مریم رجوی در نمایش ویلپنت، کودکان خردسال را به عنوان ابزار سیاسی مورد سوءاستفاده قرار داد. اما سوءاستفاده از کودکان و نوجوانان در فرقه رجوی ید طولایی دارد.
سازماندهی هدفمند کودکان و نوجوانان در میلیشیای فرقه رجوی سال ۵۸ تا بعدها و ارتشی که در خدمت صدام حسین قرار گرفت، همه در یک راستا و برای نیل به یک هدف بودند.
به جرات می توان گفت که هیچ کودکی در بین فرقه رجوی، دوران طبیعی و اجتماعی خود را سیر نکرد. تا اواخر سال ۱۳۶۷ مینیمم هایی برای کودکان در نظر گرفته شده بود، اما پس از آن و بطور خاص از سال ۱۳۶۸ به بعد که مرحله دوم انقلاب ایدئولوژیک فرقه رجوی شکل گرفت، کودکان در درون تشکیلات، مزاحم بقای فرقه رجوی شدند.
مسعود و مریم رجوی دستور به طلاق اجباری دادند و هر کسی باید کودک خود را نیز طلاق می داد، چرا که آنها توان حمل اسلحه را نداشتند!
دوران بسیار وحشتناکی از منظر اجتماعی بود. هیچ پدر و مادری جرات ملاقات با کودک خود را نداشت. همه کودکان را در یک مرکز جمع کرده بودند و چند سال دور از دسترس مادران و پدران از آنان نگهداری کردند.
همزمان با حمله صدام حسین به کویت، مسعود و مریم رجوی دستور دادند که همه کودکان و نوجوانان مجاهدین باید به خارج از عراق منتقل شوند.
کودکان دسته دسته از عراق خارج شدند و در کشورهای اروپایی و آمریکایی به سرپرست های خارجی تحویل داده شدند.
اما پس از گذشت چند سال وقتی که آنان به سن نوجوانی رسیده بودند، رجوی تصمیم به بازگرداندن آنان به عراق را گرفت. تا بتواند از آنان در جنگ های شهری و نواحی مرزی علیه حکومت ایران استفاده نماید. در صورتیکه آنان به سن قانونی نرسیده و عمدتا زیر ۱۸ سال سن بودند. رجوی برای به قدرت رسیدن نیازمند افرادی بود که توان حمل سلاح داشته باشند!
کودکان دیروز که آن روز ها در قد و قامت نوجوانی بودند، به دسته های تانک و زرهی تقسیم شدند، آموزش جنگی دیدند و در عملیات های آن روزگار فرقه رجوی شرکت کردند. برخی در جنگ ها کشته شدند و برخی دیگر از شدت فشارهای وارده دست به خودکشی زدند. و به این شکل دست به نقض فاحش حقوق بشر زده و خانواده های فرقه رجوی را به سمت متلاشی کردن کامل هدایت نمود.
در تاریخ جهان این مدل رفتار با کودکان را می توان در زمامداری دیکتاتورهایی همچون پل پوت، هیتلر و پینوشه جستجو نمود. از نظر رفتارهای تشکیلاتی نیز فرقه رجوی الگو گرفته از خمرهای سرخ کامبوج و پل پوت می باشند. که بخشی از ایدئولوژی مرگ و عملکرد پل پوت را ذیلا از ویکی پدیا می آورم؛
پل پوت رهبر خمرهای سرخ از ۱۹۷۵ تا ۱۹۷۹ بر کامبوج حکم راند.
او در مدت ۴ سال حکومت دو میلیون نفر از جمعیت هشت میلیون نفری کامبوج را قتل عام کرد. قربانیان در کشتزارهای مرگ و در گودالهایی که در زمین حفر شده بود، به رگبار بسته شده و سپس همانجا به خاک سپرده میسپردند.
از آوریل ۱۹۷۵ که پل پوت در کامبوج به قدرت رسید رهبری ایدئولوژیک خمرهای سرخ را بعهده داشت.
«خمرهای سرخ با مفهوم ایدئولوژیک «سال صفر» و هدف گیری گروههای بودایی، مسلمان، متفکرین تحصیل کرده در غرب، تحصیل کردههای داخلی، کسانی که با کشورهای غربی و یا ویتنام رابطه داشتند، افراد ناتوان و چاق، چینی نژادها، لائوسیها و ویتنامیها سعی در تحمیل نوعی ایدئولوژی پان کامبوجی را پایه ریزی کرد. آنها را در کمپ S-21 میبرد و از آنها بر سر موضعی که بودند بازپرسی به عمل میآورد و این بازپرسی در بیشتر مواقع با شکنجههایی مانند کشیدن ناخن با انبرک، خفه کردن تدریجی، کندن پوست بدن و اعدام همراه بود.
پل پوت افراد را به سه گروه تقسیم کرده بود، گروه اول افراد کاملاً راست، گروه دوم کاندیدها و گروه سوم ذخیرهها که گروه سوم را به منظور نابودی و کشتار لیست برداری میکردند و پیوسته از رادیوی سراسری کامبوج ادعا میکردند که تنها برای دوباره سازی مزارع اشتراکی به تعداد یک میلیون و یا دو میلیون نیاز است و بقیه بیهوده زندگی میکنند و ضربالمثل معروف خود پل پوت «نگهداری تو هیچ نفعی ندارد، نابودی تو نیز هیچ ضرری ندارد» نیز بوی غلیظی از کشتار را به مشام همه میرساند.
صدها هزار از مردم کامبوج که تحت نام ذخیرهها، طبقهبندی میشدند در مزارع مرگ با دست خودشان قبرهای دسته جمعی شان را میکندند و سپس سربازان پل پوت آنها را با اشیاء فلزی، پتک و چکش میزدند تا بمیرند و یا گاهی نیز همانطور زنده زنده بر روی آنها خاک میریختند.
آنها همچنین تمام گروههای اقلیتی و مذهبی را به همین ترتیب کشتند و یا مجبور به یادگیری زبان و رسمهای خودشان کردند. مدرسهها و تحصیل را ممنوع کردند و مالکیت همه چیز اشتراکی شد کودکان را با تلقینات کمونیستی بزرگ میکردند و حتی فراهم کردن غذا و اعمال خصوصی افراد نیز اشتراکی گشته بود، تحصیل کردگان و صاحب مشاغل را نیز به جرم داشتن همکاری با دولت قبلی کشتند. حکومت هیچ گونه انتقادی را قبول نمیکرد و به طور واضح حکومت پل پوت یک جنون عمیق در قرن بیستم بود.»
هیتلر و پینوشه نیز در کنار میلیون ها کشتاری که در آلمان، اروپا و شیلی انجام دادند، از کودکان و نوجوانان بعنوان ابزاری برای اجتماعی کردن چهره خود استفاده می کردند.
اما داستان خانواده ها و کودکانشان در فرقه رجوی بسیار غم انگیز، و نقض پایه های اولیه ی حقوق انسانی است، که همچنان در تشکیلات فرقه رجوی پایمال می گردد. فراموش نکنیم که چند سال پیش مسعود رجوی، با ممنوع کردن ملاقات، خانواده های داغدار و چشم انتظار همان کودکان را سگ های زنجیری خطاب می کرد، و با دیدگاه امنیتی همه آنان را وابستگان وزارت اطلاعات می نامید.
مجاهدین امروز، نیز همان کسانی بودند که به سوی پدران، مادران، خواهران و برادران خود سنگ پرتاب می کردند و دشنام هایی که خوشآیند رجوی بود نثار آنان می کردند.
کاری که امروز مریم رجوی در منطقه والدواز و سالن ویلپنت انجام می دهد و کودکان خردسال بی اطلاع را در مراسم رنگارنگ، به دنبال اهداف سیاسی خود می کشد. بی آنکه نسبت به آنچه بر کودکان و خانواده ها گذشته است پاسخگو باشد!
یادداشت از جواد فیروزمند