد کم کم به خود آمده و در فکر نجات جان خود هستند زیرا متوجه شده اند که در تمام این سالها رجوی فقط و فقط به فکر خوش گذرانی بوده و به فکرجان خود.

در یک جمع بندی بخواهم بگویم، اینکه رجوی فردی است که به لحاظ تعادل روحی نا متعادل و بی ثبات، در هر لحظه تصمیمی می گرید که فکر می کند درست است؛ تصمیماتش عمدتا برای حفظ خودش است و نه چیز دیگر.

یادداشت از: حسین عیوضی آذر

عضو نجات یافته از فرقه رجوی

انتهای پیام

پاسخ دادن

ایمیل شما منتشر نمی شود.