۞ حضرت علی (ع) :
منافقین به رنگ های گوناگون در می آیند و فتنه های گوناگون به پا می کنند. (نهج البلاغه خطبه 194)

موقعیت شما : صفحه اصلی » گفت و گو
  • شناسه : 27780
  • 05 دسامبر 2020 - 10:56
  • ارسال توسط :
گفت و گو با هادی ناصری مقدم، عضو نجات یافته از فرقه سرکوبگر رجوی:

شهادت می دهم که تخم رهایی را خانواده ها در دل من و بقیه کاشتند + فیلم

انجمن نجات تهران ۱۳ آذر، گزارشی را منتشر نموده که در آن با یکی از نجات یافته های فرقه رجوی گفت و گو کرده است. به گزارش پایگاه خبری-تحلیلی فراق، این گزارش در واقع سرگذشت یکی از رها یافتگان از اردوگاه فرقه رجوی در آلبانی می باشد که مدت کمی است که به ایران آمده تا در کنار خانواده خود زندگی جدیدی آغاز کند. خانواده ای که سالهای زیادی به انتظار فرزندشان بودند و هم اکنون بعد از سالهای متمادی به آرزوی دیرینه شان رسیده و از چشم انتظاری خارج شدند. هادی ناصری مقدم با نام مستعار حنیف نیاکان در تشکیلات فرقه رجوی شناخته می شد و کمتر کسی او را به نام اصلی می شناخت. وی از سال ۱۳۷۸ به مقر فرقه رجوی پیوست و در آنجا مانده بود تا اینکه در سال ۱۳۹۵ موفق شد در کشور آلبانی از فرقه رجوی فرار کند.

به گزارش فراق، گفت و گوی بخشعلی علیزاده با هادی ناصری مقدم را در زیر می خوانید:

وقتی پای صحبت های ناصری مقدم نشسته بودم، احساس کردم که خیلی تحت تاثیر حرفها و در اصل خاطرات و تجاربش قرار گرفته ام. هر چند خودم نیز روزگاری در داخل آن مناسبات مخوف و تشکیلات سرکوبگر بودم ولی شنیدن حرف های آقای ناصری مقدم یک جذابیت دیگری برایم داشت. البته من همیشه به این اعتقاد دارم که هیچکس نمی تواند مدعی شود که فرقه رجوی را کاملا می شناسد زیرا آنقدر این فرقه دارای ابعاد پیچیده متعدد و زوایای پنهان است که از هر زاویه که نگاه کنید به یک حقیقت از این فرقه خطرناک پی خواهید برد.

-از هادی پرسیدم که چطور شد که سر از فرقه رجوی در آورد؟

وی مکثی کرد که بیانگر رفتن به گذشته بود تا بتواند جواب سوال مرا دقیق بدهد. گفت من دنبال کار و شغل بودم که با یک نفر در داخل ایران که به نظر قاچاقچی بود و مدعی بود که می تواند افراد را به خارج از ایران برده و در اروپا مستقر نماید، آشنا شدم. او با گرفتن پول کلان از من ابتدا مرا به ترکیه منتقل کرد.

سپس در ترکیه مطرح کرد که باید به عراق برویم و از آنجا کار انتقال را دنبال کنیم. من هم که مشتاق بودم بدون هیچ تاملی پذیرفتم. بعد از انتقال به عراق و رسیدن به بغداد مرا چند روزی در ساختمانی نگه داشتند. از همان جا من کم کم این حس را داشتم که گویا دارم مسیر اشتباه را می روم. اما دو دل بودم و ترجیح دادم که باز مدتی منتظر بمانم. سپس مرا به اردوگاهی منتقل کردند که به آنجا «اشرف» گفته می شد. در همان جا من فهمیدم که گرفتار شده ام و این با هدفی که در ذهنم بود اصلا مطابقت نداشت و مسیری که در آن قرار گرفته بودم چیز دیگری بود. من و تعدادی دیگر را اجبارا تحت یک سری آموزش ها قرار دادند.

در نشست هایی که گذاشته می شد من مشکلم را با فردی به نام بتول رجایی که آن موقع زنده بود و مسئول قسمت به اصطلاح پذیرش بود مطرح کردم و به وی گفتم که مرا به جای اشتباهی آورده اید و من اصلا قصدم این نبود که به این محل جهت کارهایی که شما انجام میدهید وارد شوم (یعنی آموزش های نظامی و آمادگی برای عملیات نظامی علیه جمهوری اسلامی ایران).

بتول رجایی که زنی بسیار بی رحم به نظر می آمد همان جا بدون درنگ به من گفت که اشکال ندارد، از آنجا که سازمان نمی تواند شما را به اروپا منتقل نماید، مجبوریم که شما را به نیروهای عراقی تحویل بدهیم تا آنان شما را تعیین تکلیف نمایند. وی ادامه داد که اگر به دست عراقی ها بیفتی به احتمال زیاد ابتدا به زندان مخوف و بسیار خطرناکی به نام زندان ابوغُریب منتقل خواهی شد و طبق قوانین عراق بدلیل ورود غیر قانونی به عراق با هشت سال زندان مواجه خواهی شد. سپس احتمال دارد که اتهام جاسوسی هم به شما بزنند که جرم آن اعدام می باشد. اگر هم تو را تحویل ایران بدهند سرنوشت بهتری نخواهی داشت.

من دیدم که عملا در مسیری قرار گرفته ام که راه برگشتی در آن متصور نیست و باید منتظر زمانی باشم که فرصت دست بدهد تا ببینم خدا چه میخواهد.

– در واقع شما را ربودند، درست است؟

هادی با لبخند تلخی گفت بله درست است، مرا ربودند. البته امثال من کم نبودند و من با چشمان خودم تعداد زیادی را دیدم که تقریبا با سناریویی که با من رفته بودند، با آنان نیز رفتار شده و با حقه و کلک انسان ها را به اردوگاه اشرف منتقل کرده بودند.

تو می گویی که مرا در آنجا نگه داشته بودند یعنی به اجبار بود، اگر بخواهم مقداری روشن تر بگویم تو بین بد و بدتر قرار گرفته بودی و در انتخاب سختی قرار گرفته بودی، درست است؟

بله درست است، من بین اینکه به زندان ابوغریب منتقل شوم یا اینکه در اردوگاه اشرف بمانم تصمیم گرفتم در اردوگاه اشرف بمانم زیرا با تهدیدی که بتول رجایی کرد دیدم احتمال زنده ماندنم در زندان های عراق صفر می باشد.

– بعد از این تصمیم چگونه توانستی این همه سال را در فرقه رجوی بمانی و آنجا را تحمل کنی؟

هادی گفت سوال خوبی است. راستش من همیشه به خودم تلقین می کردم که باید تحمل کنم تا روزش برسد. یعنی که راه دیگری نداشتم و باید شرایط تحمیل شده را می پذیرفتم.

هادی ادامه داد که یادم می آید که چند بار مسئولین فرقه در نشست هایی که می گذاشتند به من یک جمله ثابت می گفتند. آنان در صحبت هایشان می گفتند که تو داری موازی کار می کنی. این عبارت را بارها من از مسئولین متعدد که می آمدند و می رفتند شنیده بودم. منظورشان این بود که من دارم تحمل می کنم و تصمیم نگرفته ام که به قول آنان مجاهد خلق شوم.

– بالاخره چه وقت توانستی که خودت را از دامی که در آن قرار گرفته بودی برهانی؟

هادی مجددا مکثی کرد و بعد با نگاه عمیقی به من گفت: بالاخره زمانش رسید و بعد از تقریبا ۱۵ سال انتظار توانستم که از چاهی که در آن قرار گرفته بودم خارج شده و خود را برهانم. همانطور که می دانی قرار شده بود که رجوی عراق را ترک کرده و به کشور آلبانی منتقل شوند. این انتقال سری به سری انجام می شد که من در آخرین سری بودم که از عراق به کشور آلبانی منتقل شدم. یعنی بعد از ما دیگر کسی در عراق نمانده بود. من بلافاصله بعد از انتقال با یکی از دوستانم که قبل از من به آلبانی منتقل شده بود خلوت کردم و از اوضاع پرسیدم. او به من گفت که شرایطی که در عراق بود اینجا نیست و نمی توانند آنگونه که در عراق کنترل می کردند محدود نمایند.

طبیعی بود که من به فکر بیفتم و به دنبال راه چاره بگردم. بعد از چند روز تصمیم گرفتم که به هر قیمتی شده مناسبات فرقه رجوی را ترک کرده و خارج شوم. آنان وقتی فهمیدند که من چه تصمیمی گرفته ام برایم نشست هایی گذاشتند و تلاش کردند تا با تشویق و تهدید مرا از تصمیم خود منصرف نمایند که تلاششان به بار ننشست.

از آنجایی که از تهدیداتی که در عراق می کردند و می گفتند که به زندان ابوغریب منتقل خواهند کرد خبری نبود، لذا به شیوه های دیگری متوصل شده بودند و می گفتند کسانیکه قبلا از سازمان جدا شده اند اکنون یا در زباله دان ها به دنبال غذا می گردند یا با باندهای دزدی و فساد همکاری کرده و در زندان هستند.

در واقع به هر شیوه ای که در مقدوراتشان بود به من فشار آوردند. ولی من تصمیم خود را گرفته بودم و به آنها گفتم اشکال ندارد می روم و از زباله دان ها غذا تهیه می کنم ولی دیگر نمی خواهم اینجا بمانم. من نزد کمیساریای عالی ملل متحد برای پناهندگان رفتم. کمیساریا مرا به یک هتل منتقل کرد و مدتی در آنجا بودم و کم کم زندگی در آلبانی را تجربه کردم. تازه متوجه شدم که همه حرف هایی که می گفتند دروغ بود. من در سه سالی که در آلبانی بودم هیچگاه کارم به زباله گردی نکشید و خدا را شکر که توانستم روی پاهای خودم باشم. ولی بیشتر برایم جا افتاد که هر چه به من گفته بودند دروغ بود.

افسوس که وقت کم داریم و میدانم که خیلی حرف برای گفتن داری که می گذارم برای دیدار بعدیمان. ولی اگر بخواهی به کسانیکه زمانی آنها را همرزم می دانستیم یا دوستان سابق پیام بدهی چه می گویی؟

حرفم به دوستان سابقم این است که تعلل نکنند. اگر می خواهند که به زندگی سلامی مجدد بکنند باید تصمیم قاطع بگیرند که هیچ شکافی نداشته باشد. تجربه ام را به آنان بگویم. من در یک مقطع تمامی ترس و دلهره ها را کنار گذاشتم و به خودم گفتم که اگر می خواهی بروی برو و از هیچ چیز نترس! من تصمیم گرفتم که به هر قیمتی بزنم بیرون. اگر شما هم دل در گرو آزادی دارید و مدام در حسرت به سر می برید که می دانم حسرت به دل هستید، تصمیم بی شکاف بگیرید و تمامش کنید.

هادی سوال آخرم را با یک سوال از طرف خانواده ها مطرح می کنم. خانواده های چشم انتظار زیادی داریم، پدر و مادرانی که سالهاست چشمشان به در دوخته شده و منتظر یک خبر و یک تماس هستند ولی رجوی مانع شده است. حالا به نظر تو به این خانواده ها چه بگوئیم که خیالشان راحت بشود، منظورم این است که آیا کماکان چشم انتظار بمانند یا دیگر به این انتظار خاتمه دهند و بروند پی کارشان؟

به خانواده ها و همه پدر و مادرانی که چشم انتظار فرزندانشان هستند می گویم که به تلاشهایشان ادامه بدهند. نامه نگاری، شکایت به سازمانهای بین الملل، به کمیساریا، به دولت آلبانی و خلاصه از هر فعالیتی که داشتند دست نکشند. من شهادت می دهم که تخم رهایی را همین خانواده ها در دل من و بقیه کاشتند. مثلا خانم ثریا عبداللهی که پسرش در تشکیلات رجوی است خیلی فعالیت کرد و همچنان خستگی ناپذیر ادامه می دهد، او یکی از عاملین و انگیزه های من برای رهایی بود. درست است که پسر خودش هنوز در فرقه مانده است ولی ثمره فعالیت های او در سایر خانواده ها به بار نشست و تعداد زیادی از خواب خرگوشی بیدار شده و خود را رها کردند.

بسیار خوب، خیلی خوشحال شدم که توانستم یک گفتگوی صمیمانه و دوستانه را با هم داشته باشیم. امیدوارم که زندگی خوب و خوشی را شروع کنی، در واقع یک تولد دیگری داشتی و تبریک مجدد عرض می کنم.

من هم تشکر می کنم از تمام کسانیکه دست اندرکار رهایی من بودند و اجازه دادند تا به کشورم و به نزد خانواده ام باز گردم.

انتهای پیام

پاسخ دادن

ایمیل شما منتشر نمی شود.