۞ حضرت علی (ع) :
منافقین به رنگ های گوناگون در می آیند و فتنه های گوناگون به پا می کنند. (نهج البلاغه خطبه 194)

موقعیت شما : صفحه اصلی » پیام خانواده
  • شناسه : 23030
  • ۱۶ آبان ۱۳۹۸ - ۱۱:۱۳
  • ارسال توسط :
مجتبی نوری، برادر چشم انتظار یکی از اسیران فرقه رجوی:

سران فرقه رجوی فهمیدند اگر ملاقات ها ادامه یابد، تشکیلات متلاشی می شود

مجتبی نوری، برادر چشم انتظار یکی از اسیران فرقه رجوی، از خاطرات حضور خود در پادگان اشرف گفت.

به گزارش فراق به نقل از انجمن نجات مرکز اراک، متن روایت برادر حمید رضا نوری به شرح زیر است.
من برای نجات برادرم از فرقه رجوی چندین بار به عراق سفر کردم. سال ۱۳۸۲ بعد از سرنگونی صدام به من ابلاغ کردند که می توانی به عراق سفر کنی و برادرت حمید رضا را از نزدیک ببینی.

من به اتفاق پدرم به عراق سفر کردیم. خیلی خوشحال بودم که بعد از چندین سال می توانم برادرم را ببینم. بهترین خوشحالی برای من پدرم بود که می توانست فرزندش را ببیند. ما سال ۱۳۸۲ به پادگان اشرف مراجعه کردیم، آن زمان آمریکائیها مسئول حفاظت اشرف بودند.

 به آمریکائی ها نام برادرم را دادیم،  بعد از دو ساعتی در یک محل در داخل پادگان اشرف به نام مهمان سرا برادرم را نزد ما آوردند.

برادرم خیلی شکسته شده بود، معلوم بود که به لحاظ روحی زیر فشار است. برادرم کنار پدرم نشست و با برادرم صحبت می کردیم. چهار نفر از افراد فرقه دور ما را گرفتند و شروع کردند به صحبت کردن. اجازه نمی دادند من و پدرم با برادرم صحبت کنیم. من به آنها گفتم می خواهیم با برادرم تنها باشیم. در جواب به ما گفتند اینجا ما فرد تنها نداریم. کارهای ما جمعی است. برنامه را طوری تنظیم کرده بودند از دو ساعتی که پیش برادرم بودیم نیم ساعت نتوانستیم با برادرم باشیم.
بعد به ما گفتند ملاقات تمام شده و برادرم را با خودشان بردند و ما را به بیرون از پادگان راهنمایی کردند . اولین بار بود با افراد فرقه مواجه می شدم. آنجا فهمیدم که در درون آنها ذره ای عاطفه وجود ندارد و آداب معاشرت نداشتند. من و پدرم به ایران بازگشتیم. به چهره پدرم نگاه می کردم. از آنجایی که نتوانست بیشتر پیش برادرم باشد به لحاظ روحی وضعیت خوبی نداشت و می گفت پسرم در چاهی افتاده کسی نمی تواند او را نجات دهد.
چند ماهی گذشت مجددا من به عراق تنها سفر کردم. به درب پادگان اشرف رسیدم یک سری از خانواده ها از قبل در کنار پادگان مستقر شده بودند. از آمریکائی ها خبری نبود عراقی ها حفاظت پادگان اشرف را بر عهده داشتند. سران فرقه رجوی فهمیده بودند که اگر ملاقات ها ادامه پیدا کند تشکیلات آنها متلاشی می شود. سربازهای عراقی به ما گفتند به شما اجازه نمی دهند با فرزندانتان ملاقات کنید ما هم نمی توانیم کاری برای شما انجام دهیم تنها کاری که می توانستیم انجام دهیم از طریق بلندگو برادرم را صدا بزنم و خانواده ها فرزندانشان .
سران فرقه رجوی موجودات عجیب غریبی بودند. این سفر اولم نبود، چندین بار به عراق سفر کردم که شاید بتوانم با برادرم ملاقاتی داشته باشم ولی متاسفانه ملاقاتی صورت نگرفت ولی فریاد کشیدن خانواده ها بی ثمر نبود، چند نفر از فرقه اقدام به فرار کردند و به خانواده ها پناه آوردند و از آنها وضعیت برادرم را پرسیدم. آنها حمید رضا را می شناختند و از این بابت خوشحال بودم. من در کنار خانواده ها شاد بودم خانواده ها زحمات زیادی کشیدند و بایستی به آنها دست مریزاد گفت من ایمان دارم که به زودی تمام اسیران به آغوش خانواده خود بر می گردند.

انتهای پیام

پاسخ دادن

ایمیل شما منتشر نمی شود.