خاطرات تفصیلی از دوران اسارت یکی از جداشده ها در فرقه رجوی: رجوی بزرگترین ضربه را از حضور خانواده ها دریافت کرد

سال ۷۹ به اتفاق چند تن ازدوستانم برای کار به کشور ترکیه رفته بودیم. بعد ازگذشت چند روز از اقامت در ترکیه، یکی از دوستانم به بیرون رفت و برگشت هتل و به من گفت می خواهم به سازمان مجاهدین بروم وشخصی را پیداکردم که میتواند مرا به سازمان وصل کند. همان شب ازمن خواست تا به همراهش بر سرقراری که با نفر سازمان داشت بروم . وقتی رسیدیم بعد از احوالپرسی فرد سازمان ازمن هم سئوال کرد تو قصد پیوستن به مجاهدین نداری؟ که جواب من منفی بود. بعد از چنددقیقه با گوشی همراهش شماره ای گرفت وگوشی را به دست دوستم داد وگفت نفرسازمان از المان است .دوستم هم تقریبا پانزده دقیقه ای با او صحبت کرد. بعد گوشی را به من داد فرد سازمان بعد ازاحوالپرسی اسمم را سئوال کرد وگفت اهل کجایی و کی به ترکیه آمدی ؟ و چند سوال دیگر… بعد گفت که سازمان مجاهدین را می شناسی که من گفتم نه ، من فقط شما رابه اسم منافقین میشناسم. او ادامه داد که سازمان یک ارتشی دارد که در عراق مستقر است وعلیه ایران می جنگد و قصدمان سرنگونی حکومت اخوندی ایران است ! و حرفهایی دیگراز این قبیل ودر پایان گفت که اگر تمایل به رفتن داشتی با دوستت و رابط هماهنگی کن تا ما مقدمات رفتنت به عراق رابرایتان فراهم کنیم . بعدازجدا شدن از رابط به طرف هتل محل اسقرارمان رفتیم در راه سعی میکردم که دوستم راازرفتن به عراق منصرف کنم ولی اواشتیاق به رفتن داشت. درهتل باز با او صحبت کردم که فایده نداشت چندین بار دیگر نفر سازمان ازآلمان زنگ زد وعلاوه برصحبت با دوستم با من هم حرف می زد تا شاید مرا متقاعد کند که درآخر گفت مدتی برو عراق بعد اگر نخواستی سازمان تورا به اروپا می فرستد.

میدانستم مجاهدین در ایران جایگاهی ندارند و نزد مردم منفور میباشند و از طرفی هم خانواده ام کاملا مذهبی و با مجاهدین صدوهشتاد درجه اختلاف داشتند. سه برادر بزرگتر داشتم که هر سه انها در جبهه جنگ تحمیلی بودن و هر سه انها از  مجروحین جنگ بودند. رفتنم به عراق مساوی بود با پشت کردن به خانواده و ملتم . بهرحال مدتی گذشت و مرتب هم نفر سازمان ازآلمان تماس می گرفت و روی مغز من کار می کرد تا اینکه کم کم جذب تعریف وتمجید های نفر سازمان شدم. از طرف دیگر بی پولی داشت فشار می آورد و وسوسه رفتن به اروپا هم درمن بیشتر می شد. همچنین نمی خواستم دوستم فکرکند که ترسیده ام ولی مطمئن بودم که با این رفتن شاید راه برگشتی وجود ندارد و هرگز روی خانواده ام را نخواهم دید تا اینکه متاسفانه تصمیم گرفتم به همراه دوستم به عراق بروم .درنهایت بعد از اطلاع دادن وهماهنگی کردن از استانبول به انکارا رفتیم و درانجا شخص دیگری به سراغ ما امد ومارادر خانه ای برد وگفت تا زمانی که ویزایتان اماده بشه اینجا سکونت داشته باشیم و چندروزبعد اطلاع دادن که برای گرفتن ویزا به سفارت عراق برویم که ما هم رفتیم و تفریبا ده روز بعد ویزایمان آماده شد.

بالاخره ازآنکارا به طرف شهرمرزی زاخو حرکت کردیم وازانجا وارد عراق شدیم و بنا به تاکیدی که از قبل کرده بودند از همان شهرمرزی عراق ماشینی کرایه کردیم ومستقیم به هتلی در بغداد رفتیم . بعدازگرفتن اطاق از دفتردار هتل خواستیم که شماره سازمان را برایمان بگیرد که بعداز تماس طولی نکشید که دو نفراز سازمان به دنبال ما امدن وهمان شب از ما خواستن که همراهشان برویم و مارا به منطقه ای در همان نزدیکی بردن که بقول خودشان میگفتند اینجا مهمانسرای سازمان است. چند روزی درانجا بودیم باما با خوشرویی رفتارمیکردند غافل از اینکه نمی دانستیم پا درچه دنیای مخوفی گذاشته ایم و چه سرنوشتی درانتظارمان است. باانها که صحبت میکردیم سوال وجوابهایی ازما میپرسیدند که ماهم در عالم سادگی خودمان گمان میکردیم فقط درحد یک دیالوگ است ولی نمیدانستیم تمام این حرفها سند میشوند که بعدها علیه خودمان (درضداطلاعات سازمان )بکار گرفته میشوند که بایستی پاسخگوی تک تکشان باشیم.

بعد ازچند روز ماندن در مهمانسرا ما را به پادگان اشرف و در قسمتی که با دیوار بتنی وسیم خاردار احاطه شده بود بردند که بیرون از ان را نمیتوانستیم ببینیم. تنها یک برج نگهبانی پادگان اشرف که تقریبا در فاصله دو کیلومتری بود پیدا بود .

شیرینی و تازگی آنجا فقط روزهای اول بود که دورما را می گرفتند ولی با گذشت زمان همه چیز تغییرکرد بطوریکه احساس خفگی می کردم و از تصمیمی که گرفته بودم مضطرب بودم مخصوصا وقتی نفرات قدیمی تر ازخودم می دیدم که بعضا درمحفل ها ازآمدن خود به عراق ونزد سازمان ابراز پشیمانی می کردند . به هر حال راهی بود که خودم انتخاب کرده بودم و چاره ای جزء سوختن و ساختن نداشتم و می بایستی خودم را با شرایط انجا وفق می دادم . کم کم اخلاق مسئولین سازمان عوض شد و مسئول قرنطینه شخصی بود بنام علیرضا، وی وقتی با بچه های تازه وارد صحبت میکرد طوری رفتار میکرد که بچه ها را بترساند تا خیال برگشتن نداشته باشند مثلا می گفت: سازمان فقط یک درب دارد و آن هم درب ورودی و درب خروجی ندارد و هرکس که بخواهد برگردد ما اورا به دولت عراق تحویل می دهیم که بایستی پنج سال در زندان ابوغریب بماند . درمناسبات سازمان نمی گذاشتند که بچه ها با همدیگر صحبت کنند ومارا ازاین کارمنع میکردند می گفتند که چنین کاری محفل و ضد ارزشهای سازمان است . از همان روزهای اول ما را مجبور میکردند که فیلمهای تاریخچه و تشکیلاتی سازمان را نگاه کنیم که برایمان واقعا کسل کننده بود. بعداز چندروز دوست همراهم گفت که دیگرنمیخواهد ادامه دهد و قصد برگشتن به ترکیه دارد. وقتی تصمیمش را اعلام کرد همان شب او را از اطاق من جدا کردند ودو روز بعد او را از انجا بردند ودیگر هیچ خبری ازاو نداشتم تا زمانی که خودم به ایران برگشتم و اورا دیدم و ماجرا را برایم تعریف کرد. وی گفت: همان موقع که جدا شدم مرا به زندانی منتقل کردند که یک سال ونیم درآنجا بودم که دران مدت خیلی مرا شکنجه روحی داده و آخر سرهم در مرز ایران وعراق رهایم کردند که شانس آوردم زنده ماندم .

واقعا جو درون تشکیلات سازمان برایم سنگین شده بود چون می بایست هردستوری که ازطرف مسئولین داده می شد بدون هیچ اعتراضی قبول می کردیم .مدتی بعد ازورود به سازمان هرچند روز یکبار مرا به ضد اطلاعات میبردن و برخورد خرد کننده و تحقیرآمیزی با من داشتند مثلا می گفتند تو یک خانواده مذهبی داری، سه تا از برادرانت هم در جنگ عراق بودند وخودت هم که هیچ شناختی ازما نداشتی پس چرا به سازمان پیوستی؟ هرچه من می گفتم انتخاب خودم بوده قبول نمی کردند وبه همین خاطر مرا به دفعات به ضداطلاعات می کشاندند ومخصوصا موقعی که در موردم تحقیق کرده بودند ومیگفتند آن شخصیتی که دوستانت ازتو تعریف کردند به کاراکتر تو نمی خورد .من درانجا کاملا ساکت و ارام بودم شاید افسردگی ازروی انتخابی بود که گرفته بودم در حالی که درزندگی عادی آدمی شاد و شلوغ بودم و سر همین مرا خیلی تحت فشار قرارمیدادند. خلاصه پروسه قرنطینه که معمولا بین یک تا سه هفته طی میشد برای من بیش از دوماه ادامه پیدا کرد که در اواخر شاکی شده بودم و گفتم اگرمرا تعیین تکلیف نکنید تصمیم به برگشت میگیرم گرچه می دانستم این غیرممکن است وراه برگشتی وجود ندارد ولی فقط میخواستم خودم را از بلاتکلیفی نجات دهم وتلنگری به انها زده باشم . خلاصه بعدازتقریبا هفتاد روز مرا به ورودی ارتش وقسمت پذیرش بردند ولی بازدرآنجا هم مسئولین دست بردارمن نبودده وچندین باردیگر مرا به ضداطلاعات کشاندند.در پذیرش فکر میکردم که دیگر از نوارها و فیلم ها راحت می شوم ولی متاسفانه روال دیدن نوارهای نشست های رجوی ادامه داشت وما مجبور به تماشای آن بودیم وعلاوه برآن نشست دیگری هم تحت عنوان عملیات جاری درهرمقری بمنظور خرد کردن شخصیت اعضا برگزارمی شد دراین نشست هرکس می بایست ازخودش انتقاد کند وبقیه هم مجبورمی شدند تا علیه فرد سوژه شده موضع ببگیرند وتا می توانند اورا بلحاظ شخصیتی خرد کنند .

در پذیرش که بودم مسئولین چندین بارهمه مارا تحت فشار گذاشتند تا بانوشتن نامه های دروغین دوستان و یا اشنایان خودمان را به سازمان بکشانیم واگرکسی هم قبول نمیکرد مورد ماخذه قرار میگرفت. وقتی دیدم دارند فشار می اوردند فکری به ذهنم رسید. نامه ای برای یکی از دوستان نزدیکم نوشتم ودر پایان نامه کلمه ای نوشتم که درحالت عادی برایمان یک طنز بود به معنای خالی بندی و دروغ که او ازهمین یک کلمه متوجه شود همه چیز اینجا دروغ است. ولی دردفعات بعد هرچه گفتند نامه بنویس قبول نکردم چون نمی خواستم نفرات دیگر را بیچاره کنم.

به هر حال شب و روزها برایم به سختی میگذشت ولی به هرحال تصمیمی بود که خودم صادقانه انتخاب کرده بودم اما متاسفانه چیزی را که انتظارداشتم نمیدیدم .مسئولین سازمان با معترضین جور دیگری برخورد می کردند مثلا خوب به یاد دارم با شخصی که تازه وارد بود وقتی متوجه شد که نمی تواند بماند اعلام کرد می خواهد برگردد که برایش نشست گذاشتند آنقدر ازلحاظ روحی اورا خرد کرده وتحت فشارگذاشتند که مدتی بعد اعلام کردند براثر سکته فوت کرده در صورتی که او یک جوان بود وقتی هم برای خاکسپاریش به قبرستان اشرف رفتیم نگذاشتند کسی برای او اشکی بریزد. از ورودم به سازمان تقریبا شش ماه میگذشت و به دوران پایانی پذیرش نزدیک بودیم وقراربود نفرات را درپادگانهای مختلف تقسیم کنند. قبل از آن یک نشست چندروزه گذاشتند ونفرات می بایست یکی یکی بیایند پای میکروفون و ازخودش انتقاد ودیگران هم مجبور بودند علیه او موضع بگیرند فرد سوژه هم حق پاسخگویی نداشت آن روزیکی از بدترین روزهای زندگی ام در سازمان بود احساس می کردم ازهمه طرف دارم تحقیر می شوم.

بعد از ترخیص شدن از پذیرش من و چند نفر دیگر را به پادگان کوت در جنوب عراق فرستادند که تا قبل ازحمله امریکا به عراق درهمانجا بودم. در پادگان نظامی سازمان شرایط سخت تری داشت کسی جرات نداشت درمقابل دستوراتی که ابلاغ می شود اعتراض کند برنامه ها از قبل مشخص بود. نشست های عملیات جاری هم سخت گیرانه تر برگزار می شد اگر اعتراضی میکردی میگفتند شما دیگر مجاهد هستید وباید ظرفیت تشکیلاتی تان را بالاببری و به اسم تشکیلات هر حرفی که دلشان میخواست به طرف مقابل میگفتند .در سازمان همیشه مسئولین به ما میگفتند که اگرمشکلی یا تناقضی دارید با مسئولتان درمیان بگذارید .یادم هست مشکلی داشتم وقتی با مسئولم در میان گذاشتم چندروز بعدش مسئولم با حالت طعنه وتحقیربه خودم برگرداند. من بعداز ان تا مدتها تناقضاتم را برای مسئول بیان نمیکردم تا اینکه روزی مسئولم علت را پرسید وگفت چرا دیگرتناقضاتت را بیان نمی کنی ؟ به او گفتم مگه مجبورم حرفم رابگویم بعد تو آن را چماق کنی وبزنی توی سرخودم. نمی گویم واینجوری راحتترم. مدتی بعد نشست های غسل هفتگی هم اضافه شد که دراین نشست می بایست بدترین تناقضات جنسی که در طول هفته به ذهنمان زده بود بیان می کردیم مثلا اگر در مورد زنهای درون سازمان چیزی به ذهنمان میرسید می بایست یاداشت می کردیم وآخرهفته درنشست می خواندیم اگر هم نداشتیم مجبور بودیم ازخودمان تولید کنیم .

کارهای یومیه هم تکراری وبیشتر جنبه بیگاری داشت به بهانه اینکه سرنگونی نزدیک است آنقدر ازما کارمی کشیدند وبه کلاس های مختلف نظامی می بردند که شب موقع خواب بیهوش می شدیم. مریم رجوی یکبار در پیامش گفته بود همه اعضا باید روزی ۱۶ ساعت کار کنند آنقدر کار کنند که شب موقع خواب نتوانند به چیزدیگری فکر کنند با کلاسهای گوناگون و کارهای پوشالی که درواقع بیگاری بود افراد را مشغول میکردند و نمی گذاشتند که ساعتی آزاد باشیم. مریم رجوی گفته بود که باید آنقدر کار کنید که شب موقع استراحت فکری به ذهنتان نزند الکی توجیه می کردند ومی گفتند سرنگونی نزدیک است و باید به سرعت و تمام وقت کارکنیم و سال تمام می شد وخبری ازسرنگونی نبود این روال برای همه خسته کننده شده بود اما نمی توانستیم حرف ویا اعتراضی داشته باشیم.

همانطور که گفتم سران سازمان هرگونه اعتراضی را به بهانه پوشالی «سرنگونی نزدیک است» سرکوب می کردند. چون اعتراض در مناسبات با منافع فرقه در تضاد بوده و باعث می شد واقعیت ها برای همه مشخص شود .واقعا هم معلوم بود که ما با سلاح های فرسوده و نفرات کم نمی توانستیم کاری کنیم. این یک واقعیت بود که مسئولین حاضر نبودند کسی دراین مورد حرف بزند. یکبار جرات کردم موقع نگهبانی از یکی از فرماندهان سئوال کنم آیا ما با این تعداد نفرات وسلاح های کمی که داریم می توانیم وارد سرنگونی شویم ؟ وی که خودش هم معلوم بود متناقض است گفت: آره ما نفرات زیادی در خارج داریم که وقتی خواستیم می آیند ودولت عراق هم سلاح های بیشتری به ما می دهد ! سئوال کردم شنیدم که درعملیات فروغ هم نفرات زیادی آمدند چی شد که سرنگونی محقق نشد ؟ وی جواب داد برادرگفت چون انقلاب نکرده بودیم ! من خنده ام گرفت اما ترسیدم بیشترازاین وارد بحث با او شوم.

زمان گذشت تا اینکه بحث حمله امریکا به عراق قوت گرفت. رجوی یکبارتحلیل کرده بود که درصورت حمله آمریکا به عراق ما هم به سمت مرزهای ایران حرکت خواهیم کرد چون دران صورت دیگر جای ما در عراق نیست. بنابراین ما هم فکر می کردیم به همین زودی سرنگونی محقق می شود .اصلا ما تصور ساده اندیشی ازحمله آمریکا به عراق داشتیم ونمی دانستیم چه چیزی پیش خواهد آمد. با بالا گرفتن تب جنگ همه ما را به پادگان اشرف منتقل کردند با این توجیه که می خواهیم متمرکز باشیم و روی آماده سازی سلاح ها کار کردیم .

دو روز قبل ازشروع حمله آمریکا به عراق سازمان نیروهایش را به تپه های حمرین و جلولا و دیگر مقرها که درمجاورت مرز ایران بودند منتقل کرد که چندین نفر ازنیروها ازاین موقعیت استفاده کرده وبه سمت ایران فرارکردند. چیزی نگذشت که مهیب ترین بمباران ارتش آمریکا به عراق شروع شد و اوضاع آشفته شد. گروه های کردی مخالف صدام ازهمین فرصت استفاده کرده به طرف بغداد هجوم اوردند. بخشی ازآنها با ما درگیرشدند. که منجر به کشته شدن تعدادی از دو طرف شد. ازطرفی زیر بمباران ارتش آمریکا نمی توانستیم حرکت کنیم. بعضا تا یکی ازتانک ها را روشن می کردیم سریعا آن را مورد هدف قرارمی دادند بیش از ۵۲ نفر ازنیروهای سازمان دراثر بمباران کشته شدند. خلاصه اوضاع ازهر طرف برای ما قفل شده بود درحالیکه ما منتظر بودیم تا رجوی فرمان حرکت به سمت مرز برای عملیات سرنگونی بدهد اما خبری از پیام رجوی نشد. حتی ازمسئولین رده بالای سازمان هم خبری نشد ویکی از آنها پیداش نشدکه به ما بگوید دراین شرایط چکاری باید انجام دهیم تا اینکه بعد ازچند هفته انتطار بالاخره همه ما را درسالن یکی از پادگانهای نظامی سابق صدام که انموقع خالی شده بود جمع کرده ویک بیانیه از مسعود رجوی را برایمان خواندند که تعجب همه نیروها را به دنبال داشت! مسعود رجوی درپیامش صد وهشتاد درجه تغییر موضع داده بود و صحبت ازکنارامدن با صاحب خانه جدید و تحویل دادن سلاح ها به امریکاییها زده بود! که همانجا من ازمسئولم پرسیدم مگر قرار نبود درچنین شرایط سقوط صدام ما به طرف مرز ایران برای سرنگونی حرکت کنیم ؟ که در جوابم گفت: رهبری تصمیم میگرد و تو کاری به این کارها نداشته باش .درنهایت درحالیکه پرچم سفید برروی خودروها زده بودیم با اسکورت آمریکا همچون لشکر شکست خورده به قرارگاه اشرف برگشتیم.

همانطور که گفتم قبل از شروع حمله آمریکا به دستور رجوی در مرزها مستقر  شدیم تا درصورت حمله آمریکا به عراق ما هم به سمت مرزهای ایران رفته و امر سرنگونی را محقق کنیم اما بعد ازچند هفته همچون لشکر شکست خورده وبا بجا گذاشتن تعدادی کشته و مجروح و تعداد زیادی از ادوات جنگی سنگین تانک و نفربر، پرچم سفید بدست و در اسکورت نظامی خودروهای امریکایی وارد کمپ اشرف شدیم. همه مایوس وناامید ازآینده بودند. کمپ اشرف هم مورد حمله هواپیماهای امریکایی قرارگرفته وخرابی هایی را هم به بار آورده بود. کم کم تناقضات اعضا بالا گرفت وهرکس به نوعی عنوان می کرد پس چی شد؟ چرا برگشتیم به اشرف؟ مگر قرارنبود به سمت ایران برویم ؟ وانبوه تناقضات دیگرکه متاسفانه تا مدتی هیچ مسئولی درمقابل این تناقضات پاسخگو نبود، چون خودشان هم سردرگم بودند . خلاصه چندین روز درحالت بلاتکلیفی بویم تا اینکه نشستی برای ما گذاشتند .مسئولین نشست که معلوم بود خودشان هم متناقض هستند. یکی از نفرات در نشست جرات کرد و گفت رهبری کجاست ؟ که مسئول نشست در جوابش گفت حالشان خوب و جایشان امن است و نمیخواهد شما نگران انها باشید.

ما تا آن زمان فکر می کردیم مسعود و مریم درعراق هستند و بیش از خودمان برای سلامتی انها نگران بودیم تا اینکه در۱۷ ژوئن ۲۰۰۳ و بعد از انتشار خبر دستگیری مریم رجوی توسط پلیس فرانسه به جرم پولشویی فهمیدیم که رهبران مارا درعراق گذاشته وخودشان به فرانسه گریخته اند. روزهای بعد فیلم تمامی مسئولین و فرماندهان رده بالای سازان راپخش کردند که بهمراه مریم گریخته بودند! که این موضوع باعث برآشفتگی خیلی از نیروها شد که ما را زیر بمباران نیروهای امریکایی وهجوم کردهای مخالف گذاشته وخودشان با وقاحت تمام رفتند جای امن مگر خودشان نمیگفتند که همیشه سازمان بهاء وخون رااز بالاترین رده میدهد ؟ پس چی شد اصول و عقایدشان، فقط در حد حرف بود و سر بزنگها فرار می کنند. پس شکی نیست که گریختن رجوی سال ۶۰ وکشته شدن همسرش و یار نزدیکش موسی خیابانی و خیلی دیگراز نیروهایش بر همین استدلال(فقط حفظ جان خودشان)است وبا تفسیر وتعبیر کردن اراجیف کارهای خودشان را توجیه میکنند . وقتی از مسئولین سوال میکردیم که چرا به فرانسه رفته اند با حالتی که معلوم بود از سئوال من ناراحت شدند میگفتند اینجا دیگر رهبری امنیت جانی نداشت وبرای ادامه مبارزه به فرانسه رفتند ! من گفتم اگرعراق دیگر امن نیست چرا ما و نیروهایشان را در عراق جا گذاشتند؟ بهرحال جو خفقان درون مناسبات با سقوط صدام شکسته شد وهرکس راحت تر انتقاد وتناقضاتش را عنوان می کرد.

مذاکرات مسئولین فرقه با فرماندهان ارتش آمریکا برای رفتن به زیرچتر ارباب جدید شروع شد تا اینکه بعد ازحدود چهارماه بعد رجوی برای نیروها پیام داد وگفت من تصمیم به حفظ صاحب سلاح گرفتم تا خود سلاح که این تصمیم رجوی اعضا را متناقض کرد. رجوی حاضر شد بقول خودش ناموس مجاهد خلق که سلاح باشد را هم بفروشد چیزی نگذشت که تحویل دادن سلاح های سبک وسنگین به ارتش آمریکا برای نابودکردن آنها شروع شد و تناقضات افراد بیشتر شد. مسئولین فرقه نشست های تحت عنوان «عملیات جاری»را برای سرکوب تناقضات جدی تر گرفتند اما چون ارتش آمریکا مرتب داخل مقر را گشت می زدند ترس همه ریخته بود و راحت تر انتقاد می کردند . یکبار همه ما را در سالنی جمع کردندو گفتند فیلم جدیدی از دیدار مریم رجوی با چند شخصیت اروپایی در فرانسه است وازماخواستند که آنرا ببینم. درفیلم درکمال ناباوری دیدیم که مریم رجوی موقع دیدار با مردهای انجا با یکی ازآنها دست داد! درحالی که درمناسبات کسی نمی توانست با یک زن مسئول حتی تنهایی حرف بزند. مسعود سر این کارحساسیت داشت و تاکید کرده بود. بهرحال شب موقع نشست وقتی تناقض خودمان را دراین مورد گفتیم مسئولین اولا سعی کردند خیلی به این موضوع نپردازند ولی درمقابل کسی که اصرارمی کرد جواب می گفتند : شما که نباید خودتان را با خواهر مریم مقایسه کنید، خواهرمریم رهبر ایدئولوژیک و ازاین مسائل عبور کرده و تاثیری در او ندارد! رجوی یکبار در نشستی مثالی از لنین اورده بود که به نماینده خودش که یک مرد وقرار بود با نمایندگان اروپایی دیدار کند گفته : برای رسیدن به هدفت حتی اگر لازم شده دامن هم بپوش . براساس همین تفکر هم مسئولین فرقه با هرخفت وخواری برای مذاکره با ارتش آمریکا می رفتند وبرای سربازان ارتش آمریکا در مقرهای مهمانی های مفصل تدارک می دیدند ودختران جوان را برای پذیرایی ازآنها انتخاب می کردند.

بطور مثال یکروز من و چند نفر دیگر را به پارک اشرف بردند واز قرار معلوم مهمانی مهمی بود. پس از اینکه کارهای تدارکاتی انجام دادیم میزها را چیدیم غذا که پخت شد موقع شروع پذیرایی یک مسئول زن امد واز مسئول ما خواست تا ما را ازآنجا دور کند ومارا به گوشه دیگر پارک بردند جایی که با مکان مهمانی فاصله داشت و هیچ دیدی به انجا نداشتیم .بعد از گذشت تقریبا دوساعت من و یکی دیگر از بچه ها کنجکاو شدیم که برویم سرکی بکشیم وببییم انجا چه خبر است ودیدیم که به جای ما دختران جوان را اورده اند برای پذیرایی از سربازان ارتش آمریکا و فهمیه اروانی که از مسئولین بلند پایه سازمان بود هم انجا کنار امریکایی ها نشسته بود که پایش را روی پایش گذاشته وبه صندلی لم داده بود وداشت با مهمانها بگو بخند میکرد اما وقتی مهمانی تمام شد مارا برای جمع آوری وسایل به محل مهمانی بردند که همگی انجا را ترک کرده بودن و ما هم پس از جمع اوری وسایل به قرارگاه خودمان برگشتیم .

گفتم که در مهمانی از افسران آمریکایی مسئولین فرقه از دختران جوان تشکیلات برای پذیرایی از آنها استفاده کردند. بهرحال بعد از مواجه شدن با ان صحنه وقتی به مقر برگشتم بشدت متناقض شدم و هضمش برایم سخت وجای سوال بود که چی شد؟ سازمانی که سالها در گوشمان میخواند خواهران مجاهد در تشکیلات ناموسهای ایدئولوژیک هستند وحتی ما به خودمان اجازه نمیدادیم مستقیما در چشمانشان نگاه کنیم ویا برایشان حرمت قائل بودیم، الان خود سازمان برای بقاء دست به این بی شرمی ها میزند . شب تناقضم را در نشست بیان نکردم چون میدانستم که جواب مسئولین چی هست ونمیخواستم با بیانش برای خودم دردسر درست کنم.

بعد از سقوط صدام و خلع سلاح از آنجایی که فرقه دیگر حرفی و یا شعاری نداشت که به آن تکیه کند واز طرفی هم رهبران و سران بلند پایه با مخفی شدن و فرار کردنشان به اروپا رسوایی به بار آورده بودند. دیگر اکثر نیروها در اشرف چندان دلخوشی به مناسبات و ماندن در تشکیلات نداشتن و فرقه برای دلخوش و سرگرم کردن نیروها کلاسهای گوناگون ورزشی و یا تحصیلی و غیره می گذاشتند و یا با درست کردن استخر شنا و با گسترش پارک اشرف و بردن نیروها به پارک و گرفتن جشن های صوری می خواستند نیروها را نگه دارند. ولی بماند که جدا از اینها میبایستی کارهای روزانه در پادگان را هم انجام میدادیم. مثلا یکروز در نانوایی ویا یکروز در اشپزخانه ویا قسمتهای دیگر که می بایستی به اجبار کار می کردیم .

اما با تمام وجود این کارها مسئولین فرقه نمیتوانستند جلوی جداشدن و فرارکردن نیروها را بگیرند و بیشتر تمرکزشان را روی جلوگیری ازریزش نیروها گذاشته بودند و در نشست ها مدام به بد گویی از نفرات جدا شده میپرداختند و با تهمت زدن های گوناگون جنسی و زدن مارک بریده خائن و یا مزدور ایران و یا بد گفتن ازتیف که محل استقرار نفرات جداشده بود میخواستند جلوی بیشتر ریزش ها را بگیرند. مثلا می گفتند که در تیف نیروهای امریکایی مثل زندان گوانتانامو با نفرات جدا شده برخورد میکنند. به دست و پاهایشان زنجیر میبندند و یا حتی می گفتند که نفرات جدا شده به همدیگر تعرض جنسی می کنند و از این نوع مزخرفات به ما که مرد بودیم و همگی سن بالا داشتیم، می گفتند. خدا برسد به فریاد زنهای درون تشکیلات که با چه حرفهایی انها را از جدا شدن می ترساندند .این درحالی بود که من خیلی از نفرات جدا شده را میشناختم وبرایم جای تعجب داشت که اینها سالیان دراز در تشکیلات زحمت کشیدند و عمرشان را دراین راه صرف کردند حالا که جدا شده اند و میخواهند به دنبال زندگی خودشان بروند سزاوار این تهمت ها نبودند و به همین دلیل همانجا برایم ثابت شد تمام حرفهایی که در مورد جدا شده های قبلی هم میگفتند دروغی بیش نبود واز سوز جدا شدنشان وافشاگریهایی که میکردند به ناچار با مارک زدن برای توجیه خودشان در برابر نیروها اینکار را می کردند .

با تمام این ترفندها و اراجیف هایی که مسئولین فرقه می زدند تاثیری بر تصمیم نفراتی که میخواستند جدا شوند نداشت وکسانی که سالها اسیر تشکیلات رجوی بودند این موقعیت را بهترین فرصت میدانستند که خودشان را رها کنند و به کانون خانواده شان برگردند . هرچه زمان می گذشت چهره زشت و کریه سازمان بیشتر برای نیروها آشکار می شد و می فهمیدیم که سازمان طبل توخالی بیش نیست چون همه روی نفرات جداشده شناخت داشتند تا دیروز گوهران بی بدیل بودند ولی امروز که جداشدند خائن وبریده ! جدا ازاین نشستها و حرفها در مقرها چندین پست نگهبانی هم می گذاشتند مخصوصا شبها دم درب خوابگاه ها پست میگذاشتند که شبانه کسی نتواند فرار کند . خیل ریزش چنان زیاد بود که خود مریم قجر وارد شد که دریک پیامی ضمن گفتن اراجیف و برای زمان خریدن ملتمسانه از نیروها خواست که تا تاریخ سرفصل انتخابات عراق صبر و فرقه را ترک نکنند ولی باز خیلی ها هم به حرف مریم اهمیت نداده و با فرار از  مقر به تیف پناهنده می شدند.

رجوی که همواره در توهم بود فکرمی کرد با انتخابات مجلس عراق نخست وزیر مورد علاقه اش که ایاد علاوی بود بر سرکار خواهد آمد و می تواند با او برای ماندن فرقه درعراق به توافق برسد که این رویای رجوی هم درنهایت محقق نشد. چیزی نگذشت که مسئولین صحبت ازآمدن خانواده های اعضا به مقر اشرف برای دیدار با فرزندانشان کردند. همه ما تعجب کردیم وبه همدیگر می گفتیم بردن اسم خانواده مرز سرخ بود پس چه اتفاقی افتاده که مسئولین به خانواده ها اجازه ورود به کمپ اشرف داده اند؟ البته از ته دل خوشحال هم شدیم که خانواده ها خواهند آمد چون سالها بود که ما از نعمت دیدن خانواده های خود محروم بودیم . بنابراین قبل ازامدن خانواده ها مسئولین برایمان نشست گذاشته و گفتند رهبری اجازه ورود خانواده های اعضا را به اشرف صادر کرده وگفته این بهترین فرصت برای جذب نیروی جدید ومعرفی سازمان به مردم ایران است! (البته بیشتر برای سرکیسه کردن خانواده ها بود چون آن زمان فرقه با از دست دادن صدام با بحران مالی هم مواجه شده بود.) آنها همچنین به ما گفتند:”باید روحیه تهاجمی داشته باشید ! انگار که می خواستیم با دشمن روبرو شویم ، یا می گفتند انقلاب ایدئولوژیک مسخره مریم را به خانواده های خودتان معرفی کنید وشروطی را برای اعضای ملاقات شونده تعیین کرده وگفتند ملاقات شما مثل جبهه جنگ است و باید از مناسبات سازمان و انقلاب دفاع کرده ونباید خانواده روی شما تاثیر بگذارند بلکه شما باید انها را مجذوب سازمان کنید .” مسئولین فرقه دریک اقدام ضد اخلاقی به همراه هرکدام ازاعضای ملاقات شونده دونفرگماشته تعیین کرده بودند تا ضمن تظاهربه پذیرایی، مراقب خانواده ها و صحبت های آنها باشند تا روی فرزندانشان تاثیر نگذارند مثلا اگر خانواده ای می خواست صحبتی از جامعه نزد فرزندش کند به بهانه ای وارد بحث آنها شده وحرف را عوض می کردند .همچنین ازاعضا خواسته بودند درپایان ملاقات ها گزارش کتبی از صحبت های خود با خانواده اش را به مسئولین ارائه دهند. گماشته های رجوی هم درپایان، گزارشات خودرا هرکدام جداگانه به مسئولین می دادند تا با هم تطبیق داده شود وبقول مسئولین گزارش جنگ داده می شد .

به هرحال روز موعود در سال ۸۲ فرا رسید و خیلی از خانواده های اعضا وارد کمپ اشرف شدند، گمشده ها بعد از سالیان همدیگر را پیدا کردند پدر و مادران فرزندان خودرا در آغوش گرفته و ساعت ها گریه می کردند، احساس عجیبی بود! اعضا از ته دل خوشحال بودند اما متاسفانه بدلیل جو شدید اختناق و ترس ازعواقب آن نمی توانستند احساسات خود را بروز دهند و مجبور بودند با خانواده هایشان سرد و رسمی رفتار کنند. که در برخورد اولیه خانواده ها متوجه این موضوع میشدند و برایشان تعجب داشت که فرزندانشان نمیتوانند با خانواده خود راحت باشند ومیفهمیدند که واقعا گرفتار و دربند اسارت هستند و تنفرشان از فرقه بیشتر می شد.

چیزی بعد ازرفتن خانواده ها نگذشت که موج فرار اعضا از فرقه برای بازگشت به کانون گرم خانواده به سمت محل تیف ( محلی درکنارکمپ اشرف بود که ارتش آمریکا برای اسکان جدا شدگان ازفرقه ایجاد کرده بود.) شروع شد و تمام پیش بینی ها و تحلیل های رجوی برای جذب خانواده ها نتیجه عکس داد و بزرگترین ضربه را از حضور خانواده ها دریافت کرد. چون احساسات خانواده محکمتر از انقلاب پوشالی مریم قجر بود که با زور به خورد نیروها داده بودند. رجوی مدتی بعد در حالیکه معلوم بود حسابی از تاثیرگذاری عواطف خانوادگی براعضا عصبانی است درپیامی گفت: «دیگر به خانواده ها اجازه ورود به اشرف را ندهید» و با بی شرمی تمام آنها را مزدوران ایران معرفی کرد !! البته بعد ازسقوط صدام وقتی خانواده ها به زیارت عتبات می آمدند بعضا بطور جداگانه به جلوی درب کمپ اشرف می آمدند تا شاید با عزیزانشان ملاقات کنند اما با مشکلات زیادی از طرف مسئولین مواجه می شدند واکثرا اجاز ورود به آنها جهت ملاقات با عزیزانشان داده نمی شد که این باعث بروز تناقضات اعضا می شد .درنهایت رجوی بطورکامل ورود خانواده ها به کمپ اشرف تحت هرعنوان را ممنوع اعلام کرد.

واین فضایی بود که برای فرد ملاقات کننده با خانواده اش ایجاد میکردند و چه بسیار خانواده هایی بودند که از ایران برای دیدار می امدند ولی فرقه به انها اجازه نمیداد که ملاقات داشته باشند. اعضاء بعدها وقتی می فهمیدند خیلی متناقض می شدند حتی در صورتی که از اعضای با سابقه هم بودند و برای خودم هم همین مسئله اتفاق افتاد بود. بستگانم که برای زیارت به کربلا رفته بودند از انجا به درب قرارگاه اشرف مراجعه می کنند ولی به انها اجازه ورود به منظور ملاقات نداده بودند وحتی مرا هم درجریان قرار نداده بودند.

همچنین یادم هست موقع خروج خانواده ها ازاشرف یکی از اعضا خواست مخفیانه با خانواده اش ازاشرف خارج شود اما گماشته های رجوی متوجه شده وبه کمک سربازان آمریکایی که اون موقع حفاظت اشرف را داشتند با ضرب وشتم و به زور وی را از آغوش مادرش جداکرده و از اتوبوس پیاده کردند که هرچه مادرش گریه و التماس می کرد تاثیری نداشت و او را دوباره به داخل کمپ برگرداندند.

مدتی بعد ازخلع سلاح توسط ارتش آمریکا چون هنوز سازمان در لیست تروریستی آمریکا بود ، قرارشد ازطرف وزارت خارجه آمریکا برای تعیین تکلیف نفرات سازمان برای ماندن یا رفتن آنها ازعراق – با آنها مصاحبه انجام شود . مسئولین فرقه وحشت زده برایمان نشست گذاشتند وطی صحبت ها وتوجیهات خود نکاتی را به ما یاداوری میکردند که جان کلامشان ماندگاری ما در اشرف و عراق بود واز ما می خواستند که موقع مصاحبه برسر همین موضوع تاکید داشته باشیم . البته این یک فریب کاری ودغل بازی بود که خود فرقه پیاده کرده بود که در قسمت بعد به ان اشاره خواهم کرد )

در واقع ماندگار شدن در اشرف وعراق  یک استراتژی بود که فرقه برآن پا فشاری میکرد و میخواستند از طریق اعضایشان به این هدف خود برسند  چون معتقد بودند که اشرف کانون استراتژی مبارزه است وشعارهای «حفظ اشرف حفظ شرف  – کوه اگربجنبد اشرف از جا نجنبد و…» برهمین اساس بود حتی تغییر نام پادگان اشرف به شهراشرف هم در همین راستا بوده است .

ولی قبل از ادامه خاطراتم میخواهم به نکته ایی اشاره کنم که بی ربط با موضوع امروزم نیست .  چند روز پیش  داشتم شبکه فرقه را نگاه میکردم که تحلیل گر فرقه جابجایی از اشرف به لیبرتی واز آنجا اخراج  به آلبانی را  یک دستاورد  و پیروزی می خواند و از آن  به عنوان  هجرت عظیم یاد میکرد طوری با افتخار می گفت که انگار درجنگ جهانی پیروزشده .

ولی من میخواهم این را بگوییم اگر فرقه  اخراج خود ازعراق را اینگونه تعبیر میکند و به خود میبالید پس چرا روی استراتژی ماندن در اشرف اصرار داشتند وباعث کشته شدن تعداد زیادی ازاعضای نگون بخت شدند واگر معتقد به هجرت هستند وبه آن افتخار می کنند پس چرا از همان روز اول این سیاست را درپیش نگرفتند؟!البته جای تعجب نیست چون همیشه رهبرفرقه نان را به نرخ روز می خورند وجان انسانها برایش هیچ ارزشی ندارد وکاری که آنها با اعضای خود میکنند حتی یک چوپان حاضر نیست با گوسفندهایش انجام دهد .

واما مسئولین فرقه چه در نشست های جمعی و چه بصورت انفرادی با ما صحبت میکردند ومارا توجیه میکردند که هنگام مصاحبه از اهداف سازمان دفاع کنیم وازما نظرمیگرفتند. در واقع بیشترهدفشان این بود که  بفهمند موضع فرد در چه موقعیتی است و ایا از منافع فرقه دفاع خواهد کرد یا قصد جدایی دارد.

چندهفته مانده به روز مصاحبه اخلاق و رفتار مسئولین خیلی تغییر کرد وبا نرمی با اعضا برخورد میکردند که تعجب میکردیم. زمان خواب و استراحت را بیشتر کرده بودند وبه نیروها آزادی بیشترداده بودند و میدیدیم که در نشست های عملیات جاری و غسل هفتگی اصلا سختگیری و موضع گیری نمیکنند وبا خنده وبه نرمی نشستها را جمع میکردند .

تا اینکه روز مصاحبه فرارسید . مسئولین سازمان تک تک نفرات را تا درب چادرمصاحبه اسکورت می کردند وما را تحریک می کردند ومی گفتند رفتی داخل باید ازمواضع سازمان دفاع کنی. تعداد زیادی درهمان مصاحبه ازسازمان جدا وبه تیف منتقل شدند. اما متاسفانه خیلی ها بر ماندن در سازمان تاکید کردند والبته تعداد زیادی هم چون ازتیف دید روشنی نداشتند به آمریکایی ها گفته بودند ما نمی خواهیم در سازمان بمانیم اما حاضر هم نیستیم به تیف برویم ودنبال راه دیگری برای جدا شدند بودند. لازم است اشاره کنم که تبلیغات سوء فرقه درمورد وضعیت تیف هم درانتخاب نفرات بی تاثیر نبود .

چند روز بعد از مصاحبه ها مسئولین فرقه دوباره برنامه های روزنه شان را به حالت قبل برگرداندند و رفتار مسئولین مثل سابق شد و این  تفاوت در نشست های عملیات جاری به وضوح اشکار بود واین رفتار ها و دوگانگی های آنها با ما  ، باعث تناقض خیلی از نیروها شده بود به طوری که اشکارا اعتراض خودشان را بیان میکردند که مسئولین با دغل بازی درجواب میگفتند تغییر زمانبندی و برنامه ها  ربطی به مصاحبه ها نداشته  است و چند روز بعد مسئولین برای تغییرروحیه نیروها قرار شد که مقرهایشان را در اشرف جابجا کنند . در واقع انها با این کارمی خواستند برای مدتی با این جابجایی نیروها را سرگرم  کنند . درحالیکه مقرها ی اشرف مثل هم بودندو فقط حمالی اش و مسئولیت جابجایی روی نیروها بوده ووقتی علت جابجایی را سوال میکردیم میگفتند که جابجایی در سازمان یک امر متداول است . در صورتی که همه میدانستیم فقط برای مشغول نگه داشتن نیروها این جابجایی ها را انجام میدهند . البته مسئولین درست میگفتند . آنها هر چند وقت یکبار ما را به انبارهای بزرگ میبردند و در انجا دست به جابجایی های مسخره میزدند و اجناس انبار را با انبارهای دیگر تعویض میکردند و همه از این جابجایی های مسخره شاکی بودند. چون بعضی از اقلام سنگین بودند که باعث شده بود بعضی ها دچار کمردردهای شدید بشوند که یکی از این نفرات خود من هستم که الان بعد از گذشت سالیان هنوز هم کمر درد را دارم

همانطورکه گفتم همزمان با بیشترشدن تولید کارهای  پوشالی به منظور سرگرم نگه داشتن نیروها فشارنشست های تشکیلاتی درفرقه هم افزایش پیدا کرد خیلی ازاعضا بعد ازاتمام مصاحبه های وزارت خارجه آمریکا وقتی چشم اندازی برای خروج از اشرف ندیدند به سمت تیف فرارکردند. بطوریکه سران فرقه علاوه بر افزایش فشارنشست های تشکیلاتی حفاظت های فیزیکی را هم شدیدتر کردند . مثلا افراد برای خارج شدن ازمقرمی بایست برگه تردد با امضای فرمانده قرارگاه ویا رئیس ستاد مقررا به همراه داشته باشند .دراطراف مقرنگهبان وحتی درجاده سمت تیف وخیابان ۱۰۰گشت سیارگذاشته بودند .

به  هرحال روز به روز شرایط درفرقه سخت ترمی شد وهمه کاملا احساس میکردیم که فقط بیهوده روزو شب میگذرانیم با هر کدام از بچه ها که محفل می زدم هرکسی به نوعی از شرایط وبلا تکلیفی خسته شده بود و منتظر موقعیت مناسبی برای جدا شدن ویا فرارازفرقه بودند .من هم دیگر تمایلی به ماندن درفرقه نداشتم چون ازرفتار وبرخورد های دوگانه مسئولین فرقه واقعا دلزده شده ومی دانستم سازمان  دیگر آینده ایی در عراق ندارد وماندن ما هم فقط تلف کردن عمر است بنابرابن وقتی در یک نشست جمعی چند تن از دوستانم را دیدم با آنها که صحبت کردم گفتند قصد جدایی دارند و در انجا قرار گذاشتیم که تا سرفصلی  که مریم برای انتخابات مجلس  درعراق برای جدا شدن نیروها  گذاشته بود در مناسبات فرقه بمانیم وبعدازان اعلام جدایی کنیم وما هم طبق قرار قبلی که با  بچه ها گذاشته بودیم  مناسبات را تا آن زمان تحمل کردیم .فردای بعد ازروز انتخابات عراق  درخواست جدایی کردم مسئولین چندین بار برایم نشست گذاشتند و علت جدایی ام را خواستار شدند و حتی روز بعدمرا پیش یکی از عفریته های(زنهای) شورای رهبری بردند که شاید بتوانند مرا از جدایی منصرف کنند واو هرچه میخواست علت جدایی ام را بداند من فقط با گفتن اینکه میخواهم بدنبال زندگی خود بروم روی حرفم پافشاری و تاکید می کردم .

وقتی از ساختمان آن عفریته بیرون آمدم احساس عجیبی داشتم وحس کردم هوای انجا بوی دیگه ایی دارد واز اینکه قراره به دنیای ازاد برگردم خوشحال بودم.شب من و چند نفر دیگراز جداشده ها را به قسمت مهمانسرای اشرف بردند که وقتی انجا رسیدم خیلی تعجب کردم چون تعداد نفراتی که همان یکی دو روز تقاضای جدایی داده بودند نزدیک به چند صد نفر میرسید . مسئولین فرقه قبل از ورودمان به مهمانسرا کیف هایمان را بازرسی وهرچه لباس داشتیم را گرفتند فقط  لباس های شخصی که با انها به فرقه امده بودم را توانستم با خودم بردارم وبه مسئولین فرقه گفتم اگه قرار گرفتن باشد ان وسایلی که باخودم به ارتش اورده ام را پس بدهید   چون قبل از ورودم به ارتش در قسمت قرنطینه یک انگشتر طلا ی گرانقیمت و یک دستگاه ریش تراش برقی را داشتم که ازمن گرفتند ومن تنها کسی نبودم که وسایلشان را گرفته بودند و پس ندادند وحتی درتیف نفرات با نوشتن طوماری از اقلام خواستار برگرداننده شدن وسایلشان شدند ولی فرقه از دادن انها امتناع کرد . شب رادر مهمانسرا ماندیم و فردایش مارا به تیف بردند وبرخلاف تمام حرفهایی که فرقه بر ضد تیف میزد وقتی وارد انجا شدیم یک جو دوستانه بین نفرات بود و همه فقط بدنبال آزادی خود بودند وجرمشان تنفراز فرقه بوده است  که سرکردگان به انها مارک و تهمت مزدوری میزدند وهمین باعث شد تا من در انجا بیشتر به ماهیت پلید فرقه پی ببرم و افسوس روزهایی را میخوردم که بیهوده و بی جهت عمرم را در این راه تلف کردم ولی بهرحال خوشحال بودم که جدا شده ام . برخی ازنفرات در تیف  خواستار بازگشت به ایران در کنار خانواده شان بودند و برخی هم خواستار رفتن به اروپا . من هم در ابتدا مثل خیلی دیگر از بچه ها قصد نداشتم که به ایران برگردم و بیشتر علتش هم ذهنیتی بود که در ان سالها فرقه توی ذهن ما پمپاژ کرده بود ولی بعداز مدتی با تماس گرفتن با خانواده ام راضی شدم که به کنار آنها برگردم . تقریبا نزدیک به دو سال ماندن در تیف از طریق صلیب سرخ به همراه تعدادی دیگری از نفرات به ایران برگشتیم و بر خلاف آنچه فرقه به ما گفته بود، به راحتی به خانواده مان پیوستیم. الان سالها ازورودمان به ایران میگذرد و در این مدت حتی کوچکترین موردی پیش نیامده که دپار محدودیتی بشوم و به صورت یک شهروند کاملاً آزاد در حال گذراندن زندگی ام هستم .

آرزو می کنم دوستانی که متاسفانه در فرقه مانده اند بتوانند با انتخاب درست به مسیر زندگی وجمع خانواده خود بازگردند .

تورج

انتهای پیام / انجمن نجات مرکز خوزستان

feraghnews.ir

فراق ، صدای رسای خانواده های اسیران فرقه رجوی است. کانال: feraghnews@

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.