۞ حضرت علی (ع) :
منافقین به رنگ های گوناگون در می آیند و فتنه های گوناگون به پا می کنند. (نهج البلاغه خطبه 194)

موقعیت شما : صفحه اصلی » روایت
  • شناسه : 27420
  • 08 نوامبر 2020 - 12:31
  • ارسال توسط :

عضو نجات یافته از فرقه رجوی روایتی از روزهای سخت حضورش در این فرقه جنایتکار را منتشر کرد.

به گزارش فراق به نقل از انجمن نجات مرکز اراک، فؤاد بصری نوشت:

«از پوشیدن لباس نظامی خسته شده بودم. به ذهنم زد روزهای پنج شنبه بعد از ظهر تا جمعه شب لباس معمولی به تن کنم. درخواستم را مکتوب کردم و به زنی بنام فرزانه دادم.

یک هفته ای گذشت. یک روز مسئول ارکان به من گفت برو اتاق خواهر فرزانه با شما کار دارد. من هم آماده شدم و رفتم اتاق فرزانه درب را زدم وارد اتاق که شدم یک سری از فرماندهان در اتاق فرزانه نشسته بودند با دیدن صحنه من جا خوردم. با خودم گفتم اینها این جا چکار می کنند .

فرزانه به من گفت بشین. در ادامه گفت درخواست لباس شهر کرده ای! لباس شهر را می خواهی چکار؟ در جواب به او گفتم مواقعی که در اختیار خود هستم می خواهم به تن کنم. در جواب گفت مگر این جا چاله میدان است. خودم هم نفهمیدم ربط لباس شهر با چاله میدان چیست! فرماندهانی که در اتاق کار جمع کرده بود در رابطه با من بود! می خواست آنها را بر علیه من بشوراند و در ادامه گفت، لباس شهر می خواهی، می خواهی فرار کنی! با چه کسی می خواهی فرار کنی! چند نفر هستید یالا سریع بگو. من قفل کرده بودم با خودم گفتم عجب اشتباهی کردم درخواست لباس شهر دادم. بعد فرماندهان شروع کردند بر سر من داد و بیداد!  مثل سگ بر سر من پارس می کردند یکی می گفت، این خطرناک است، لباس شهر را برای فرار می خواهد. یکی دیگر می گفت، این تنها نیست که می خواهد فرار کند این ها یک باند هستند. یکی دیگر می گفت این نفوذی است و ضد انقلاب خواهر مریم. می خواهد با لباس شهر جلوی خواهران خود نمایی کند و … فرزانه همه را ساکت کرد و به من گفت چرا ساکتی حرف بزن.

او گفت: «برادر راست می گفت، دشمن داخل قرارگاست نه بیرون قرارگاه»

تازه فهمیدم که وضع تشکیلات فرقه رجوی چقدر خراب است که رجوی ملعون ضد بشر این حرف را زده است. دست از سر من برنداشتند. سه روز من به اتاق فرزانه رفت و آمد داشتم. بعد از سه روز به فرزانه گفتم اگر می دانستم شما از درخواست لباس شهر این همه به هم می ریزید درخواست نمی کردم. در جواب گفت، من ملاحظه تو را کردم اجازه ندادم مسئولین اساسی به تو تیغ بکشند. حالا برو و دیگه از این درخواست ها نکن .

خلاصه کنم، روزها و ماه ها و دو سالی گذشت ارباب رجوی سرنگون شد و آمریکائیها قرار شد در پادگان اشرف مصاحبه ای با ما داشته باشند. آن روز ما را توجیه کردند که بایستی تر و تمیز و با لباس غیر نظامی برای مصاحبه پیش آمریکائیها برویم و گفتند که به آمریکائیها بگویید می خواهیم در سازمان بمانیم .

درست یادم می آید فرزانه مرا صدا زد و گفت فردا می خواهیم برای مصاحبه پیش آمریکائیها برویم. برو تدارکات لباس شهر تحویل بگیر. من هم در جواب به او گفتم من به لباس شهر نیازی ندارم. در جواب گفت، این یک دستور تشکیلاتی ست و باید گوش کنی. من هم گفتم نه، من با لباس نظامی پیش آمریکائیها می روم. الان در وضعیتی هستیم که با لباس نظامی هم می شود فرار کرد. به چهره فرزانه نگاه می کردم رنگ صورتش قرمز شده بود.. هیچ وقت لباس شهر در فرقه به تن نکردم روزی که می خواستم از فرقه رجوی فرار کنم با لباس نظامی اقدام به فرار کردم .

رهبران فرقه با درخواستهایی که نیاز یک فرد بود مخالفت می کردند. یک زمانی به ما لباس خواب دادند و گفتند خواهر مریم از خورد و خوراکش می زند و برای ما لباس خریداری می کند و یک منتی بر سر ما گذاشتند. بعد از مدتی گفتند لباس خوابها را بگذارید در یک کیسه نایلون و تحویل دهید. در یک نشستی که در مقر برگزار شد مسئول نشست گفت فکر می کنید چرا ما لباس خواب را در مقر جمع کردیم خواهر مریم گفته من اشتباه کردم لباس خواب را هدیه دادم. اکثر افراد با به تن کردن لباس خواب به سمت زندگی طلبی رفته اند! باید به رهبران فرقه گفت چقدر شما بدبخت هستید که فکر می کنید لباس خواب، فرد را به سمت زندگی طلبی می برد. آیا شما بویی از انسانیت برده اید؟ به خدا قسم شما از حیوان هم بدترید.»

انتهای پیام

پاسخ دادن

ایمیل شما منتشر نمی شود.