۞ حضرت علی (ع) :
منافقین به رنگ های گوناگون در می آیند و فتنه های گوناگون به پا می کنند. (نهج البلاغه خطبه 194)

موقعیت شما : صفحه اصلی » روایت
  • شناسه : 26673
  • 06 سپتامبر 2020 - 12:05
  • ارسال توسط :

در اردوگاه اسرای جنگی عراق شرایط سختی سپری می کردیم، چشم اندازی هم برای آزادی زودرس نمی دیدیم. مرتب دعا می کردیم که هرچه زودتر دوران سخت اسارت به پایان برسد. گذشت تا اینکه روزی مسئول اردوگاه همه ما را صدا زد و گفت مسئولی از طرف سازمان مجاهدین خلق به اردوگاه آمده و می خواهد با شما صحبت کند. تا آن زمان هم من چون سیاسی نبودم سازمان مجاهدین و دیگر گروه های سیاسی را نمی شناختم .

به هرحال همه ما در محوطه اردوگاه جمع شدیم تا به صحبت های مسئولی که از طرف مجاهدین آمده گوش کنیم. این فرد خودش را مهدی ابریشمچی معرفی کرد. حرف هایی زد که من و عده ای دیگر از اسرا فکر کردیم فرشته نجات ما رسیده، او می گفت ما می توانیم شما را از اینجا نجات دهیم به شرطی که نزد سازمان ما بیآئید. ما می توانیم آزادی زودرس شما را تضمین کنیم و یا حتی اگر نخواستید نزد ما بمانید بعد از مدتی شما را به دیگر کشورها می فرستیم. خلاصه کلی ازاین حرف های به ظاهر امیدوار کننده که خیلی از ما باور و فکر کردیم که نباید این فرصت را از دست بدهیم. به هر حال از روی سادگی قبول کردیم تا شاید بتوانیم از جهنم اردوگاه اسرا خلاص شویم و مدتی بعد با تعدادی از اسرا به کمپ اشرف رفتیم .
درکمپ افراد مختلف که هرکدام به طریقی فریب خورده و وارد آن شده بودند وجود داشتند. عده ای از خارج کشور آمده بودند. عده ای به طور قاچاقی بعد از عبور از مرز نزد سازمان آمده بودند که درمورد هرکدام می شود کتابی نوشت. اما تا سال ۸۰ ورود افراد به کمپ اشرف بسیار محدود و به تعداد انگشتان دست هم نمی رسید. از این سال به بعد متوجه شدم نفراتی وارد می شوند که همه جوان و معلوم بود که از قبل هیچ آشنایی با سازمان نداشتند که بعد از مدت کوتاهی گذراندن دوران پذیرش آنها را وارد یکان ها کردند.
چند نفر از آنها هم به یکان ما آمدند از رفتارهایی که داشتند معلوم بود پریشان و عصبی هستند. به طوری که در نشست ها کار به دعوای فیزیکی هم کشیده می شد. موردی بود که در نشست بلند شد و با حالت عصبانیت به مسئول نشست گفت قرار بود بعد از مدت کوتاهی مرا به اروپا بفرستید! برخی از حالات و رفتار آنها هم معلوم بود سرخورده اما جرات اعتراض نداشتند. این افراد بیشتر گوشه گیر می شدند، معلوم بود که هرکدام به روش فریبکارانه ای وارد کمپ شدند که دراینجا داستان فریب خوردن یکی از این افراد را می نویسم که متاسفانه هنوز در فرقه مانده و الان هم در آلبانی به سر می برد .
سال ۸۲ یک روز به همراه یکی از این پذیرشی های جدید، به نام حامد کیازدهی ۲۲ ساله اهل سیستان و بلوچستان نگهبان شب شدیم این فرد همواره گوشه گیر و زیاد با کسی حرف نمی زد. همیشه دوست داشتم بدانم او چرا درخود و چگونه جذب سازمان شده! لازم به ذکر است که در فرقه نمی شود در رابطه با مسائل فردی با کسی صحبت کرد چون از دید مسئولین محفل گرایی محسوب شده و مورد بازخواست قرار می گرفتی. به هرحال شب که با حامد نگهبان شدم، در دلم گفتم من اسیر بودم و برای فرار از شرایط اردوگاه آمدم اینجا وگرفتار شدم تو چرا آمدی اینجا که از صبح تا شب کار و بعد نشست و گرفتاری های دیگه. بنابراین با کلی ملاحظه کاری از وی سئوال کردم، حامد چی شد که تو به اینجا آمدی؟ حامد گفت: والله برادر رستم نمی دانم چی بگم؟ دوباره با خنده زیادی که می خواست یه جوری هم حرفش را بزند و هم من برداشت بدی از او نداشته باشم، به حالت شعر گفت :ما خودمون نیامدیم ما را به زور فرستادن .
گفتم خارج بودی ؟یه آهی کشید و گفت یه چیزی بهت بگم به کسی نمیگی؟ گفتم نه بین خودمون می مونه کاری به این چیزها ندارم .
حامد چند لحظه مکث کرد آهی کشید و این بار به جای خنده اشک از چشمانش بیرون آمد و گفت: ما توی یک روستا زندگی می کردیم. تنها فرزند خانواده هستم. پدر و مادرم هم سن بالایی دارند. به دلیل بیکاری به فکر افتادم که باید کاری کنم تا اینکه یک روز از بعضی از نفرات روستا شنیدم درکشورهای خلیج کار زیادی هست و پول خوبی هم می دهند. بنابراین تصمیم گرفتم با چند نفر دیگر به دبی برویم تا با کار کردن بتوانم مقداری پول برای پدر و مادرم بفرستم. در آنجا بلافاصه شغل خوبی پیدا کردم که هم حقوق خوب، خانه خوب، غذا و استراحت و رفاه همه چیز عالی، اما چیزی نگذشت که یک روز سر و کله دو نفر پیدا شد و به من گفتند، تو ایرانی هستی، حیف نیست زیر دست عرب های اینجا کار می کنی! با ما بیا تا تو را یه جایی خوب ببریم که همه ایرانی هستند و بهترین شرایط زندگی را هم برایت فراهم می کنند! سئوال کردم آنجا کجاست؟ گفتند یک شرکتی هست که در عراق است آنجا همه ایرانی هستند. خلاصه چندین مرحله با من صحبت کردند تا اینکه پذیرفتم با آنها همراه شوم. بعدش هم که نفهمیدم چگونه سر ازکمپ اشرف درآوردم. مدتی بعد وقتی خواستم نفراتی که مرا آوردند ببینم تا به آنها بگویم این بود شرکت شما اما هیچوقت آنها را اینجا ندیدم .
اما آخرین حرف حامد وقتی سئوال کردم پس پدر و مادرت چی می شوند؟  بایک خنده که معلوم بود نگران آنهاست سرش را تکان داد و گفت فقط می دانم که الان نگران من هستند و من هم کاری نمی توانم بکنم .
آری فرقه رجوی از سال ۸۰ به بعد تورهای مختلفی را برای به دام انداختن افراد پهن کرد و آنها را با فریبکاری به عراق کشاند و زندگی آنها را تباه کرد تا شاید بتواند بقای خودش را تداوم بخشد و از طرف دیگر خانواده های آنها را هم نگران سرنوشت فرزندانشان کرد. دیر نیست که با فروپاشی این فرقه همه حقایق روشن خواهد شد و رکردگان آن باید پاسخگوی همه جنایات خود باشند .

روایت از: رستم آلبوغبیش

انتهای پیام / انجمن نجات مرکز خوزستان

پاسخ دادن

ایمیل شما منتشر نمی شود.