• امروز : چهارشنبه - ۶ اسفند - ۱۴۰۴
  • برابر با : Wednesday - 25 February - 2026
روایتی از تلاش‌های خانواده‌ها برای نجات فرزندان خود از گروهک خائن و خونخوار مجاهدین خلق

دردهای مشترک

  • کد خبر : 55433
  • ۰۴ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۰:۲۴

شکوه فروزنده، خواهر یکی از اعضای نجات یافته از گروهک مجاهدین خلق با بیان خاطراتی از تلاش‌های خانواده برای نجات برادرش اظهار امیدواری کرد که زحمات تمام خانواده‌ها برای بیرون آمدن عزیزانشان از این گروهک دجال‌خو و خونخوار به ثمر نشیند.

forozande

به گزارش خبرنگار فراق، وی در بیان خاطراتش برای ما نوشت: داستان من از آنجا شروع می‌شود که به امید دیدار برادر عزیزم پس از چند سال دوری راهی عراق شدم. پسرم و شوهرم را تنها گذاشتم و راه افتادم که شاید برادرم را ببینم.

ما پنج نفر زن بودیم، فقط پنج نفر: من، مادرم، خانم حمیدفر، خانم بزرگمهر و بانویی که از تبریز آمده بود و اکنون نامش در خاطرم نیست. وقتی به دروازه‌های کمپ مجاهدین خلق در عراق رسیدیم، ساعتها گریستیم و اشک ریختیم و فرزندانمان را صدا زدیم. مادرم آنجا آنقدر گریه کرد که فشار خونش بالا رفت. آمبولانس آمد تا او را به درمانگاه ببرد، اما من وحشت داشتم مبادا مادرم را ببرند….

با ترس و لرز مادرم را سوار آمبولانس کردیم و به درمانگاه بردیم. آمپولی زدند و قرصی زیر زبانش گذاشتند. کم کم حالش بهتر شد. دوباره به درِ کمپ برگشتیم. دو هفته کار ما همین بود، آنقدر فریاد زدیم که گلویمان خشکید و هر بار با دستانی خالی‌تر از قبل برمی‌گشتم.

اما خبری نبود. فقط فرمانده‌های عراقی هر دو سه روز یک بار می‌آمدند، نامه‌های ما را می‌گرفتند، به داخل اشرف می‌بردند و بر می‌گشتند و به عربی می‌گفتند که نمی‌گذارند اعضا بیرون بیایند و با شما ملاقات کنند.

روز چهاردهم، بعد از ظهر، با ناامیدی پشت درهای کمپ ایستاده بودیم که دیدیم عده‌ای از خانواده‌ها آمدند؛ همه مثل ما نگران و ناراحت فرزندانشان. در میان جمعیت، زنی را دیدم که تنها آمده بود. جلو رفتم و پرسیدم: «همسرتان داخل اشرف است؟» پاسخ داد: «نه، پسرم آنجاست. امیرم آنجاست.»

همگی با صدایی بلندتر و رساتر از قبل فریاد زدیم؛ دیگر احساس تنهایی نمی‌کردیم، صدایمان بلندتر به گوش می‌رسید. همه یکصدا گفتیم: «ملاقات، ملاقات!»

فردا صبح برایمان بلندگو تهیه کردند تا شاید دردمان به گوش فرزندانمان برسد. شاید بفهمند بیرون در، انتظارشان را می‌کشیم. نوبتی بلندگو را به ما می‌دادند تا دردهایمان را فریاد بزنیم، شاید بغض‌هایمان بشکفد، شاید ناگفته‌ها گفته شود.

همین‌طور که می‌نویسم، گریه امانم نمی‌دهد. آن روزها را هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم. چه روزهای سختی بود! یک در، فاصله میان من و برادرم، حکم می‌کرد. برادرم آن سوی میله‌ها بود و من این سو، پر از درد، پر از بغض.

به نوبت بلندگو را به همه می‌دادند تا دردها را فریاد کنیم و عزیزانمان را صدا بزنیم، شاید بدانند هنوز برایمان عزیز هستند. میان این مردم، پسر جوانی به نام فرهاد را دیدم که درون بلندگو پدرش را صدا می‌زد و می‌گفت: «بابا دلتنگتم. بابا من بزرگ شدم با سختی، ولی الان اومدم دنبالت بابا.» جگرم ریش‌ریش می‌شد، خودم را فراموش می‌کردم. پیرمردهایی که یادشان می‌افتم، دلم می‌خواست فریاد بزنم: چرا؟ چرا باید این همه درد بکشیم؟ چرا باید دوری عزیزانمان را تحمل کنیم؟ به کدامین گناه باید در خاک عراق به دنبال عزیزانمان بیاییم؟ همیشه که نام عراق می‌آمد، یاد کربلا و نجف و زیارت می‌افتادم. هرگز فکرش را نمی‌کردم روزی به آن کشور بروم اما زیارت نروم.

در میان این جمع که همه همدل و غمخوار هم شده بودیم، خانم عبداللهی عزیز بلندگو را به دست گرفت و با صدایی رسا و زیبا سخن گفت؛ نه مانند بقیه که از گفته‌های خود نخست به گریه می‌افتادند. خانم عبداللهی نخست امیر اصلان، پسرش را صدا زد. اما دردهای همه ما را یکجا فریاد زد. از دل تک‌تک مادرها گفت، زبان تک‌تک پدرها شد، زبان فرهاد نوجوان گشت. بی‌وقفه یک ساعت با بلندگو – نه با میکروفون – سخن گفت.

پس از سخنانش، همه متحد یکصدا گفتیم: «خانم عبداللهی، نماینده ما باش! شما حرف دل ما را زدید.» همه از او می‌پرسیدند: «شما چه کاره هستید؟ مدیر هستید؟» چهره‌اش سرخ شده بود، اما پاسخ می‌داد: «من یک مادرم. من مادر امیرم هستم. دلم پر از خون است برای بچه‌ام. چون من هم پدر بودم برایش، هم مادر.»

از فردا صبح تا شب، همه با نماینده و فرمانده عزیزمان پشت درهای اشرف بودیم و فرزندانمان را فریاد می‌زدیم، با طبل و سنج، با بلندگوهای بیشتر… اما فریادمان به جایی نمی‌رسید. با این حال خسته نمی‌شدیم. نذر می‌کردیم، دعای توسل می‌خواندیم، بلندبلند قرآن تلاوت می‌کردیم. خانم عبداللهی دعا می‌کرد و ما آمین می‌گفتیم. در دعاهایش می‌گفت: «خدایا، همه بچه‌ها بیرون بیایند، بچه من آخرین نفر باشد.» اما ما همان دعا را به خودش برمی‌گرداندیم که چون برای ما دعا می‌کنی، خدا به خودت برمی‌گرداند و بچه تو هم نجات می‌یابد.

من ۲۳ روز آنجا بودم، سپس برگشتم. اما مادرم شش ماه تمام در کنار خانم عبداللهی و دیگر عزیزان ماند. یک ماه برگشت و باز دوباره رفت و در کنار خانم عبداللهی تلاش کرد. خدا را شکر، برادرم جدا شد و خودمان را مدیون همه عزیزان، به ویژه خانم عبداللهی بزرگوار می‌دانیم.

امید دارم روزی همه آن‌ها آزاد و رها شوند. فقط دعا می‌کنم همه افراد آنجا خودشان به این نتیجه برسند که عمرشان را هدر ندهند و زندگی آزادانه‌ای بیرون از گروهک دجال‌خو و خونخوار رجوی داشته باشند. ان‌شاءالله به همین زودی‌زود، همگی رهایی و آزادی را انتخاب کنند.

انتهای پیام

لینک کوتاه : https://feraghnews.ir/?p=55433

نوشته های مشابه

۰۲اسفند
سرافرازی ملی
خطای راهبردی دشمن و شکست مزدوران در برابر مقاومت ملی ایران

سرافرازی ملی

۲۸بهمن
روایتی از تداوم قدرت ملی ایران
از سایه وحشت در مونیخ تا اقتدار ملی در سایه رهبری

روایتی از تداوم قدرت ملی ایران