۞ حضرت علی (ع) :
منافقین به رنگ های گوناگون در می آیند و فتنه های گوناگون به پا می کنند. (نهج البلاغه خطبه 194)

موقعیت شما : صفحه اصلی » یادداشت
  • شناسه : 26051
  • 13 جولای 2020 - 9:54
  • ارسال توسط :

دهها سال پیش، وقتی به سازمان پیوستم و درعراق به پادگان اشرف رسیدم، مرا با ماشینی پرده دار بصورت مخفی وارد قرارگاه اشرف کردند.

از همان ابتدا بوی خوبی به مشامم نمی رسید. گوئی این مخفی کاری و پلیس بازی، پایان خوبی نخواهد داشت. همه چیز و همه کس امنیتی جلوه داده می شد و اینکه نباید هیچ سئوالی کرد.
خودم را خیلی تنها احساس می کردم، به سرعت تمام رشته های ارتباطی من با دنیای بیرون در حال قطع شدن بود، لباسهایم، وسائل شخصی ام، حتی ساعت مچی ام را از من تحویل گرفتند و گفتند به اینها دیگر نیاز نخواهی داشت، ما هر چیزی که لازم باشد در اختیار شما قرار خواهیم داد. همانجا هم گفتند یک اسم مستعار باید برای خودت انتخاب کنی و فعلا تا وقتی که ما بگوئیم، هویت تو فقط با این اسم مستعار خواهد بود و کسی نباید از نام و نام خانوادگی تو و اینکه از کجا آمدی، مطلع گردد. یکدست لباس سربازی ساده بدون هیچ آرمی به من دادند که بپوشم. لباسی با رنگ خاکی. کفشها و جورابهایم را نیز از من گرفته و یک جفت پوتین سربازی به من تحویل دادند.
قبلا چنین چیزی ندیده بودم، با دوران سربازی مقایسه کردم، آنجا کسی وسائل شخصی ام را از من نگرفته بود. اسم مستعار هم نداده بودند.
اینجا همه چیز فرق می کرد، همه کس یک طور دیگری بود، گویا من وارد یک دنیای دیگری شده بودم که قانونمندی های آن با قوانین کره ی زمین فرق می کرد. اما همه به صورت خیلی مشکوکی محبت بیش از حدی می کردند. همه می خواستند با این بمباران محبت، ذهن من را از یک چیزی دور کنند و مشغول نگه دارند. مثل اینکه یک سیستم هکر قوی، تلفن همراه تو را مشغول و یا دور از دسترس نگه دارند تا نتوانی به تماس های دریافتی پاسخ دهی و نتوانی با کسی تماس بگیری. کلا به حالت پرواز درگوشی درآمده بودم.

در یک یگان نظامی با فرمانده و معاون، تیم بندی شدم و یک تخت برای محل خوابم مشخص شد و…

از تماس تلفنی و اطلاع سلامتی به خانواده سئوال کردم، گفتند ما با حکومت ایران جنگ داریم، چنین ارتباطاتی غیرممکن است، اما اگر می خواهی یک نامه برای خانواده بنویس و خبر سلامتی بده و خداحافظی کن! (که بعد ها متوجه شدم این کار هم برای فریب است و هرگز قرار نیست این نامه ها ارسال گردد).

صبح تا شب برنامه اصلی ما تماشای فیلم های مسعود رجوی و مریم رجوی بود، یا فاز سیاسی را نشان می دادند و عملیات های مختلف سازمان، خیلی زود، یعنی کمتر از شش ماه من به تعارض با این مسائل رسیدم، درخواست جدائی دادم اما… یک شب بعد از ۳ شبانه روز نخوردن غذا و اعتراض به وضعیت حصارهای فیزیکی دور و اطراف، من را بردند. بعد از یک جلسه فحش و فحش کاری و توهین وتحقیر مرا به سلول انفرادی انداختند. شوکه شده بودم، مگر می شود؟ مگر چنین چیزی ممکن است؟ مگر ماندن در سازمان زوری و اجباری است؟ مگر اینها نمی گفتند ما انقلابی هستیم و با یک حکومت مستبد در حال جنگ برای آزادی هستیم و …بله چهره اصلی سازمان خیلی زود برای من رونمائی شد. چهره ای کثیف، عقده ای و شکنجه گر.

شش ماه مرا به جرم نداشته  در زندان انفرادی با انواع و اقسام فشارها  محبوس و زندانی کردند. من تنها نبودم، این زندان پر بود از بچه های دیگر مثل من. همه اتاقهای آن قسمت پر بود از جوانان گرفتار و نا آگاهی مثل من.
مگر می شود تصور کرد همه آن محبت های روزهای اول دروغ و فریب بود و بس؟ بعد از شش ماه، مرا به شرط خفه ماندن و سکوت مطلق به مناسبات برگرداندند. من به مناسبات برگشتم، اما دیگر آن آدم سابق نبودم. درونم را نابود کرده بودند. دیگر آن جسارت سابق را نداشتم. خیلی ترسو و بزدل شده بودم. مخصوصا که موقع آزادی گفتند: هنوز پرونده تو تعیین تکلیف نیست و هر لحظه که اراده کنیم، دوباره به این جا برخواهی گشت.

از تنهایی های چند ماه گذشته، نابود شده بودم ، داغون شده بودم! حاضر بودم به هر خفتی تن بدهم اما به آن زندان انفرادی لعنتی برنگردم.
آنقدر گوش به فرمان و مطیع شده بودم که خودم هم باورم نمی شد که من اینقدر شکسته شده باشم که کسی بتواند علیرغم میل باطنی من، مرا در این مناسبات زندان ساز محبوس و کر و لال نگه دارد.
اما این اتفاق افتاده بود. به یمن زندان انفرادی، سازمان از من یک شخصیت تهی و بزدل و بی هویت ساخته بود.
لعنت به رجوی.! لعنت به این سازمان لجن. لعنت به این همه اجبارات برده ساز.
همه این خفت ها و ننگ ها را بگذارید کنار یک نشست شبانه بدون تعطیلی هر شب، با انتقادات آنچنانی به نام عملیات جاری. در پایان هر روز باید در یک نشست شرکت کرده و فحش و فضیحت می شنیدیم. اجازه صحبت وجواب دادن را هم نداشتیم. باید خفه می ماندیم و همه حمله می کردند.
کم کم یاد گرفتم که برای در امان ماندن از این همه فحش و توهین، من هم باید به دیگران حمله کنم. برای فراری دادن خودم باید به دیگران فحش بدهم. باید به دیگران توهین کنم. من هم باید به رنگ آن مسئولین سرکوبگر در آمده و به کسانی که ساکت نشستند و به هیچ کس کاری ندارند حمله کنم. من به این امر ضدانسانی عمل کردم.
این کارها از من یک شخصیت دوگانه و دوهویتی ساخت. از یک طرف راضی نبودم از مواضع و ضد ارزش های موجود در سازمان دفاع کنم، اما از سوی دیگر باید نشان می دادم که مدافع ارزش های! رهبری هستم و دلم برای سازمان و رهبری آن می سوزد یک تنفر و عشق را باید با هم مخلوط می کردم.
کم کم دیدم همه در سازمان مثل من هستند. هیچ کس دلش با سازمان و رهبری نیست، اما باید نشان دهد که عاشق مسعود و مریم است. اشرف یک زندان تمام و کمال بود با دستبند های طلائی و نامرئی. یک زندان به تمام معنا با محدودیت های مضاعف و غیر انسانی. یک زندان خاص با تدابیر امنیتی شدید، اما با ظاهری آرام و انسانی.
در این زندان باید همه قبول کنند که اولا زندانی نیستند و با میل خود در این قرارگاه مانده اند.
ثانیا هرگز کسی حق نداشت به این محل نام زندان را اطلاق و برای ما از لفظ زندانی استفاده کند، این بالاترین جرم محسوب می شد.
به این محل، کمپ، پادگان نظامی، قرارگاه، مقر و … می گفتند. به ما مردم کشی، نفرت، وطن فروشی و هر چیزی که بوئی از انسانیت نداشته باشد را آموزش می دادند. نفرت از خانواده، باید در وجود همه کاشته شده و هر روز از آن نهال شیطانی، محافظت می شد.
کمپ، قرارگاه، پادگان، اردوگاه و… همه یک زندان به تمام معنا بود. خانواده کشی، همسر کشی و برادر کشی از آموزش های اصلی و پایه ای در اشرف بود.
ما باید یاد می گرفتیم که بگوئیم: آزادیخواه، وطن پرست، مردم دوست، مهربان، عاشق و مدافع حقوق انسان ها، عنصر پیشتاز، گوهران بی بدیل، مجاهدین انقلابی، بهترین انسان های روی زمین، جوانان آگاه، جواهرهای درخشان ایران و…. هستیم! در حالیکه نبودیم.

اکنون در اشرف ۳، در آلبانی هم اوضاع بدین منوال است و هیچ چیز فرق نکرده است ، بدتر شده که بهتر نشده است.اشرف ۳، هیچ تفاوتی با زندان ندارد. زندان، هزار شرف دارد به این اشرف ۳٫ لااقل آنجا می دانی زندانی هستی و حق و حقوقی داری، ملاقات داری، حق تماس باخانواده را داری، جرمت مشخص است، در یک دادگاه به عنوان متهم حاضر شدی و به یک مجازات مشخص، محکوم شدی. تحمل آن زندان خیلی راحتتر است.
اما در اشرف ۳، نه جرمت مشخص است، نه می دانی تا کی این زندان ادامه دارد، نه حق ملاقات داری، نه حق اظهار نظر داری. نه، نه، همه چیز نه .

یادداشت از: فرید

انتهای پیام /  انجمن نجات مرکز آذربایجان شرقی

پاسخ دادن

ایمیل شما منتشر نمی شود.