۞ حضرت علی (ع) :
منافقین به رنگ های گوناگون در می آیند و فتنه های گوناگون به پا می کنند. (نهج البلاغه خطبه 194)

موقعیت شما : صفحه اصلی » پیام خانواده
  • شناسه : 25758
  • 09 ژوئن 2020 - 13:22
  • ارسال توسط :

مادر چشم انتظار برات ربیعی خطاب به فرزند خود گفت: عمری است که سرگردان تو هستم.

به گزارش فراق، متن پیام خانم مرحمت ابوالفتحی به فرزندش «برات» به شرح زیر است:

سلام برات جان، پسرکم، عمرم در حسرت دیدار تو گذشت. چشمانم همچنان دنبال تو می گردد. به مادر پیرت رحمت نمی آید؟ چهار بار به خاطر دیدار تو به اشرف(عراق) آمدم و رفتم، الان هم مریض شدم اما یک بار زنگ هم به من نزدی. چشمانم شب و روز به راه است. فکر می کنم همیشه «برات» پشت در است؟ آخر کجا هستی؟ نامرد نشو! لااقل با من حرف بزن. ناسلامتی من مادرت هستم. خواهر، برادر و مادرت آرامش ندارد، هیچ چیزی آنها را شاد نمی کند. چشمانشان همیشه گریان است. فرهاد و عروس ات مشتاق دیدار تو هستند. نوه شیرین تو «رها» هر روز عکس ات را به آغوش می گیرد و می گوید پدربزرگم کجاست؟ یعنی واقعا نمی توانی یک زنگ هم بزنی؟ ما گفتیم وقتی آلبانی رفتی می توانی با ما آزادانه صحبت کنی، تو را می توانیم ببینیم اما انگار تمام آنها خوش خیالی بود. برات جانم بیا این آخر عمر تو را ببینیم، بیا در وطنت باش. بیا دور سرت بگردم، سالهاست سرگردان تو هستم. بیا آخر عمر صدایت را بشنوم. خواهرانت گریان هستند، می گویند برادر ما شجاع و پشتیبان ما بود لان کجاست؟ براتم لااقل تلفن کن، حرف دلت را به خواهر و برادرت بگو. من همیشه از تو راضی بودم، یک بار به من حرف بد نزدی، آخر تو که مهربان بودی چرا ما را فراموش کردی؟ برات جانم موقع خواب و بیداری تو را می جویم، همیشه دنبال تو هستم، همه فامیل به فکر تو هستند. آنجا شما را فریب دادند ایران در امنیت کامل هست. برات جانم هر وقت بیایی روی سرمان جا داری. فرزند مهربانم نا امید نشو، اینجا تمام امکانات برای تو مهیا است. خواهش می کنم برگرد.

متن انگلیسی

Marhamat Abolfathi’s message to his son Barat Rabiee

Ms. Marhamat Abolfathi, the expectant mother of Barat Rabiee, who was trapped in the Rajavi cult’s camp in Albania, said to her son:

I have been wandering for you for a life time.

According to Feraq, the text of Ms. Marhamat Abolfathi’s message to her son Barat Rabiee, who is being held in the Rajavi cult’s camp in Albania, is as follows:

Salaam dear Barat

My son

I spent my whole life longing to see you.

My eyes are still following you.

Don’t you have mercy for your old mother?

I came to Ashraf camp (in Iraq) four times just to visit you and had to leave.

I got sick now, but you did not call me even once.

I am looking forward to seeing you day and night.

I always think that “Batat” is behind the door?

Where are you?

Don’t be cowardly!

At least talk to me.

After all, I am your mother.

Your sister, brother and mother are restless.

Nothing makes them happy.

Their eyes are always wept.

Farhad and your daughter-in-law are eager to see you.

Your sweet grandchild “Raha” embraces your photo every day

And askes: “Where is my grandfather?”

But truly, can’t you give us a call?

We thought you can talk to us freely when you go to Albania,

And we can see you

But it seems like we were too optimistic.

Let me see you at the end of my life,

Come and be at home.

Come my sweetheart

I have been wandering around for you for years.

Let me hear your voice towards the end of my life.

Your sisters are crying

They say our brother was brave and supportive, where is he now?

My dear Barat, at least call me,

Tell your story to your siblings.

I was always pleased with you,

You never told me anything wrong

Why did you forget us? You were kind.

I keep looking for you in my sleep and when I am awake,

I’m always looking for you,

The whole family cares about you.

You were deceived there, Iran is completely secure.

My dear, whenever you return, you are most welcomed.

My dear son, never be disappointed,                             

Everything is available for you here.

Please come back.

انتهای پیام

پاسخ دادن

ایمیل شما منتشر نمی شود.