تاریخ : یکشنبه, ۲۸ شهریور , ۱۴۰۰ Sunday, 19 September , 2021
بازخوانی جنایت‌های فرقه رجوی

وقتی دختر ۱۴ ساله مورد خشم مزدوران رجوی قرار گرفت

  • کد خبر : 30986
  • 29 آگوست 2021 - 9:47

«باور شهادت یک دختر ۱۴ ساله برای خیلی از مردم سخت بود، بعضی‌ها حتی سخت‌شان بود که زینب را شهید بخوانند کسانی که می‌شنیدند دخترم شهید شده است با تعجب می‌پرسیدند مگر شهید دختر هم داریم.»

به گزارش فراق، کتاب «من میترا نیستم» درباره زندگی زینب کمایی دختر ۱۴ ساله‌ای که سوژه ترور فرقه رجوی بود. وی در ابتدای دهه ۶۰ و در کوران تحرکات شوم فرقه رجوی، به دلیل فعالیت‌های مذهبی – سیاسی‌اش مورد خشم و کینه اعضای این گروه قرار می‌گیرد.

زینب کمایی در دهه ۶۰ متولد می‌شود و همیشه به خانواده و اطرافیانش می‌گفته است که من میترا نیستم مرا زینب صدا کنید. او همیشه از این که نامش را میترا برگزیدنند گلایه داشت و سعی می‌کرد نگذارد کسی او را میترا صدا کند.

مادر شهید زینب کمایی روایت می‌کند: «باور شهادت یک دختر ۱۴ ساله برای خیلی از مردم سخت بود،بعضی‌ها حتی سخت‌شان بود که زینب را شهید بخوانند کسانی که می‌شنیدند دخترم شهید شده است با تعجب می‌پرسیدند مگر شهید دختر هم داریم.»

آری به درستی که او برگزیده نام زینب است و رفتار های او همانند دختری است که آرزوی شهادت دارد و تقلا می کند تا به آرزوی خود برسد.

مادر بزرگوار این شهید درباره تزکیه و خودسازی شهید زینب کمایی این گونه نقل می کند: «زینب در دفتر خودسازی خود جدولی کشیده بود که ۲۰ مورد داشت، نماز به‌موقع، یاد مرگ، همیشه با وضو بودن، خواندن نماز شب، نماز غفیله، نماز امام زمان (عج)، ورزش صبحگاهی، قرآن خواندن بعد از نماز صبح، حفظ کردن سوره‌های قرآن کریم ،دعا کردن در صبح و ظهر و شب،کمتر گناه کردن تا کم خوردن صبحانه ناهار و شام دخترم جلوی این موارد ستون‌هایی کشیده بود هر شب بعد از محاسبه کارهایش جدول را علامت می زد.»

در کتاب من میترا نیستم می خوانید :

شب اول فروردین سال ۱۳۶۱ زینب بلند شد چادرش را سر کرد و برای نماز جماعت به مسجد المهدی در خیابان فردوسی رفت. او معمولا نمازهایش را در مسجد می خواند. تلویزیون روشن بود و شهلا و شهرام برنامه سال تحویل را تماشا می کردند .دلم نیامد با زینب مخالفت کنم و از او بخواهم که مسجد نرود. زینب مثل همیشه به مسجد رفت .

بیشتر از نیم ساعت از رفتن زینب به مسجد گذشت و او برنگشت. نگران شدم. پیش خودم گفتم، حتما سخنرانی یا ختم قرآن به خاطر اول سال تو مسجد برگزار شده و به همین خاطر زینب دیر کرده. بیشتر از یک ساعت گذشت. چادر سرم کردم و به مسجد رفتم. نفهمیدم چطور به مسجد رسیدم. در دلم غوغا بود. وارد مسجد شدم هیچ کس در حیاط و شبستان نبود. نماز تمام شده بود و همه نمازگزاران رفته بودند. با دیدن مسجد خالی دست و پایم را گم کردم:  یعنی چی؟ زینب کجا رفته؟ هوا تاریک بود و باد سردی می آمد. یعنی زینب کجا رفته بود؟ او دختری نبود که بی اطلاع من جایی برود. بدون اینکه متوجه باشم و حواسم به دور و برم باشد خیابان های اطراف مسجد را گشتم چشمم دنبال یک دختر چادری باریک و بلند بود .

بخش دیگری از کتاب من میترا نیستم

بعداز انقلاب و جنگ، دخترم دیگر نمی خواست میترا باشد. دوست داشت همه جوره پوست بیندازد و چیز دیگری بشود؛ چیزی به اراده و خواست خودش، نه به خاطر من ، جعفر یا مادربزرگش.

اینطور شد که اسمش را عوض کرد. اهل خانه گاهی زینب صدایش می کردند اما طبق عادت چند ساله اسم‌میترا از سر زبانشان نمی‌افتاد. زینب برای اینکه تکلیف اسمش را برای همیشه روشن کند یک روز، روزه گرفت و دوستان هم فکرش را برای افطار به خانه دعوت کرد. می خواست با این کار به همه بگوید که دیگر میترا نیست و این اسم باید فراموش شود… بعد از آن چه‌ها یا مادرم اشتباهی او را میترا صدا می‌کردند، زینب جواب نمی‌داد.

آنها هم مجبور می شدند اسم جدیدش را صدا کند. من اسم‌ میترا را خیلی زود از یاد بردم، انگار که از روز اول اسمش زینب بود. همیشه آرزویم بود که کربلا را به خانم بیاورم و اسم تک،تک بچه هایم بوی کربلا بدهد، اما اختیاری از خودم نداشتم.

به خاطر خوشحالی مادرم و رضایت شوهرم دَم نمی زدم و حرف هایم را در دلم می ریختم. زینب کاری کرد که من سال ها آرزویش را داشتم. با عشق، او را زینب صدا می کردم. بلند صدایش می کردم تا اسمش در خانه بپیچد. جعفر و مادرم هم مثل بقیه تسلیم خواسته او شدند. بین اسم های اصیل ایرانیِ بقیه بچه ها، اسم زینب بلند شد و روی همه آنها سایه انداخت….

این کتاب زندگی نامه شهیدی است که از بچگی آرزوی شهادت را در دل داشت و همواره برای شهادت می جنگید.

این شهید دختری بود ۱۴ ساله نام او را در بچگی مادرش میترا گذاشت ما او هیچ وقت میترا نبود زیرا کار هایی که می کرد و نیتی که در دل داشت با نام میترا همخوان نبود او همیشه تاکید می کرد که نامش میترا نیست آری او برگزیده نام زینب بود. و خود را زینب می نامید و اگر کسی او را میترا صدا میزد جوابش را نمی داد و به همین دلیل هم نام کتاب را  «من میترا نیستم» انتخاب کردند.

کتاب «من میترا نیستم» در گذشته با عنوان «راز درخت کاج» منتشر شده بود که پس از ویرایش و بازنویسی مجدد توسط نویسنده و ناشر جدید با عنوان من میترا نیستم به چاپ رسیده است.

این اثر توسط معصومه رامهرمزی در ۲۴۴ صفحه و توسط انتشارات آوای کتاب پردازان به چاپ رسیده است.

انتهای پیام

لینک کوتاه : https://feraghnews.ir/?p=30986