۞ حضرت علی (ع) :
منافقین به رنگ های گوناگون در می آیند و فتنه های گوناگون به پا می کنند. (نهج البلاغه خطبه 194)

موقعیت شما : صفحه اصلی » روایت
  • شناسه : 24447
  • 10 فوریه 2020 - 11:11
  • ارسال توسط :

طاها حسینی، یکی از اعضای نجات یافته از فرقه رجوی است. وی چند سالی در فرقه رجوی بود. حسینی وقتی که صدام، ارباب رجوی سرنگون شد توانست خودم را از چنگال دیو صفتان نجات دهد.
او سرنوشت خود را در فرقه رجوی روی کاغذ پیاده کرده است تا به قول خودش هیچ جوانی فریب فرقه دروغگو و فریب کار رجوی را نخورد. این عضو نجات یافته معتقد است تجربه ای را که کرده است نباید دیگران تجربه کنند.

سرگذشت عبرت انگیز این عضو نجات یافته از فرقه رجوی را در زیر می خوانیم:
در ایران وضعیت مالی خوبی نداشتم. تصمیم گرفتم برای کار به ترکیه سفر کنم. گذرنامه برای خودم درست کردم و مقداری پول از دوستان و آشنایان قرض کردم و راهی ترکیه شدم. وقتی به ترکیه رسیدم هتل و غذا و پوشاک خیلی گران بود و تا زمانی که کار پیدا می کردم، هزینه هایم را بایستی کنترل می کردم.
یکی دو ماهی در ترکیه به دنبال کار بودم. یک روزی که در پارک نشسته بودم یک ایرانی اهل بلوچستان به تور من خورد. بعد از احوال پرسی با هم گرم گرفتیم. به او گفتم که من دنبال کار هستم می خواهم برای خودم در آمدی داشته باشم. به من گفت من اینجا کار می کنم با صاحب کارم صحبت می کنم که به شما کار دهد.
با هم قرار گذاشتیم که دو روز دیگر در پارک همدیگر را ببینیم و جواب صاحب کارش را برای من بیاورد بعد از دو روز سر قرار به پارک رفتم و آن فرد آمد و گفت با صاحب کارم صحبت کردم قرار شد به شما کار بدهد از این بابت من خوشحال شده بودم چون پولی که داشتم ته کشیده بود. من با آن فرد رفتم و موقعی که به کارگاه مورد نظر رسیدیم بعد از صحبت با مدیر کارگاه قرار شد من در کارگاه مشغول به کار شوم.
از دوستم تشکر کردم و مشکل استقرار خودم را به او گفتم چون هزینه هتل برای من بالا بود.

دوست خوبی به پست من خورده بود. در جواب به من گفت من یک اتاق کرایه کردم می توانیم با هم زندگی کنیم کرایه اتاق را شریکی با هم می پردازیم ارزان هم است و من استقبال کردم.
من مشغول کار شدم نزدیک به دو سال کار می کردم و اوضاع مالی ام بد نبود و راضی بودم و بعد از تعطیلی کار با دوستم برای رفع خستگی می رفتیم در شهر گردش و با خانواده ام در تماس بودم . یک روز دوستم به من گفت برای خانواده ام اتفاقی افتاده که من بایستی برگردم ایران. نگران نباش این اتاق برای شما می ماند وسایل اتاق هم دست تو امانت باشد و نگران کارت نباش مدیر کارگاه به تو نیاز دارد. دوست من به ایران سفر کرد و من تنها ماندم چاره ای نداشتم با تنهایی بایستی کنار می آمدم. روز تا غروب سرکار بودم و بعد از کار یکی دو ساعتی تنهایی می رفتم در شهر دوری می زدم.

با دوستم در ایران در تماس بودم آخرین جوابی که به من داد من دیگر نمی توانم به ترکیه برگردم شما در کارگاه کار کن و وسایلی که به شما سپردم مال خودت. من هم خوشحال بودم و هم ناراحت. خوشحالیم از این بابت بود که سر کار هستم یک اتاق دارم و مقداری وسیله و ناراحتیم از این بابت بود که بهترین دوستم از من جدا شد و به ایران رفت .
روزها و ماه ها می گذشت و من مشغول کار و پس انداز مالی برای خودم. برنامه و رویاها برای خودم داشتم. یک روز تعطیل بیرون از رستوران نشسته بودم داشتم قهوه می خوردم یک مرد و دو زن بی حجاب کنار من نشستند و سلام کردند. به نظر می رسید که ایرانی بودند من هم جواب دادم به من گفتند شما ایرانی هستید من هم گفتم بله.

شروع کردند به صحبت با من و در ادامه گفتند ما هم ایرانی هستیم ما در ترکیه دنبال ایرانی ها هستیم. ما در اروپا و عراق کارخانه داریم. هر ایرانی که مایل باشد با ما کار کند او را استخدام می کنیم. نحوه استخدام ما هم به این شکل است اول در عراق مشغول کار می شود اگر دیدیم خوب کار می کند او را به اروپا منتقل می کنیم و برای او پناهندگی سیاسی می گیریم و در کارخانه ما در اروپا مشغول کار می شود. با حقوق بالا خیلی از ایرانیها وضعشان به لحاظ مالی توپ شده است.

من در جواب به آنها گفتم در ترکیه وضعم خوب است و نیازی به اروپا ندارم. پول هزینه قهوه مرا حساب کردند و رفتند .
یک هفته ای گذشت یک روز که از سر کار آمده بودم خسته بودم دوشی گرفتم و برای رفع خستگی رفتم پارک در پارک نشسته بودم باز هم سر و کله این مرد و دو زن پیدا شد با کلی تنقلات با من سلام و احوال پرسی کردند و گفتند عجب تصادفی ما همدیگر را بایستی همیشه ببینیم و شروع کردن به صحبت کردن با من .

در ادامه گفتند ما دلمان برای ایرانی هایی که در ترکیه کار می کنند می سوزد چرا شما برای ترک ها کار می کنید چرا برای ما کار نمی کنید. ما هم زبونیم هم وطنیم و خیلی صحبت های دیگر و فیلمی از چند تا کارخانه به من نشان دادند تابلوهای کارخانه را در فیلم نگاه می کردم فارسی مکتوب شده بود و یک سری زن های بی حجاب مشغول کار بودند.

در ادامه گفتند، این کارخانه در عراق است، این کارخانه در اروپا است، بیا شما را به عراق بفرستیم و بعد از چند ماه کار در عراق شما را به اروپا منتقل می کنیم. نگران چی هستی؟  خیلی از ایرانی هایی که ما منتقل کردیم تشکیل خانواده دادند و زندگی خوبی دارند خیلی به من اسرار می کردند و ول کن من نبودند.
در ادامه گفتند، نیاز نیست شما در کارگاهی که مشغول کار هستی کارت را ادامه دهی. تا زمانی که کار انتقال شما را به عراق انجام دهیم برای شما هتل می گیریم و هزینه خرید های فردی و هزینه خورد و خوراکت را ما می پردازیم. کافیست تصمیم بگیری. وقتی می خواستند بروند به من گفتند دو روز دیگر همدیگر را در این محل خواهیم دید. تصمیم خودت را بگیر و رفتند .

من آن شب تا صبح نخوابیدم به فکر این بودم که چه جوابی به آنها بدهم. از طرفی من هم اشتیاق داشتم به اروپا بروم و در اروپا سر و سامان بگیرم. فردای آن روز رفتم سر کار و به مدیر کارگاه گفتم من نمی توانم در این کارگاه کار کنم می خواهم بروم. مدیر کارگاه از این که می خواستم ترک کار کنم ناراحت شده بود. با من تسویه حساب کرد و کارگاه را ترک کردم. اتاق را تحویل دادم و وسایل دوستم را فروختم. چاره ای نداشتم دو روز گذشت مرد و دو زن سر قرار آمدند و گفتند معلوم است که تصمیم خودت را گرفته ای مبارک باشد. به من گفتند ما برای شما هتل می گیریم و تمام هزینه های قبل رفتنت به عراق را تقبل می کنیم. انتقال به عراق یک هفته ای طول می کشد مرا به هتل بردند و یک شماره تلفن به من دادند که اگر کاری داشتم با آنها تماس بگیرم. یک هفته ای گذشت سراغ من آمدند و گفتند آماده شو که فردا پرواز داری کارهایت درست شده است. وقتی رفتند من با خانواده ام تماس گرفتم و به آنها گفتم یک ماه تماسم با شما قطع می شود از ترکیه می خواهم بروم به خانواده ام نگفتم کجا. فردای آن روز آماده شدم و به سمت عراق پرواز کردم .به عراق رسیدم چند نفر در فرودگاه مرا تحویل گرفتند .
اجازه دهید حرفی که می خواهم آخر بزنم اول بزنم. ورودم به عراق و روزگار خود را سیاه کردن .
در فرودگاه بغداد مرا سوار یک خودرو کردند و حرکت کردیم. در مسیر از یکی از نفرات در خودرو سئوال کردم کارخانه شما خیلی بزرگ است؟ در جواب به من گفت: کارخانه؟ مقداری مکث کرد و به راننده نگاهی کرد و گفت بله، بله، خیلی بزرگ است. یک ساعتی در مسیر بودیم خودرو کنار یک ساختمان نگه داشت و به من گفتند رسیدیم بیا پایین.

وارد ساختمان که شدم با آدمهای عجیبی روبرو شدم! زنها و مردهایی را دیدیم که لباس نظامی به تن کرده بودند. وقتی مرا دیدند مرا تحویل گرفتند. به من شام دادند بعد از شام یکی از نفرات آمد گفت بیا بریم با شما کار دارند. من هم همراه آن فرد رفتم که وارد اتاقی شدم. یک نفر پشت میز نشسته بود. بعد از سلام و احوال پرسی به من گفت تمام مدارک خودت را تحویل بده . من هم به او گفتم مدارکم! چرا؟ گفت نزد ما امانت می ماند. من هم هر چه مدارکی داشتم از گذرنامه تا کارت ملی را تحویل دادم. در ادامه به من گفت آماده باش فردا تو را به جای بزرگتری منتقل می کنیم. من هم به او گفتم منظور شما کار در کارخانه است؟ در جواب به من گفت: بله آن هم چه کارخانه ای! من هم بی خیال رفتم که استراحت کنم.
فردای آن روز سراغ من آمدند و گفتند آماده شو می خواهیم حرکت کنیم. من هم وسایلم را جمع کردم. سوار خودرو شدم و حرکت کردیم. فکر کنم یک ساعت و نیم در راه بودیم. به یک درب آهنی خیلی بزرگی رسیدیم. من به راننده گفتم اینجا کجاست. در جواب به من گفت مگر نیامدی در کارخانه کار کنی این هم کارخانه است. بعد از کمی معطلی وارد فضای خیلی بزرگی شدم. چند دقیقه ای طول نکشید که مرا کنار یک ساختمان پیاده کردند. مرا تحویل یک زن که لباس نظامی به تن داشت دادند و رفتند.

آن زن همراه با یکی از مردان مرا به اتاق کارش برد بعد از خوش آمد گویی گفت می دانی اینجا کجاست؟ من هم در جواب گفتم نه! گفت اینجا پادگان اشرف است ما اینجا داریم می جنگیم هر کسی وارد اینجا شود با دولت ایران می جنگد. با توضیحاتی که داد من گیج شده بودم. من هم در جواب به او گفتم، در ترکیه به من گفتند که می روی به عراق و در کارخانه کار می کنی و بعد ازمدتی به اروپا اعزام می شوی.

آن زن در جواب به من گفت اشتباه به عرض شما رساندند اینجا نه کارخانه ای در کار است و نه رفتن به اروپا. من هم گفتم یعنی شما می گویید مرا فریب دادند؟ در جواب گفت درست فهمیدی. من هم به او گفتم من اینجا نمی مانم می خواهم برگردم ترکیه. در جواب به من گفت تو هیچ مدرکی نداری با چه مدرکی می خواهی برگردی ترکیه مدارک شما را سوزاندند. شما الان هیچ هویتی نداری به تو پیشنهاد می کنم بروی کمی استراحت کنی. فردا مسئول ما می آید با شما صحبت می کند.
انگار که جان در بدنم نبود. رفتم روی تخت دراز کشیدم و همش فکر می کردم با خودم می گفتم این چه کاری بود با خودم کردم. فردای آن روز سراغم آمدند گفتند بیا با شما کار دارند مرا بردند در یک اتاقی یک زن پشت میز نشسته بود. بعد از سلام و احوال پرسی خودش را معرفی کرد. فهیمه اروانی بود. در ادامه گفت: اینجا که هستی مقر پذیرش است افرادی که جدید وارد پادگان می شوند در این محل آموزش می بینند، بعد از آموزش به یگانهای بزرگتری تزریق می شوند. سعی کن آموزشها را خوب فرا بگیری.
من با ناراحتی به او گفتم من قرار نبود به عراق بیام آموزش نظامی بگیرم، در ترکیه به من نگفتند که آموزش نظامی می بینم. من نمی توانم در این محل با شما باشم. مرا به ترکیه برگردانید. با پرخاشگری با دست کوبید روی میز و به من گفت تو غلط کردی باید اینجا بمانی. اینجا کارخانه نیست و محل رزم است و اگر بخواهی چوب لای چرخ ما بگذاری حالت را جا می آوریم.
به او گفتم لااقل مدارک مرا بدهید در جواب گفت تو هیچ مدرکی نداری و اگر فکر فرار به سرت بزند سریع توسط نیروهای عراقی دستگیر می شوی و اگر از ما سئوال کنند ما به آنها می گوئیم ما این فرد را نمی شناسیم. و می گوییم از ایران آمده و جاسوس است. دولت عراق اول کلی تو را شکنجه می کند و بعد تو را اعدام می کند. پس به تو پیشنهاد می کنم هر چه ما می گوئیم انجام بده به نفع توست حالا هم برو لباس مقدس را تحویل بگیر و اینجا با دوستان زیادی آشنا می شوی .
خیلی به هم ریخته بودم که چه فریبی در ترکیه خوردم با خودم می گفتم اگر آنهایی که مرا فریب دادند یک روز ببینم آنها را تکه تکه می کنم .
با یکی از مردها رفتم لباس تحویل گرفتم. لباس نظامی که اصلا به من نمی آمد. روزها و ماه ها می گذشت در پذیرش یک سری نوارها برای ما می گذاشتند مربوط به انقلاب بود وقتی در سالن نوار پخش می شد حواس من جای دیگری بود. ذهنم بسته بود. کم کم با یک سری از نفرات که مثل من فریب خورده بودند آشنا شدم بعد از شام با چند تا از آنها دور هم می نشستیم من فکر می کردم فقط من فریب خوردم و از نحوه فریب خوردنشان تعریف می کردند. یکی را از کشورهای عربی آورده بودند. از پاکستان آورده بودند از ترکیه آورده بودند.
با هر کدام از آنها صحبت می کردم می گفتند اینها فریب کار و دروغگو هستند و ما راهی برای خلاص شدن نداریم تمام مدارک ما را هم گرفتند مجبوریم بمانیم با گذشت زمان ببینیم چی می شود اینها آدم می کشند بهتر است زیاد سر به سر آنها نگذاریم. دلم برای خانواده ام خیلی تنگ شده بود. آرزو می کردم پرنده ای شوم و پر بکشم و پیش خانواده ام بروم و افسوس که آرزویم محقق نمی شد .
تصمیم گرفتم بروم پیش مسئول پذیرش زنی بود بنام فرشته! رفتم اتاق کارش به او گفتم من می خواهم تماس تلفنی با خانواده ام داشته باشم که بدانند من کجا هستم نگران من هستند وقتی به او گفتم می خواهم با خانواده ام تماسی داشته باشم رنگش پرید و در جواب به من گفت ما اینجا تماس تلفنی نداریم. از این پس از این درخواستها نکن من هم ناراحت شدم در جواب به او گفتم مدارکم را گرفتید مرا با فریب به عراق منتقل کردید اجازه نمی دهید با خانواده ام تماس بگیرم. اینجا کجاست؟ زندان است و من تبعیدی؟
زنگ زد دوتا از مردها آمدند و به آنها گفت این را ببرید به آسایشگاه، وقتی مرا به آسایشگاه بردند یکی از مرد ها به من گفت اذیت کنی اذیتت می کنیم بهتر است هر چه به تو می گوئیم انجام دهی. دفعه بعد به تو درس اخلاق نمی دهیم از یک راه دیگری وارد می شویم .
روزانه برای ما آموزش انقلاب می گذاشتند نوارها مربوط به رجوی بود هر چه در نوار می گفت در مغزم فرو نمی رفت. وقتی نشست در پذیرش می گذاشتند و از من سئوال می کردند درک و دریافت تو از نوارهای انقلاب چی بود در جواب می گفتم هیچ، ذهنم این بحث ها را نمی گیرد.
چند روزی گذشت به من گفتند که با شما کار دارند من همراه یک مرد وارد اتاقی شدم فهیمه اروانی بود. به من گفت به من گزارش کردند که تمایلی به دیدن نوارهای انقلاب نداری! درست است ؟ من هم گفتم درست است. در جواب گفت چرا ؟ من هم گفتم چون شما مرا فریب دادید. شما صداقت ندارید با حالت پرخاشگری شروع کرد به من بد و بیراه گفتن و در ادامه گفت آن کسی که در ترکیه به تو وعده وعید داده غلط کرده. ما اینجا نه کسی را به اروپا اعزام می کنیم و نه تماس تلفنی داریم. اگر یک بار دیگه ببینم از این حرفها بزنی من می دانم و تو! حالا از اتاق برو بیرون.
از اتاق بیرون آمدم بعد از شام با چند نفری که دوست شده بودم دور هم نشسته بودیم ماجرا را برای آنها تعریف کردم در جواب به من گفتند مگر از جانت سیر شده ای تحمل کن یک راهی پیدا می شود که خودمان را از اینجا نجات دهیم. سه چهار ماهی در پذیرش بودم. یک روز همه ما را جمع کردن و باز ریخت نحص فهیمه را دیدم .. فهیمه در تجمعی که داشتیم گفت آموزش شما در پذیرش به پایان رسیده و می خواهیم شما را در یگانهای بزرگتر سازماندهی کنیم. اسامی را خواند و هر چند نفر در یگانی سازماندهی شدیم. من و سه نفر در یک یگان سازماندهی شدیم. سوار خودرو شدیم و ما را به یگان یا همان مقر بردند.
با گذشت زمان در یگان با یک سری ازنفرات دوست شدم. گاهی با هم محفل می زدیم. من فقط بدنبال راهی بودم که خودم را نجات دهم. وقتی در اضلاع نگهبانی می دادم اطراف را خوب چک می کردم تا چشم کار می کرد بیابان بود. بعضی وقتها نا امید می شدم و بعضی وقتها به خودم دل داری می دادم و با خودم می گفتم صبر کن ..
مناسبات فرقه خسته کننده بود. روزهای تکراری ما فقط تلویزیون بی محتوای فرقه را مشاهده می کردیم. فیلم سینمایی هفته ای یک بار پخش می شد آنقدر فیلم را سانسور می کردند که از محتوا می افتاد و وقتی هم اعتراض می کردیم در جواب می گفتند اینجا چاله میدان نیست . آن زمان آمریکا عراق را تهدید به جنگ می کرد رجوی و سرانش تهدید آمریکا را جدی نمی گرفتند روز به روز خبرهایی در رابطه با جنگ داغتر می شد. یادم می آید رجوی پیام داد که جنگی صورت نمی گیرد ولی ما بایستی آمادگی خودمان را حفظ کنیم.
یک روز به ما ابلاغ کردند که احتمالا جنگ صورت می گیرد. وسایل خود را جمع کنید در بیابانهای عراق پراکنده می شویم ما هم وسایل خود را جمع کردیم سوار خودرو شدیم و در بیابانهای عراق پراکنده شدیم. تحلیل های رجوی در رابطه با جنگ غلط از آب در آمد. جنگ شد و ما در بیابانهای عراق در سنگرهایی که کنده بودیم زیر بمباران بودیم.
سرنگونی صدام زیاد طول نکشید و باز هم رجوی معلوم نبود در زمان جنگ در کدام سوراخی مخفی شده بود. مجددا پیام داد نگران نباشید صاحبخانه قبلی سرنگون شد و ما با صاحبخانه جدید منظورش آمریکا قرار داد صلح بستیم. هر چند که همه متناقض شده بودند من دنبال راهی بودم که خودم را نجات دهم.
ما در یک پادگان عراقی مستقر شدیم و آمریکا تمام سلاحها را از فرقه گرفت. در واقع فرقه را تماما خلع سلاح کرد. در یک تجمعی گفته شد که بایستی به پادگان اشرف برگردیم ما وسایل خود را جمع کردیم و به سمت پادگان اشرف حرکت کردیم. در مسیر که می آمدیم ذهنم را بالا و پایین می کردم که راهی برای نجات خودم پیدا کنم به پادگان اشرف رسیدیم و مستقر شدیم فضای پادگان اشرف مثل قبل نبود. زنهایی که در مقر پاچه ما را می گرفتند با خنده و خوش رویی با ما بر خورد می کردند معلوم بود که شاخشان شکسته شده بود. بعد معلوم شد که تعدادی اقدام به فرار کردند و سران فرقه برخوردهای تند خود را کنار گذاشته بودند.
در پادگان اشرف خیلی ها اقدام به فرار کرده بودند. من هم به فکر این بودم که خودم را نجات دهم. صبرم تمام شده بود. چندین بار درخواست کردم که فهیمه را ببینم. خیلی حرفها با او داشتم ولی هر بار که درخواست می کردم در جواب به من می گفتند رفته ماموریت. تصمیم گرفتم از فرقه خودم را نجات دهم.خودم را نجات دادم و بعد از مدتی به ایران برگشتم و خانواده خود را در آغوش گرفتم و دیگر هیچ وقت خانواده خود را رها نمی کنم. همانطور که گفتم مدت زیادی در فرقه نبودم چند سالی که در فرقه بودم زندگی مرا به نابودی کشاندند بعضی وقتها به خودم می گفتم کسانی که چندین سال فریب فرقه را خوردند از دست فرقه چی کشیدند. امیدوارم که هیچ جوانی فریب فرقه رجوی را نخورد فرقه رجوی نابود کننده انسان است .

انتهای پیام /  انجمن نجات مرکز اراک

پاسخ دادن

ایمیل شما منتشر نمی شود.