۞ حضرت علی (ع) :
منافقین به رنگ های گوناگون در می آیند و فتنه های گوناگون به پا می کنند. (نهج البلاغه خطبه 194)

موقعیت شما : صفحه اصلی » روایت
  • شناسه : 25488
  • 11 می 2020 - 12:25
  • ارسال توسط :

فراق: محمد حیاتی از قدیمی ترین افراد و عضو مرکزیت فرقه رجوی بود.  وی در عراق تا قبل از  رفتن رجوی به آنجا فرمانده سیاوش خوانده می شد. او فرمانده قرارگاه بزرگ و  مرکزی حنیف بود که بعدها به اسم بدیع زادگان تغییر نام  یافت.

تا قبل اینکه صدام کمپ اشرف را در اختیار  رجوی قرار دهد کمپ حنیف  قرارگاه بزرگ و مرکزی سازمان محسوب می شد و قسمت غربی  آن مخصوص بخش های سیاسی چون رادیو و تلویزیون و و بخش هایی  موسوم به بین الملل  و خبرگزاری بود. دو سوم دیگر  قرارگاه  مختص پذیرش و آموزش اعضای تازه وارد بود.

محمد حیاتی یا  همان فرمانده سیاوش در آن روزها برو بیایی داشت و آخر هر هفته در سالن اجتماعات قرارگاه نشست جمعی برگزار می کرد و با همه از جمله تازه واردین نیز خوش و بش می کرد و  به عنوان فرمانده ای قدیمی و مردمی در بین اعضا جا افتاده بود. طرفدار هم زیاد داشت و به اصطلاح خاکی بود و به همه جا سر می زد.

 پس از اخراج رجوی از فرانسه  به عراق، از آنجایی که کمپ حنیف یکی از بهترین و امن ترین مکان ها و درمنطقه ای خوش آب و هوا در عراق واقع بود در قسمت غربی این  قرارگاه که محل های لوکس همراه با فضای سبز و  باغ ها و استخر داشت اماکنی جهت اقامت وی تدارک دیدند.

باور کنید در همان اوایل ورود رجوی به عراق و پس از مدتی کوتاه دیگر «محمد حیاتی» را به چشم ندیدیم و شنیدیم که شغلش عوض شده و دیگر فرمانده قرارگاه نیست. آن روزها در حوالی سال۶۷- ۱۳۶۶ بخش پذیرش نیز به اشرف منتقل شد و مرکز تجمع نیرو و اساس کارها  قرارگاه اشرف شد.

حداقل تا سال ۱۳۶۸  دیگر محمد حیاتی را ندیدم و خبری از او نداشتم.  پس از منتقل شدنم به بخش پرسنلی متوجه شدم  محمد حیاتی نیز در ستاد پرسنلی مشغول به کار است.

در حالی که ابتدا فکر می کردم کمتر از مسئول ستاد یا معاون آن  قسمت نباشد با کمال بهت و حیرت متوجه شدم  در گوشه ای از پرسنلی  بدون اینکه حتی مسئولیت  قسمتی را داشته و یا فردی تحت مسئولیش باشد به کار اشتغال دارد.

آن زمان من مسئولی بخشی موسوم به ارکان بود که کارهای اجرایی از قبیل امور تدارکات و صنفی و مقر را دنبال می کرد.   با هر بار دیدن محمد حیاتی حیرت زده  می شدم که چگونه  او را به گوشه ای از سازمان پرتاب کرده اند و او هم چنین خونسرد به کار ادامه می دهد.

محمد حیاتی سال های زیادی  در بخش پرسنلی به امور ساده اجرایی چون امور آموزش و  رسیدگی به امور بایگانی اشتغال داشت و پس از آن نیز به ستاد موسوم به داخله منتقل شد.

و آخرین باری که او را دیدم درستاد داخله بود. پس از سال ها به خاطر تحقیر و توسری خوردن از رجوی که سکوت کرده و دم برنیاورده بود مسئول یک گروه هفت الی هشت نفره شده بود که آنها را در ساختمانی متروکه در انتهای کمپ اشرف جای داده بودند تا ارتباطی هم با با بقیه اعضای اصلی ستاد داخله که اغلب تشکیل شده از زنان و دختران بود، نداشته باشند. این هم سرنوشت رقت انگیز فرد دیگری از اعضای مرکزیت و رده بالا بود. تمامی مردان  اعضای مرکزیت توسط رجوی زیاده خواه به زیر کشیده شدند و با آنها کاری کرد که مورد تمسخر و تحقیر سایر اعضا قرار گرفته و درس عبرتی برای بقیه باشند.

 محمد حیاتی احتمالا به دلیل هوشیاری و یا دیدن سرنوشت علی زرکش و مهدی افتخاری که به مرگ زبونانه ای کشیده شد  با رجوی نه جر و بحثی داشت و نه نافرمانی می کرد.  با اینکه در طول سال ها به مانند عضوی ساده بود ولی دم  بر نمی آورد. رجوی هیچگاه نتوانست از او بهانه ای بدست آورد و مشخص بود فقط به دلیل حسادت و عقده گشایی های همیشگی و از سر راه برداشتن رقبایش این بلایا را یکی یکی سر همه آنها می آورد.

بعدها شنیدم تنها جرمی را که به  محمد حیاتی  منتسب نموده و با آن بهانه او را به زیرکشیده بودند ، موضوعی به نام «بورژوازیسم» (موضوع من درآوردی رجوی) بود. جسته گریخته شنیدم که اتهام او «بورژوازی طلبی» و به قول مریم قجر ولخرجی در منطقه عراق  قبل از آمدن آنان بوده است!

 و این تنها بهانه ای  بود که رجوی با آن توانست شاخ و شانه آن بدبخت را بشکند تا فقط خودش را مطرح کند که در همین جا جای یادآوری دارد بگویم که رجوی  با موضوعی به نام مبارزه با بورژوازیسم به جان محمد حیاتی و خیلی ها افتاد و همه را دربه در کرد.  در حالیکه علاوه بر  کاخ هزار و یک شبش در پارسیان، در عراق حداقل حدود هفت کاخ مجلل در قرارگاه های هفت گانه داشت و این ها همه جدای از ویلاهای شیک و قصرهای موجودش در بغداد، منطقه هبانیه و سعدون عراق بود.

البته نه کاخ و نه مقام  به رجوی وفا نکرد و اکنون اگر هم زنده است درمانده و در به در از سوراخی به سوراخ دگر می خزد تا روزی که مرگ فیزیکی اش هم چون مرگ سیاسی اش فرا رسد  و خود عبرتی  در تاریخ گردد.

روایت از: مریم سنجابی

انتهای پیام / فراق

پاسخ دادن

ایمیل شما منتشر نمی شود.