۞ حضرت علی (ع) :
منافقین به رنگ های گوناگون در می آیند و فتنه های گوناگون به پا می کنند. (نهج البلاغه خطبه 194)

موقعیت شما : صفحه اصلی » روایت
  • شناسه : 25616
  • 23 می 2020 - 8:51
  • ارسال توسط :

در ادامه مطلبی که چندی پیش با نام سناریو قربانی کردن و علت ضربه خوردن اعضای رده بالا در فرقه رجوی خدمت شما ارائه شد بررسی کوتاهی کردیم درباره اینکه رجوی چگونه یکی پس از دیگری رقبایش را کنار می زد تا اینکه به مقام اول و بدون منازع سرکردگی فرقه برسد و در ادامه گفتیم که در طی سال های  ۱۳۶۰ و ۶۱ در سه چهار  سلسه عملیات  تمام خانه های تیمی سازمان منافقین در ایران  لو رفته و ضربه خوردند.

من حتی در آن نوشتار قید کردم در پایان  تابستان ۶۱  با از بین رفتن اغلب خانه های تیمی، رجوی مجبور شد باقیمانده افراد را از ایران خارج کند اما با خواندن بخشی ازخاطرات هادی افشار حتی به این نتیجه رسیدم  بازهم اشتباه می کردم و  بازهم هنوز خوی و خصلت رجوی را به خوبی نشناخته ام.

چرا که متوجه شدم او باز هم اصرار به ماندن در ایران و ادامه کشت و کشتار  و خط ترور داشته و کسی که در برابر او ایستاده علی زرکش بوده است و یکی از علت های برکناری و پایمال کردن او  خروجش  از ایران و  داشتن ایده ای خارج از طرح و نظر رجوی بوده است.

پس از محمد حیاتی و محمود عطایی رجوی بیش از همه در حق او ظلم و جفا نمود  و با رذالت عجیب و غریبی او را به اعدام محکوم و سپس او  را سربه نیست کرد. به همین دلیل از شما درخواست می کنم  در ادامه آن بررسی و برای پی بردن به جزئیات بیشترماجراهای درونی مطالب زیر را مطالعه نمایید تا شاید کمی بیشتر نیات پلید قلبی رجوی برای شما و تاریخ ایران روش شود.

بخشی از شرح وضعیت او را مستقیم از خاطرات آقای هادی افشا از اعضای قدیم مرکزیت سازمان می آورم:

علی زرکش در نشست های به اصطلاح مسئولین و در خلال بحث ها تلاش داشت با منطق و استدلال برخورد کند این در حالی بود که معمولا سایرین به عنوان یک فرهنگ، اساس کارشان خود رأیی و شانتاژ بود.

بعد از موسی، دفتر سیاسی به دلیل توانمندی های تئوریک و ذهن منسجمی که وی داشت، او را به عنوان جانشین انتخاب کرده بودند و رجوی هم (از خارجه) اعمال نفوذ کرده بود -آن طور که از او یاد می کرد- احتمالا احساس می کرد که او آدم تو دستی است و راحت تر می تواند روی او تسلط داشته باشد.

قبل از آن، رجوی  از او خیلی تمجید کرده و گفته بود: او بود که پیشنهاد ازدواج با مریم و راهگشایی انقلاب ایدئولوژیک را داده بود که البته عمده این حرف ها دروغ بود، همچنین در آن زمان رجوی گفت که این پیشنهاد را او از ایران فرستاده که این هم دروغی بیش نبود و وی سال ها بود که در خانه بغلی  رجوی  مستقر بود. از جزئیات می گذرم و به اصل ماجرا می پردازم. مطمئن نیستم، اما شاید این اولین شهادت مستقیم از آن جلسه باشد:

چند ماهی از آغاز انقلاب ایدئولوژیک نگذشته بود که تعدادی از فرماندهان فرقه دست چین شده را با عجله از منطقه به پاریس فرا خواندند -من هم جزوشان بودم- کسی نمی دانست که موضوع از چه قرار است تا اینکه وارد سالن نشست شدیم. طبق معمول «خانم و آقا» آن بالا نشسته بودند و مسعود رجوی اعلام کرد که علی زرکش به جرم خیانت هایی که مرتکب شده، در دفتر سیاسی به اعدام محکوم شده است.

ما (همگی) همچون اهالی کره شمالی، در تائید تصمیم گرفته شده شروع به کف زدن کردیم و درست در همین هنگام مهدی ابریشمچی با یکی دو نفر دیگر، علی زرکش را از در کنار سن به داخل آوردند، علی زرکش فکر کرد که افراد به خاطر او کف میزنند و لذا دستش را به علامت پاسخ دادن بلند کرد و کف زدن هم تمام شد -خواستم در جریان فضا باشیدـ شاید او در لحظه فکر کرده بوده که مورد عفو! قرار گرفته و حال صحنه عوض شده است. او مجموعا خیلی ضعیف و کاملا در هم شکسته به نظر می رسید و توان حرف زدن هم نداشت. انگشت کوچکش را هم با چاقو در آشپزخانه به دلیل فشارها قطع کرده بود.

بعد در حضور خودش محاکمه اش شروع شد، کمی مسعود رجوی صحبت کرد، مقدار بیشتری مریم قجر، بلبل زبانی کرد و اگر اشتباه نکرده باشم مهدی ابریشمچی هم به عنوان مستنطق سوژه توضیحاتی داد.

علت اینکه گفتم  بلبل زبانی کرد این بود که در آن روزگار کسی او را نه به رسمیت می شناخت و نه جایگاهی برای او تصور می شد، همگی او را به چشم یک عروسک و ویترینی برای خالی نبودن عریضه نگاه می کردند.

واقعیت سال های بعد هم نشان داد که این احساس کاذب نبوده است. حال در چنین جلسه مهمی که قرار بود جانشین مسئول اول سازمان اعدام شود، هیچ جایی برای سخن گفتن مریم قجر وجود نداشت اما بیشترین سخنرانی را او کرد، فضای موجود و فضای سخنان وی تنها این احساس را القاء می کرد که گویا زنی در یک دعوای خانوادگی از شوهرش دفاع می کند.

اما حرفها و اتهاماتی که به علی زرکش نسبت داده شد و بر مبنای آن حکم اعدامش صادر شده بود به قرار زیر است که این حرفها با جوّ سازی و هیاهوی فراوان همراه بود. جلسه در دو قسمت برگزار شد، قسمت اول که با حضور متهم بود نسبتا کوتاه بود و نه از متهم خواسته شد و نه به او اجازه صحبت داده شد و در قسمت دوم در غیاب متهم هر کس (منجمله اینجانب) هر حرف مربوط یا نامربوط و لنگه کفشی را که پیدا می کردیم نثار او می نمودیم.

اما اتهامات:

۱ـ وی اختلال جدیّ در کار و پیشترفت کار دفتر سیاسی ایجاد می کرده و مانع پیشرفت خطوط بوده است.

۲ـ وی تلاش داشته با بالا راندن هر چه بیشتر جایگاه مسعود آن را تبدیل به یک جایگاه فرمالیستی کرده و خودش مناصب کلیدی و عملی را بدست بگیرد. در اینجا مثالی هم از میتران (رئیس جمهور فرانسه) و نخست وزیرش زده شده که وی هم می خواسته همین بلا را بر سر میتران بیاورد. همچنین گفته شد او با سیاست «آغل آغل کردن» قصد داشته که همه ما را (منظور خانم وآقا) به آغلی رانده و بعد خط مدّ نظر خودش را پیش ببرد.

۳ـ او «رجس» انقلاب ایدئولوژیک است و به این ترتیب این رجس و پلیدی از دامان انقلاب پاک شد، ورود مریم باعث این شد که «رجس» از پیکره انقلاب زایل شود و چندین بار آیه ای از قرآن (انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا) به عنوان شاهد مثال و بالاترین مجوز شرعی اعدام خوانده شد!

اتهامات همین سه قلم بودند و چیزی بیش از آن نبود، اما در میان صحبت ها نکات زیر هم مطرح شد که اصل قضیه در آنها نهفته است:

ـ در میان جار و جنجالها، مسعود از او سوأل کرد که چرا در سال ۶۱ و بدون اطلاع من ایران را ترک کردی؟ و او با صدایی ضعیف جواب داد من که گفتم امکان ماندن وجود نداشت و مجبور شدیم اینکار را بکنیم والاّ همه کشته می شدیم که مسعود با عصبانیت به او پرخاش کرد که هر طور شده باید که می ماندید.

اگر چه جملات کوتاه است اما به راحتی قابل فهم است که حرف این بود: «می ماندی و کشته می شدی» بقیه توضیحات و برداشتها را با توجه به سابقه این فرد بر عهده خوانندگان می گذارم.

ـ در میان هیاهو و گفتن فاکتها، یکی از نفرات گفتدر اتاق کار او روزنامه مردم مربوط به توده ای ها پیدا شده، معلوم است که او چه خطی را پیش می برده.

همانطور که در خلال نوشته توضیح دادم این جلسه به منظور تائید حکم اعدام توسط مرکزیت سازمان برگزار شده بود، حکم اعدام در نشست دفتر سیاسی صادر شده بود و در این جلسه فقط باید مورد تائید قرار می گرفت. اگر چه جای بسی شرمندگی دارد اما همانطور که توضیح دادم نه سوال و جوابی و دفاع و حق پاسخگویی مطرح بود، ما جمع شده بودیم که فقط حکم را با هلهله و شادی و غریو شعارهایمان تائید کنیم و کسی حتی نپرسید چرا؟ این نکته را دقیق می گویم اگر در انتهای آن جلسه از همه افراد سوال می شد که به چه دلیل باید او را اعدام کرد پاسخ همگی این بود: «به این دلیل که مسعود می گوید». چرا که در جلسه نه تنها دلایل محکمه پسندی مطرح نشد، اصلا کسی دنبال چنین چیزی نمی گشت. سالهاست که داستان علی زرکش در اذهان بصورت معمایی باقی مانده و من هم سالهاست که به آن فکر کرده و خود را سرزنش کرده ام.

جریان از این قرار بود که علی زرکش به عنوان فرمانده داخل کشور به چشم دیده بود که امکان ادامه عملیات و خط به اصطلاح مبارزه مسلحانه وجود ندارد، آنها که خود از بالاترین امکانات حفاظتی، مالی، خانه و پایگاه و امکانات جابجایی برخوردار بودند، دیده بودند امکان دوام آوردن نیست و هر روز تعداد بیشتری کشته می شوند و به همین خاطر تصمیم به خروج از ایران می گیرند. به دنبال آن او در نشست ها و بحثهای خطی و جمع بندی از آنچه که گذشته بود مخالف ادامه چنین خط «سکتاریستی» که نتیجه ای جز ادامه ترور و کشت و کشتار، بود و علیرغم اینکه به لحاظ ویژگی های فردی، آدم قاطع و یکدنده ای نبود و کسی نبود که در برابر مسعود بایستد، اما بر سر این موضوع ایستاده بود و از آن کوتاه نمی آمد.

علیرغم هر ضعفی که داشت اما یک تنه باعث شد که خون های زیادی نریزد، و شاهرگ حیات رهبر را بند آورده بود. نوشته بودم که داستان ضحاکّ واقعی است. خودش هم از اول دنبال جانشین شدن نبود، او را جانشین کردند که بتوانند از طریق او امیالشان را پیش ببرند.

و این داستان در فرقه همواره  ادامه دارد..

روایت از: مریم سنجابی

انتهای پیام / فراق

پاسخ دادن

ایمیل شما منتشر نمی شود.