۞ حضرت علی (ع) :
منافقین به رنگ های گوناگون در می آیند و فتنه های گوناگون به پا می کنند. (نهج البلاغه خطبه 194)

موقعیت شما : صفحه اصلی » پرونده
  • شناسه : 26513
  • 22 آگوست 2020 - 10:53
  • ارسال توسط :
برش هایی از کتاب «فرقه ‏های تروریستی و مخرب نوعی از برده‏ داری نوین»

پاهای خود را فراموش کرده روی پاهای رجوی راه بروید!

ما می ‏دانیم که در جامعه هیچ کس به جز یک دیکتاتور مطلق نمی ‏تواند به طور کامل آزاد باشد. آزادی بقیه افراد در جامعه نسبی است و به اعتقادات، خواست‏ ها و آرزوهای آن ها برمی‏ گردد و به محدودیت‏ هایی که در جامعه (به شکل قانون، اخلاقیات، فرهنگ و دین) برای عدم تجاوز افراد به آزادی و حقوق دیگران گذاشته شده است. به این ترتیب می ‏توان نتیجه گرفت که آزادی ما در جامعه نسبی و محدود است به آزادی دیگران و قوانین عرفی، مذهبی و حقوقی جامعه‏ ای که در آن زندگی می ‏کنیم. بنابراین وقتی ما صحبت از آزادی به طورعام می‏ کنیم، معنی نسبی آن را در نظر داریم و نه یک مفهوم مطلق.

حال اگر آزادی نسبی را همان بدانیم که مدّ نظر ماست، در یک دیکتاتوری مطلق که خود را فقط در شکل داستان ۱۹۸۴ جورج اورول نشان می‏ دهد و نیز در یک فرقه‏ ی مخرب که عشق برای رهبر فرقه و آزادی او مطلق است، عشق به دیگران به حداقل و یا صفر می‏ رسد و محدودیت ‏ها روی آزادی پیروان هم مطلق می شود. به عبارت دیگر مطلق بودن آزادی دیکتاتور و رهبر یک گروه به دلیل نسبی بودن آزادی، می‏ طلبد که آزاد نبودن بقیه هم مطلق شود. و یا عشق ورزی همه نسبت به یک نفر و تنها نسبت به او می‏ طلبد که عشق‌ورزی آن ها نسبت به دیگران هم به حداقل برسد. به این ترتیب در یک فرقه مخرب، هیچ ‏کس مگر رهبر، آزاد نیست و هیچ‏ کس به جز رهبر نمی ‏تواند فی‏ الواقع، آن ‌گونه که در درونش هست، باشد و بقیه نیز باید برای ادامه‏ ی حضور در چنین جمعی، تلاش کنند که «خودشان» نباشند و یا با رهبر حداکثر انطباق را پیدا کنند. به عبارت دیگر «خود»، افکار، آرزوها، خواست ‏ها، اعتقادات، احساسات و عواطف شخصی خود را به فراموشی سپرده و همانند رهبر بشوند. (توجه شود که «خود» بودن، یعنی آزادی، و در نتیجه نا«خود» بودن یعنی آزاد نبودن)

البته باید توجه داشت که با این تعریف از آزادی، همان ‌طور که ما نمی ‏توانیم حتی در دموکراتیک‏ ترین جوامع، آزاد مطلق باشیم، به عکس حتی در بدترین نوع دیکتاتوری‏ ها نیز یک فرد نمی ‏تواند به طور مطلق غیر آزاد باشد. چرا که هیچ دیکتاتوری نتوانسته و نمی‏ تواند به طور ۲۴ ساعته افراد را در زندان فیزیکی و روانی قرار داده و تمام حرکات، افکار، خواست‏ ها، رؤیاها و احساسات آن ها را تحت کنترل خود داشته باشد و آن ها مطلقاً نتوانند حتی لحظه ‏ای خودشان باشند. شاید نزدیک ‏ترین حالت به این مطلق بودن آزادی و خود بودن رهبر و به عکس این ناخود بودن و آزاد نبودن مطلق پیروان را فقط در یک فرقه مخرب پیدا شود که در واقع پدیده‏ ای است محدود و شاید آزمایشگاهی.

علت این ‏که حصول چنین پدیده ‏ای در یک فرقه مخرب ممکن می ‌شود به این برمی‌ گردد که نظارت و کنترل بر کارکردها و افکار و احساسات و … افراد به جای آن که از بیرون آن ها (مثلاً به شکل غل و زنجیر و زندان) صورت بگیرد، از درون خود آن ها (توسط شستشوی مغزی) اعمال می ‌شود. همچنین تنها در یک فرقه مخرب است که رهبر فرقه می‏ تواند ملأ منزوی و یا میلیو، انزوای کامل فیزیکی و روانی را به پیروان تحمیل نموده و همه را در یک زندان فیزیکی و روانی بزرگ برای نبودن «خود» قرار دهد.

در مجاهدین از روز نخست به ما آموزش داده می‏ شد که معنی آزادی، آزاد بودن از درون است، آزادی از غرائز حیوانی، آزادی از خواست ‏ها و نیازها و تعلقات. در فلسفه‏ ی آن ها، فردی آزاد‏تر بود که خواسته و آرزوی فردی کمتری داشت و آماده ‏ی فدای بیشتری بود. البته اگر شما کسی را پیدا کنید که هیچ اعتقاد، فکر، آرزو و خواسته ‏ی شخصی نداشته باشد، هویت و شخصیت فردی نداشته باشد، چنین کسی البته در تمام فرقه‌ های مخرب و شاید در هر کجای دنیا می ‏تواند مدعی شود که آزاد مطلق است. چرا که موجودیست بی‌ رنگ و در هر کجا می ‏تواند به رنگ آنجا در آمده و باز احساس کند که خودش می ‏باشد و محدودیتی روی او نیست. با چنین تعریفی یک ماشین، یک موریانه، بدون هیچ خواسته ‏ی شخصی و به طور مطلق در خدمت دیگری، از هر انسانی آزادتر است. و به عبارتی سگ شما از شما آزادتر و زنگوله آویزان به گردن سگتان از خود سگتان آزادتر و به مراتب از شما آزاد تر است.

بنابراین می‏ خواهم نتیجه بگیرم که اگر آزاد بودن یعنی خود بودن است، در یک فرقه مخرب از اولین قدم، شما آزادی خود را از دست می‏ دهید. چرا که از نخستین قدم یاد می‏ گیرید که «خود بودن» شما غلط است و باید عوض شوید. شما باید خود را به کس دیگری تغییر دهید، نه تنها روی اعتقادات و خواسته و احساسات و عواطف شخصی خود باید محدودیت بگذارید بلکه باید با آن ها مبارزه و در صورت امکان نابودشان کنید و با آن چیزی که فرقه دیکته می‌ کند جایگزین ‌اش نمایید. به عبارتی بودن در یک فرقه‏ ی مخرب در تناقض کامل است با آزاد بودن شما.

آزادی و اختیار در جامعه در مقابل فرقه

کسانی که به وجود آزادی و اختیار در فرقه ‏های مخرب معتقدند، ممکن است مدعی شوند که اگر عمل بر اساس افکار، اعتقادات و خواست‏ ها، آزادی است، کسانی هم که در یک فرقه‏ ی مخرب هستند نیز چون بر طبق عقاید و خواسته و احساسات فعلی خود حرکت می‌ کنند، پس آزادند. و اگر در پاسخ به آن ها ما مدعی شویم که این اعتقادات، خواست‏ ها و احساسات به خود آن ها تعلق ندارد و متعلق به رهبر فرقه است که در ذهن آن ها جایگزین افکار و اعتقادات و خواست ها و احساسات شخصی ایشان شده، آن ها خواهند گفت که در جامعه نیز همین‌ طور است و اعتقادات و افکار افراد نخست در اثر آموزش اولیا و بعد جامعه، مدرسه و دانشگاه و … شکل می ‏گیرد و تعلق شخصی به کسی ندارد.

درست است، در جامعه، اعتقادات فرد در اثر تربیت خانواده و جامعه شکل می ‏گیرد، از روز تولد کودک به تدریج فرا می ‏گیرد که چگونه بر پایه اصول، آداب و رسوم و فرهنگ خانواده و جامعه زندگی و حرکت کند. او یاد می‏ گیرد که آزادی عمل محدودیت‏ ها و بهایی دارد (برخلاف جامعه و خواست جمعی و خانواده حرکت کردن تنبیه و مجازات در پی خواهد داشت و در جهت آن ها حرکت کردن جایزه دارد). کودک یاد می‌ گیرد که به عنوان یک عضو جامعه، باید بخشی از آزادی خود را در مقابل امنیت و رفاه زندگی در جمع مبادله نماید. تفاوت اصلی بین آموزش خانواده و جامعه با آموزش و یا شستشوی مغزی یک فرقه مخرب در این است که خانواده، مدرسه و دانشگاه به فرد می ‏آموزد که چگونه به عنوان یک فرد در جامعه زنده باقی مانده، در کجا و چگونه خودکفا باشند و در کجا و چه مواردی به دیگران تکیه کرده و برای بقا از آنان کمک بگیرد.

آموزش آن ها به همان اندازه که در خدمت جامعه و بقای آن است، در خدمت فرد و بقای او نیز می‏ باشد. حتی وقتی جامعه به ما می ‏آموزد که چگونه بخشی از آزادی خود را و حتی زندگی خود را برای جامعه فدا کنیم (برای مثال شرکت در جنگ و در دفاع از کشور علیه یک متجاوز خارجی) هنوز «خود» و منافع «خود» در این معادله وجود دارد، فرد این فداکاری را برای حفظ موقعیت خود در عرصه ‏ی وجود، تأمین آینده مادی و آزادی فرزندان و اخلاف خود، برای حفظ کشور، فرهنگ، و آزاد بودن ملت خود انجام می ‏دهد. چرا که اگر کشورش تحت تسلط دشمن قرار بگیرد، او تمام و یا بخشی از امکانات مادی و معنوی و در نتیجه آزادی خود را از دست خواهد داد.
همان‌ گونه که دیده می‌ شود در تمام این آموزش ‏ها هر چقدر هم که در آن ها زیاده‌ روی شود، باز هم «فرد»، «خود» و منافع «خود» در هسته‏ ی مرکزی آموزش ‏ها قرار دارد و هنوز این خود فرد است که فرمانده اراده‏ ی خویش است. حتی در فرهنگ جوامع شرقی که منافع جمع‌ محور فرهنگ و اخلاقیات است و بر منافع فرد اولویت دارد، (برخلاف فرهنگ غربی که منافع فرد محور فرهنگ و قوانین و … است) هنوز منافع فرد اهمیت خود را داشته و کسی نافی آن نبوده و تنها اولویت به جمع داده می ‌شود. به این ترتیب چه در شرق و چه در غرب «فرد» و «منافع فرد» جایگاه و اهمیت خود را داراست . در حالی که در فرقه‏ های مخرب آنچه ارزش و جایگاهی در آموزش ‏ها و یا شیوه ‏های شستشوی مغزی ندارد «فرد» و «خود» و «منافع فرد» است. نه تنها منافع و بقای فرد محترم و تضمین شده نیست، بلکه به عنوان دشمن درونی شناخته می ‌شود(همزاد شیطانی)، دشمنی که باید کشته شود و اگر کشتنش ممکن نیست، باید مادام‌ العمر به اسارت و زنجیر کشیده شود و دائماً تحت کنترل و نگهبانی باشد ( خواندن لحظات، عملیات جاری، غسل هفتگی، گزارش از خود، انتقاد از خود در نشست‏ های روزانه و هفتگی، (

آموزش ‏های مختلفی که فرد در خانواده و جامعه می‏ بیند هر چقدر که سخت و ناهنجار باشند، لطمه ‏ای به بخش اصلی «فردیت»، «شخصیت» و «هویت» فرد نمی ‏زند مگر این که آموزشگاه، به صورت فرقه باشد و آموزگار و یا حتی اولیای فرد نیز مانند رهبر فرقه عمل کنند. در حالی که در یک فرقه مخرب، خود جدید متولد شده در فرقه، خود قبلی با آموزش‏ های جدید نیست، بلکه او بخشی از یک خود جمعی و یا خود فرقه شده است. دیگر «فرد» نیست بلکه عضو و یا زائده بیرونی رهبر فرقه است، چنین فردی دیگر برای خودش و منافع خودش و اخلافش (فرزندان و نوادگانش) نمی‏ جنگد و حتی آن گونه که ما در مجاهدین مدعی بودیم، حتی نمی ‏خورد و نمی ‏خوابد مگر برای اهداف فرقه. به او آموزش داده می ‌شود که او زنده است، می ‏خورد و می ‏خوابد و حتی روابط جنسی‏ اش، به خاطر منافع رهبر است حتی اگر رهبر، نام مستعاری مانند «دین»، «آزادی»، «عدالت»، «خدا»، «مردم»، «کشور» و … داشته باشد.

«آموزش» در فرقه برخلاف آموزش در جامعه به فرد یاد نمی ‏دهد که چگونه خودکفا باشد، اعتماد به نفس داشته باشد، و از دستاوردهای خود انگیزه بگیرد. همان‌ طور که در مجاهدین به افراد گفته می ‏شد، که چگونه «پاهای خود را فراموش کرده و روی پاهای رجوی راه بروند» فرقه نیز به افراد می‏ آموزد که چگونه خود و دستاوردها و نقاط مثبت خود را فراموش کرده و به اصطلاح به نقطه صفر برسند و چگونه از رهبر به شکل غریزی همانند حشرات و موریانه ‏ها تبعیت نمایند. در جامعه شرط رشد و توسعه، هر چقدر هم که آن جامعه استبدادی باشد، در این است که شخصیت فردی افراد حفظ گردد و رشد کند، تا رشد و ترقی و ثروت‌ اندوزی افراد، رشد و ترقی و ثروت اندوزی جامعه، کشور و بالطبع حکومت را به وجود آورد، در حالی که در یک فرقه مخرب به عکس فرد باید محو و نابود شود تا فرقه و رهبرش بتوانند باقی‌ مانده و رشد کنند.

در جامعه هر چقدر هم که محدود باشد، افراد حق انتخاب دارند و در مقابل هر آموزشی می ‏توانند در جایی دیگر آلترناتیو و یا بدیلی برای آن بیابند و یا حتی معکوس آموزش ‏ها عمل کنند. در حالی که در فرقه‏ ها با وجود ملأ منزوی، این انتخاب از افراد گرفته شده است.

نوشته: مسعود بنی صدر

تهیه و تنظیم از: عاطفه نادعلیان

انتهای پیام / انجمن نجات مرکز تهران

پاسخ دادن

ایمیل شما منتشر نمی شود.