در روزهایی که سایه جنگ ۱۲ روزه بر سرزمین مقدس ایران سایه افکنده بود، هنگامهای بود که هر نفس، بوی ایثار و استقامت میداد.

به گزارش فراق، در یکی از آن روزهای پرآشوب، در گوشهای از ایران عزیزمان، لانچر نظامی، زیر حمله دشمن متجاوز صهیونی از حرکت بازمانده بود. نیاز بود که این غول آهنینِ زخمخورده، بهسرعت از میدان نبرد جابهجا شود. اما جرثقیلی در دسترس نبود.
در این میان، فرماندهان به ناچار به سراغ رانندهای خصوصی رفتند؛ مردی به نام #محمد_دالوند، که نه چهرهاش بوی انقلاب میداد و نه دلش در آن لحظه مشتاق چنین خدمتی بود. محمد، برای دل خود با جرثقیلش روزگار میگذراند و زندگیاش را میساخت.
وقتی تماس گرفتند و از او خواستند که خودرو را جابهجا کند، با اکراه پذیرفت و گفت: «۳۰ میلیون تومان میگیرم.» مبلغی که در آن لحظه برای رزمندگان سنگین بود. مذاکرهای درگرفت. حرفها رد و بدل شد، استدلالها بالا گرفت و سرانجام محمد راضی شد که با بیست میلیون تومان کار را به انجام برساند.
آفتاب بیرحم میتابید و گرد و غبار میدان، گلو را میخراشید. محمد در میانه کار، تشنه شد. از رزمندگان خواست که آبی برایش بیاورند. لیوانی آب به دستش رسید، آبی گرم و ساده، که تنها یک جرعه از آن نوشید و با بیمیلی کنار گذاشت. با نگاهی سنگین گفت: «آب خنکتر ندارید؟ خودتان از این آب میخورید؟» یکی از رزمندگان، با لبخندی که حکایت از صبر و تحمل داشت، پاسخ داد: «آره، همینست که داریم. همهمون از همین میخوریم.» محمد لحظهای در سکوت فرو رفت. انگار چیزی در درونش تکان خورد. پرسید: «یعنی شما با این امکانات، با این آب، دارید میجنگید؟» پاسخ کوتاه بود: «آره.»
محمد به کارش ادامه داد، اما گویی آن لیوان آب ساده، چیزی در قلبش کاشته بود. وقتی کار به پایان رسید و رزمندگان خواستند دستمزدش را پرداخت کنند، نگاهی به آنها انداخت و گفت: «من از شما پولی نمیگیرم.» و بیهیچ سخنی، جرثقیلش را سوار شد و رفت.
فردای آن روز، در کمال شگفتی، محمد بازگشت. رزمندگان با تعجب پرسیدند: «چی شد؟ دیروز به زور آمدی، حالا چرا خودت برگشتی؟» محمد نفسی عمیق کشید و گفت: «دیشب که به خانه رفتم، ماجرا را برای مادرم تعریف کردم. وقتی شنید شما در چه شرایطی میجنگید، گفت هر وقت بچههای نظامی کاری داشتند، باید بروی و کمکشان کنی. گفت اگر پولی بگیری، شیرم را حلالت نمیکنم. حالا من در خدمتم. هر کاری داشته باشید، بگویید.»
روزها گذشت و جنگ همچنان بیرحمانه ادامه داشت. چندی بعد، لانچری دیگر در میدان نبرد هدف حملهی پهپادی دشمن قرار گرفت و دوباره نیاز به جرثقیل شد. این بار، بدون لحظهای درنگ، محمد را خبر کردند. او با همان جرثقیل قدیمیاش، بیهیچ تردیدی به میدان شتافت. در میانه کار، پهپاد دشمن غاصب بار دیگر زهر خود را ریخت. انفجاری مهیب، زمین را لرزاند و محمد، همان فردی که روزی برای یک لیوان آب خنک اعتراض کرده بود، در راه دفاع از میهن، جان به جانآفرین تسلیم کرد.
محمد دالوند، راننده جرثقیل، که روزی با اکراه قدم به میدان گذاشت، در نهایت با قلبی پر از ایمان و ایثار، به شهادت رسید. نامش چون ستارهای در آسمان پرافتخار ایران میدرخشد، و یادش در دلها زنده است.
صلواتی بر روح پاکش میفرستیم، که با خونش، درس وفاداری و انسانیت را جاودانه کرد.
انتهای پیام