این روزها که خبرِ تاکسیدرمیِ مسعود رجوی، سرکرده به هلاکت رسیده گروهکِ منافقین، در گوشه و کنارِ دنیایِ مجازی پیچیده، حتی دشمنانِ دیرینه ایران هم از این حماقتِ مضحک بهت زدهاند.

تصور کنید: گروهکی که عمری را با جنایت و خیانت به ملت ایران گذراند، حالا به کارگاهِ تاکسیدرمی روی آورده تا لاشه سردسته خود را به مثابه یک عروسکِ نمایشی در ویترینِ رسانههای غربی قاب بگیرد! اینان که در دورانِ حیاتِ رجوی، از هر جنازهای برای «بانک خون» ساختگیشان بهرهبرداری تبلیغاتی میکردند، امروز با مومیاییِ جسدِ او بازی میکنند. اما این کمدیِ سیاه، چیزی جز افشایِ نهاییِ انحطاطِ این «زبالههای خلق» نیست که هیچ میراثی جز دروغ، خیانت و جنایت از خود بر جای نگذاشتهاند.
کارگاه جعل آمار
رجوی وقتی زنده بود تمامِ هستیِ خود را بر پایه آمارسازی بنا کرد. او که در دهه ۶۰ با تغییرِ مکررِ ارقام معدوم شدگان منافقین – از ۶ هزار و ۴۰۰ تا ۳۰ هزار اعدامیِ خیالی – سعی داشت به زعم احمقانهاش پروندهای بینالمللی علیه ایران بسازد، حتی از مرگِ اعضایِ خودش هم به عنوانِ سرمایه خونین استفاده کرد. فهرستی جعلی که به نهادهای بین المللی فرستاد، نه سند، که آمیختهای از اسامیِ کشتهشدهها در تصادف، قاچاقچیانِ اعدامشده و کشتهشدگانِ عملیاتِ خودشان (فروغِ جاویدان) بود؛ فهرستی که با همکاریِ سیا و کتابخانه کنگره آمریکا – آن نهادِ معلوم الحال– به عنوان خوراک به خوردِ اعضای طویله نفاق و هوادارانش داده شد. اما وقتی چندین نفر از فراریانِ گروهک، از جمله نزدیکانِ رجوی، به دروغبودنِ این شهادتها اعتراف کردند، مشخص شد بانک خونی که رجوی با افتخار از آن نام میبرد، چیزی جز انبارِ اجسادی نیست که برایِ دریافتِ سرانه از صدامِ بعثی، به قیمتِ جانِ اعضایِ سادهلوح، به دولت وقت عراق فروخته میشدند.
کشتهسازی؛ استراتژیِ یک گروهکِ تروریستی برای بقا
حقیقت این است که برای رجوی و اطرافیانش، هدف از ترورها هرگز ضربه به ایران نبود به علت اینکه خودش هم میدانست در اندازه دشمنی با ملت ایران نیست؛ بلکه هدف کشته شدن نیروهایِ خودی بود تا بتوانند از جنازههایشان به عنوانِ اهرمِ تبلیغاتی استفاده کنند. نمونهاش حسن جزایری، آن جوانِ بیمارِ قلبی که در کمپ «کفری» بر اثرِ آفتابزدگی و بیتوجهیِ گروهک جان داد، یا بابکِ امین که با بدنی فرسوده باز هم وادار به ادامه عملیات میشد تا یا کشته شود یا خود را با سیانور به هلاکت برساند. آرشِ صامتیپور، که با نارنجک و سیانور دستگیر شد و یک دستش را از دست داد، گواهِ زنده این جنایتِ سازمانیافته است؛ جنایتی که رجویِ تاکسیدرمی شده آن را «بهره بانک خون» مینامید و با افتخار، از افزایشِ تلفاتِ نیروهایِ خود به عنوانِ «ضربه به جمهوری اسلامی» یاد میکرد.
بعد از شکست خفت بار منافقین در عملیات مرصاد و تلفاتِ سنگینی که دادند، رجوی این فاجعه را به فرصتی برای «کشتهسازیِ سیستماتیک» تبدیل کرد. هر جنازهای که از آن معرکه برجای ماند، به یک معدومی ساختگی تبدیل شد و نامش به لیستِ دروغین افزوده گشت. حتی پس از سقوطِ صدام، این گروهک همان تاکتیک را در کمپِ عراق ادامه داد؛ با تحریکِ اعضایِ باقیمانده به درگیری با ارتشِ عراق، کشتههایِ جدیدی تولید کرد تا هم علیه دولتِ عراق اقامه دعوی کند و هم در داخل، با شستشویِ مغزیِ بازماندگان، احساساتِ آنان را به نفعِ بقایِ خود به غارت برد.
این گروهک با مومیایی کردنِ جسدِ رجوی، میخواهد توهمِ «حضورِ همیشگی» را به خوردِ هوادارانِ اندکِ خود بدهد. اما این حرکتِ مضحک، بیش از هر چیز، نشاندهنده پوچیِ مطلقِ این گروهک است؛ گروهکی که در زمانِ حیاتِ رجوی، از هر دروغی برای بقا استفاده کرد و حالا در مرگِ او، به تاکسیدرمیِ یک خائنِ بینالمللی پناه برده است. جسدی که روزی با حرفهایِ توخالی خود، هزاران جوانِ سادهلوح را به کشتن داد، اکنون در قالبِ یک حیوانِ تاکسیدرمیشده، فقط و فقط حماقتِ پیروانِ خود را به رخ میکشد.
امروز دیگر توانِ عملیاتیِ مستقیم از این «زبالهها» سلب شده، اما تولیدِ محتوایِ دروغ، فیلمهایِ تقلبی و کلیکهایِ جعلی همچنان بر عهده شبکه رسانهایِ آنان که توسط رابطهای صهیونیستی تامین میشود، است؛ همان ارکسترِ شومی که با حمایتِ سرویسهای اطلاعاتی غربی، هر روز علیه ایران سناریوسازی میکند و هر روز هم بیشتر به مرگ راهبردی خود نزدیک میشود.
به راستی، تاریخِ این گروهکِ منافق، روایتِ خفتِ ابدی است؛ از بانک خونِ رجویِ زنده تا تاکسیدرمیِ رجویِ مرده، همه و همه فصلی از یک نمایشِ شرمآور است که پایانی جز هلاکت و نفرت برایش متصور نیست.
انتهای پیام
































